تبليغاتX
فضیلت تلاوت سوره های قرآن کریم
خدمت تمام دوستان عزيز و گرامي فرا رسيدن ماه مبارك رمضان ، ماه ضيافت الهي را تبريك و تهنيت ميگويم .
از تمام عزيزاني كه در هر جاي اين سرزمين قرار دارند و مشتاق به دست آوردن اوقات شرعي هستند ، حتي در دوردست ترين رو ستاهاي ايران
اعلام مي كنم اينجانب به رايگان حاضرم اوقات شرعي را به طور دقيق محاسبه و در اسرع وقت ايميل  و يا پست كنم .
نكته :
برنامه به صورت كامپيوتري و زحمت  ياداشت بر روي كاغذ به عهده عزيزان گرامي
براي  به دست آوردن مختصات دقيق  به دليل شباهت اسامي در برخي نقاط لطفا همسايه هاي اطراف شهر ويا روستا بيان شود.
التماس دعا
نوشته شده توسط علی اکبر ملکی در پنجشنبه سی ام شهریور 1385 ساعت 5:59 AM | لینک ثابت |

ميخ واری کوهها در زمین

 

« و آيا ما کوهها را بمثابه ميخ قرار نداده ايم»؟

«اوتاد» جمع وَتـَد است. وَتـَد به ميخهای چادر و موارد مشابه آن گفته می شود. اين ميخها وقتی به زمين کوبيده می شوند بخش عمده آن در زمين فرو می رود و بخش کمتر آن بيرون از زمين می ماند. قرآن کوهها را به اينگونه ميخها تشبيه کرده است و تشبيه درستی است. بخش عمده ای از ارتفاع کوهها در زیر زمین است و بخش کمتری از آنها بیرون.

علاوه بر شباهت شکل و شمایل کوهها و اوتاد، از نظر نقش و کارد کرد نیز کوهها مانند میخ هستند. یعنی کوهها در تثبیت لایه های زمین نیز نقش دارند.

نقش کوهها در عدم شیب دار شدن زمين

 

« و در زمين کوههائی درست کرد تا زير شما شیب پیدا نکند»!

قـشـر سطح زمين از تعدادی لايه های کوچ و بزرگ جدا از هم تشکيل شده که پيش از اين آنها را ديديم. اين لايه ها که در حرکت می باشند، در جاهـائی يکی از آنها زير ديگری می رود. بخشی از لايه ای که زير لايه ديگر می رود به مواد مذاب درون زمين می رسد و ذوب می شـود. با تنگ شدن عـرصه آتشـفـشـان ايجاد می شود و مواد بيرون ريخته می شود و کوه ايجاد می کند، و همینطور لایه ای که بالای لایه دیگر قرار می گیرد و به بالا حرکت می کند، به شکلی که در تصویر می بینیم چین بر میدارد و رفته رفته چینها بزرگ می شوند و به کوه تبدیل می شوند،  که اگر چنين نمی شد در ادامه رفـتن لايه ای زير لايه ديگر، لايه بالائی بالا و بـالاتر می آمد و سطح زمـيـن در مـنطقه مزبور شیب پیدا می کرد.

هـمـيـنـطـور اگـر بـرخورد دو لايه سريع اتـفـاق بيفتد نيز به شکلی که در تصویر می بینیم زمین چین می خورد و رشته کوه درست می شود. که اگر چنين امکانی وجود نمی داشت نيز منجر به بالا رفتن لايه ای و به زير رفـتـن لايه ديگر می شد که در نـتيجه منجر به تمايل و شیب دار شدن سطح زمين می شد و خانه ها مايل می شدند.

 

نـقـش کـوهـهـای بلند در بارندگی

 

« و در زمين سلسله کوههای بلند بالا قرار داديم و آب گوارائی را به شما نوشانديم»!

توزيع آب بارندگی در سطح جهانی به کمک بادها صورت می گيرد. و سلسله کوههای بلند بالا نقـش اصلی را در روند و فرايند بادها بازی می کنند. در تصوير جريان بادها که کوهها عامل آن هـسـتـنـد را می بينيم. کـوهـهـا جـريان بـادهـا را بـه پـنج ناحيه بزرگ تـقـسيم می کنند که نقطه آغاز آنها نواحی زير استوائی دارای فشار بالا در درياها میباشد. بزرگترين آن آتلانتيک شمالی است که 75 ميليون کيلومتر مربع زمين را آب می دهـد.

درآمدن برخی از کوهها از زير زمين

 

« آيا نمی توانی ببينی: خدا از ابر باران پائين می آورد بعد ثمرهائی را با آن درمی آوريم با رنگهـای گوناگون، و از ميان کوهها کوههای راه راهی سفيد و سرخ را درمی آوريم با رنگهای گوناگون، و همينطور کوههای سياهِ سياه (سياه يکنواخت) را درمی آوريم».

نکته آيه: کوههای راه راهی رنگی و کوههای سياه يکنواخت از زير زمين در آورده شده اند:

کوههای راه راهی رنگی که در تصاوير می بينيم و آيه به آن اشاره می کند کوههای رسوبی هستند که از تکه های سنگ و بقايای گياهان و جانوران تشکيل شده که رودخانه ها آنها را به دريا برده و در سطح دريا رفته رفـته دفـن شده بوده اند. و بعد فـشار درونی زمين سطح دريا را بالا زده و کوه ايجاد شده است.

 

اين کوههای سياه نيز از درون زمين بيرون زده و پيوسته تحت فشار نيروی درونی زمين بلند و بلند تر می شوند.

کسانی می گفـته اند که: وقتی ما مرديم و در زمين گم و گـور شـديـم ديگـر درآوردن و زنـده نمودن ما غير ممکن است. آيه خطاب به آنها: "در آوردن کوهها پس از رفتن آنها در زمين" را استدلال آورده است.

نوشته شده توسط علی اکبر ملکی در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 11:44 PM | لینک ثابت |

قوم لوط

«و لوط وقتیکه به قوم خود گفت: شما به فحشائی میپردازید که پیش از شما هیچکسی از جهانیان به آن نپرداخته است ــــ آیا با مردان آمیزش جنسی می کنید و راه زنی می کنید و در انجمنهای خود به کارهای ناخوشایند می پردازید؟ پاسخ قوم وی چیزی غیر از این نبود: اگر راست می گوئی عذاب خدا را بیاور (عنکبوت: 28ـ29)».

« وقتی فرمان ما رسید بالای آن (شهر) را بجای شالوده آن قرار دادیم (یعنی شهر پائین کشیده شده که سقف ها از سطح زمین پائین تر رفته و بجای شالوده ها قرار گرفته)، و بر آن (شهر) سنگِ گِلِ پخته شده سفتِ گوگردی (یا متمایل به زرد) را لایه لایه بر آن باریدیم (هود: 82)».

« از آن (شهر) نشانه ای عینی برای کسانیکه میاندیشند بجا گذاشتیم (عنکبوت: 35)».

بنابر آیات قرآن قوم لوط قومی بوده اند که مردان آن از جمله هم جنس گرائی داشته اند. و با کشیده شدن شهر آنها به پائین و باریده شدنِ لایه لایه سنگِ گِلِ پخته شده سفتِ گوگردی (یا متمایل به زرد) از بین رفته اند و اثری از آن نیز برای اندیشمندان بجا گذاشته شده است.

 

 

 

 

 

 

قوم لوط در شهر سدوم در بخش جنوبی دریای مرده که در تصویر ماهواره ای می بینیم زندگی می کرده اند. نقاشیها و جسدهای سنگی بدست آمده از زیر زمین همه نشان می دهند که فرهنگ و مناسبات مردم مسائل جنسی و هم جنس گرائی بوده است.

در این تصویر ماهواره ای منطقه جغرافیائی دریای مرده که با فلش نشان داده شده می بینیم و شهرِ سدومِ قومِ لوط در آن قرار داشته است.

 مطالعات زمین شناسی می گوید که زمین در منطقه مزبور بر اثر فشارهای آتش فشانی در یک گسل (شکاف لایه های زمین) نشست کرده است. قله های منطقه دهانه های آتش فشان دارند، منطقه دارای گدازه های آتشفشانی سرد شده بر سطح لایه های سنگهای رسوبی و آهکی است. و نشانده این هستند که در آن منطقه زلزله رخ داده و آتشفشان از 3 نقطه مواد آتشفشانی را بر روی شهر ریخته بوده و شهر را دفن کرده است. همینطور در محل شهر سدوم یک شیب درازی وجود دارد که ناشی از فرو ریختن مواد ناشی از زلزله بوده است. بقایا و شواهد جغرافیائی گفته های قرآن در مورد قوم لوط را تآیید علمی میکند.

نابودی قـوم عاد با باد صَـرصَـر

« و امّا عاد با باد سرکشی که از بالا می آمد نابود کرده شدند ـــ آنرا 7 شب و 8 روز بر آنها مسلط نمود که آنها را درمانده کند. مردم را در آن شب و روزها می ديدی که می افتاده و می مردند، گوئی بيخ و بن توخالی نخل می بودند».

قوم عاد در منطقه ربع الخالی شبه جزیره عربستان زندگی می کرده اند و بنابر توصيفاتی که قرآن از آنها می کند، مردم تنومند و پر هيبت بوده اند، تخته سنگ را جابجا می کرده اند، ابر قدرت بوده اند، ثروتهای حيوانی و دامی و انسانی و کشاورزی برای اولين بار در تاريخ در بين اين قوم جمع شده بوده است. و در معماری شهرسازی و سد سازی نمونه نداشته اند. يکی از موارد منفی آنها اين بوده که ديگران را تحت تسلط خود در می آورده اند و هيچگونه رحمی به آنها نمی کرده اند.  شعراء 130: وَإِذَا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبَّارِينَ = و وقتی متسلط می شويد به کسی رحمی نمی کنيد.

پيامـبـرِ آنـهـا مجازات خدا را به آنها هشدار می داده، و آنها از جمله: دانش و هنر خود را به رخ وی می کشيده اند، و همينطور به او  می گفته اند: از ما قوی تر چه کسی است؟

نکته مورد نظر ما در آيه اين است که باد سرکشی که از بالا می آيد چطور در ظرف 7 شب و هشت روز مردم را می کشد؟

هوا در ارتفاعات بالای جوی خيلی از هوای زمين سردتر است. در ارتفاع 15 کيلومتری دمای هوا تقريبا 75 درجه زير صفر است. و سردترين دما در ارتفاع بين 50 تا 80 کيلومتری است که تقريباً 160 درجه زير صفر است. وقتی چنين بادی 7 شب و 8 روز پی در پی و بطور سرکشی بوزد، روشن است که چه به روز مردم می آورد.

آثار قوم عاد

« ندیدی خدا با قوم عاد چه کرد؟ با ساختمان سنگی ستون دار ـــ ستونهائی که مانند آن در هیچ سرزمینی ساخته نشده بود»؟

قوم عاد در منطقه ربع الخالی در عربستان زندگی میکرده اند و دارای تمدن بزرگی بوده اند. بنابر توصيفاتی که قرآن از آنها می کند، مردم تنومند و پر هيبت بوده اند، تخته سنگ را جابجا می کرده اند، ابر قدرت بوده اند، ثروتهای حيوانی و دامی و انسانی و کشاورزی برای اولين بار در تاريخ در بين اين قوم جمع شده بوده است. و در معماری شهرسازی و سد سازی نمونه نداشته اند. يکی از موارد منفی آنها اين بوده که ديگران را تحت تسلط خود در می آورده اند و هيچگونه رحمی به آنها نمی کرده اند.شعراء130 : « وَإِذَا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبَّارِينَ = و وقتی متسلط می شويد به کسی رحمی نمی کنید.

تا پیش از این برخی از تاریخ شناسان می گفتند با توجه به اینکه منطقه محل زندگی قوم عاد که ربع الخالی باشد منطقه ای صحرائی و بی آب و گیاه است و از دیر زمان نیز اینطور بوده، معقول و منطقی نیست که در آنجا قومی و تمدنی وجود میداشته بوده باشد. و وجود تاریخی قوم عاد را تکذیب می کردند. یعنی داستان قرآن در مورد قوم عاد را دروغ  می پنداشتند.

تا اینکه بالاخره در اوائل ده 90 میلادی به کمک ماهواره ابتدا تصویری از منطقه مزبور گرفته شد که شبه رودخانه را نشان میداد. یکی در غرب و دیگری در شرق منطقه. و در مرحله بعدی تصویر از عمق بیشتری گرفتند و دیدند که دوتا رودخانه در آنجا بوده و در دریاچه می ریخته و در کنار دریاچه بقایای شهر پیدا کردند. و همینطور در تصویر قلعه ستوندار دیده شد که از نظر ارتفاع سابقه نداشته است. یعنی همان چیزی که قرآن میگوید.

محققین می گویند که طوفان شنی قوم عاد را نابود کرده است. و قرآن نیز می گوید: « وَأَمَّـا عَـادٌ فَـأُهـْلـِكـُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عَـاتـِيـَةٍ =  و امّا عاد با باد سرکشی که از بالا میآمد نابود کرده شدند». (حاقه 6).

بادی که از بالا میآید سرد است و طوفان شن نیز با خود بر میدارد، بنابر این با سرما و شن از بین رفته اند و آنچه قرآن در مورد عاد میگوید درست و دقیق است. هم در مورد نحوه از میان رفتن آنها و هم ساختمان آنها.           منبع : سایت قرآن شناسی

نوشته شده توسط علی اکبر ملکی در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت 11:3 PM | لینک ثابت |

میلاد منجی عالم بشریت حضرت مهدی (عج) بر تمام عاشقان و دوستداران آنحضرت و بر تمام مسلمین جهان مبارکباد.

 

إِنَّ مَوْعِدَهُمُ الصُّبْحُ أَ لَیسَ الصُّبْحُ بِقَریبٍ (هود81)

دشمنان و قداره بندان آخرالزمان هوشیار و در کمینگاها رخنه کرده ، و مشغول برنامه ریزی تهاجم ، دسیسه و تقابلات آینده اند .

نگاه عبرت آمیز به تاریخ و وعده های تمام خوبان به آخرالزمان ، حوادث و فشارهای گوناگون حوالی ظهور منجی عالم ؛ هر انسان عاقلی را به اندیشه فرو می برد که ، نقش ما ، وظیفه ما ، تکلیف ما و آمادگی ما ، در آن زمان چیست ؟

چه میزان این تکلیف ها منطبق با رای و نظر امام زمانمان (عج) است !

امروز بیش از هر زمانی باید هوشیار بود . و در نگاه ، کلام و پیام های رهبر انقلاب ؛ دقیق بود و اوضاع جهانی و تکالیف فردی و اجتماعی خود خوب رصد کرد .

امام زمان (عج) نیاز به جشن تولد ندارد ! شاد باشیم ولی بسیار هوشمند ؛ بسیار دقیق و بسیار زیرک .

به بهانه ی میلاد امام زمان (عج) بیشتر خود را محک بزنیم که در این مدت یکسال گذشته چه میزان به ایشان و خلق و خوی ایشان نزدیک شده ایم ؟

منبع : http://payameavval.mihanblog.com/

نوشته شده توسط علی اکبر ملکی در جمعه هفدهم شهریور 1385 ساعت 10:10 PM | لینک ثابت |

تفسیر آیه( بخش دوم) : سوره مائده آیه ۳

بعد از بيان احكام فوق دو جمله پرمعنى در آيه مورد بحث به چشم ميخورد نخست ميگويد: ((امروز كافران از دين شما مايوس شدند بنابراين از آنها نترسيد و تنها از (مخالفت ) من بترسيد)).
(اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم و اخشون ).
و سپس ميگويد: امروز دين و آئين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آئين شما پذيرفتم .

(اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام دينا).
روز اكمال دين كدام روز است در اينجا بحث مهمى پيش مى آيد كه منظور از ((اليوم )) (امروز) كه در دو جمله بالا تكرار شده چيست ؟ يعنى كدام روز است كه اين ((چهار جهت )) در آن جمع شده هم كافران در آن مايوس شده اند، و هم دين كامل شده ، و هم نعمت خدا تكامل يافته ، و هم خداوند آئين اسلام را به عنوان آئين نهائى مردم جهان پذيرفته است .
در ميان مفسران در اينجا سخن بسيار است ولى آنچه جاى شك نيست اين است كه چنين روزى بايد روز بسيار مهمى در تاريخ زندگى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد، نه يك روز ساده و عادى و معمولى ، زيرا اينهمه اهميت براى يك روز عادى معنى ندارد، و لذا در پاره اى از روايات آمده است كه بعضى از يهود و نصارى با شنيدن اين آيه گفتند اگر چنين آيه اى در كتب آسمانى ما نقل شده بود، ما آن روز را روز عيد قرار مى داديم .
اكنون بايد از روى قرائن و نشانه ها و تاريخ نزول اين آيه و اين سوره و تاريخ زندگانى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و رواياتى كه از منابع مختلف اسلامى بدست ما رسيده اين روز مهم را پيدا كنيم .
آيا منظور روزى است كه احكام بالا درباره گوشتهاى حلال و حرام نازل شده ! قطعا چنين نيست ، زيرا نزول اين احكام واجد اين همه اهميت نيست نه باعث تكميل دين است زيرا آخرين احكامى نبوده كه بر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نازل شده ، بدليل اينكه در دنباله اين سوره به احكام ديگرى نيز برخورد ميكنيم ، و تازه

نزول اين احكام سبب ياس كفار نميشود، چيزى كه سبب ياس كفار مى شود، فراهم ساختن پشتوانه محكمى براى آينده اسلام است ، و به عبارت ديگر نزول اين احكام و مانند آن تاثير چندانى در روحيه كافران ندارد و اينكه گوشتهائى حلال يا حرام باشد آنها حساسيتى روى آن ندارند.
آيا منظور از آن روز عرفه در آخرين حج پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است !! (همانطور كه جمعى از مفسران احتمال داده اند).
پاسخ اين سؤ ال نيز منفى است ، زيرا نشانه هاى فوق بر آن روز نيز تطبيق نمى كند، چون حادثه خاصى كه باعث ياس كفار بشود در آن روز واقع نشد، اگر منظور انبوه اجتماع مسلمانان است كه قبل از روز عرفه نيز در خدمت پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در مكه بودند و اگر منظور نزول احكام فوق در آن روز است كه آن نيز همانطور كه گفتيم چيز وحشتناكى براى كفار نبود.
و آيا مراد روز فتح مكه است (چنانكه بعضى احتمال داده اند) با اينكه تاريخ نزول اين سوره مدتها بعد از فتح مكه بوده است ؟!
و يا منظور روز نزول آيات سوره برائت است كه آنهم مدتها قبل از نزول اين سوره بوده است ؟!
و از همه عجيبتر احتمالى است كه بعضى داده اند كه اين روز، روز ظهور اسلام و يا بعثت پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) باشد با اينكه آنها هيچگونه ارتباطى با روز نزول اين آيه ندارند و سالهاى متمادى در ميان آنها فاصله بوده است .
بنابراين هيچيك از احتمالات ششگانه فوق با محتويات آيه سازگار نيست .
در اينجا احتمال ديگرى هست كه تمام مفسران شيعه آن را در كتب خود آورده اند و روايات متعددى آن را تاييد ميكند و با محتويات آيه كاملا سازگار است و آن اينكه :
منظور روز غديرخم است ، روزى كه پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) امير مؤ منان
 

على (عليه السلام ) را رسما براى جانشينى خود تعيين كرد، آن روز بود كه كفار در ميان امواج ياس فرو رفتند، زيرا انتظار داشتند كه آئين اسلام قائم به شخص باشد، و با از ميان رفتن پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) اوضاع به حال سابق برگردد، و اسلام تدريجا برچيده شود، اما هنگامى كه مشاهده كردند مردى كه از نظر علم و تقوا و قدرت و عدالت بعد از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در ميان مسلمانان بى نظير بود بعنوان جانشينى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) انتخاب شد و از مردم براى او بيعت گرفت ياس و نوميدى نسبت به آينده اسلام آنها را فرا گرفت و فهميدند كه آئينى است ريشه دار و پايدار.
در اين روز بود كه آئين اسلام به تكامل نهائى خود رسيد، زيرا بدون تعيين جانشين براى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) و بدون روشن شدن وضع آينده مسلمانان ، اين آئين به تكامل نهائى نمى رسيد.
آن روز بود كه نعمت خدا با تعيين رهبر لايقى همچون على (عليه السلام ) براى آينده مردم تكامل يافت .
و نيز آن روز بود كه اسلام با تكميل برنامه هايش بعنوان آئين نهائى از طرف خداوند پذيرفته شد (بنابراين جهات چهارگانه در آن جمع بوده ).
علاوه بر اين ، قرائن زير نيز اين تفسير را تاييد مى كند:
الف - جالب توجه اينكه در تفسير فخر رازى و تفسير روح المعانى و تفسير المنار در ذيل اين آيه نقل شده است كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بعد از نزول اين آيه بيش از هشتاد و يك روز عمر نكرد.
و با توجه به اينكه وفات پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در روايات اهل تسنن و حتى در بعضى از روايات شيعه (مانند آنچه كلينى در كتاب معروف كافى نقل كرده است ) روز دوازدهم ماه ربيع الاول بوده چنين نتيجه مى گيريم كه روز نزول آيه درست روز هيجدهم ذى الحجه بوده است .

ب - در روايات فراوانى كه از طرق معروف اهل تسنن و شيعه نقل شده صريحا اين مطلب آمده است كه آيه شريفه فوق در روز غدير خم و به دنبال ابلاغ ولايت على (عليه السلام ) نازل گرديد، از جمله اينكه :
1 - دانشمند معروف سنى ابن جرير طبرى در كتاب ولايت از زيد بن ارقم صحابى معروف نقل مى كند كه اين آيه در روز غدير خم درباره على (عليه السلام ) نازل گرديد.
2 - حافظ ابو نعيم اصفهانى در كتاب ((ما نزل من القرآن فى على (عليه السلام ))) از ابو سعيد خدرى (صحابى معروف ) نقل كرده كه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در غدير خم ، على (عليه السلام ) را به عنوان ولايت به مردم معرفى كرد و مردم متفرق نشده بودند تا اينكه آيه اليوم اكملت لكم ... نازل شد، در اين موقع پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود:
الله اكبر على اكمال الدين و اتمام النعمة و رضى الرب برسالتى وبالولاية لعلى (عليه السلام ) من بعدى ، ثم قال من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله :
((الله اكبر بر تكميل دين و اتمام نعمت پروردگار و خشنودى خداوند از رسالت من و ولايت على (عليه السلام ) بعد از من ، سپس فرمود: هر كس من مولاى اويم على (عليه السلام ) مولاى او است ، خداوندا! آن كس كه او را دوست بدارد دوست بدار، و آن كس كه او را دشمن دارد، دشمن بدار، هر كس او را يارى كند يارى كن و هر كس دست از ياريش بر دارد دست از او بردار.))
3 - خطيب بغدادى در تاريخ خود از ابو هريره از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) چنين نقل كرده كه بعد از جريان غدير خم و پيمان ولايت على (عليه السلام ) و گفتار عمربن خطاب .


بخ بخ يا بن ابى طالب اصبحت مولاى و مولا كل مسلم .
آيه اليوم اكملت لكم دينكم نازل گرديد.
در كتاب نفيس الغدير علاوه بر روايات سه گانه فوق سيزده روايت ديگر نيز در اين زمينه نقل شده است .
در كتاب ((احقاق الحق )) از جلد دوم تفسير ((ابن كثير)) صفحه 14 و از ((مقتل خوارزمى )) صفحه 47 نزول اين آيه را درباره داستان غدير از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل كرده است .
در تفسير برهان و نور الثقلين نيز ده روايت از طرق مختلف نقل شده كه اين آيه درباره على (عليه السلام ) يا روز غدير خم نازل گرديده ، كه نقل همه آنها نيازمند به رساله جداگانه است .
مرحوم علامه سيد شرف الدين در كتاب المراجعات چنين ميگويد:
((كه نزول اين آيه را در روز غدير در روايات صحيحى كه از امام باقر (عليه السلام ) و امام صادق (عليه السلام ) نقل شده ذكر گرديده و اهل سنت ، شش حديث با اسناد مختلف از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) در اين زمينه نقل كرده اند كه صراحت در نزول آيه در اين جريان دارد)).
از آنچه در بالا گفتيم روشن ميشود كه : اخبارى كه نزول آيه فوق را در جريان غدير بيان كرده در رديف خبر واحد نيست كه بتوان با تضعيف بعضى

اسناد آن ، آنها را ناديده گرفت بلكه اخبارى است كه اگر متواتر نباشد لااقل مستفيض است ، و در منابع معروف اسلامى نقل شده ، اگر چه بعضى از دانشمندان متعصب اهل تسنن ، مانند ((آلوسى در تفسير روح المعانى )) تنها با تضعيف سند يكى از اين اخبار كوشيده اند بقيه را به دست فراموشى بسپارند و چون روايت را بر خلاف مذاق خويش ‍ ديده اند مجعول و نادرست قلمداد كنند، و يا مانند نويسنده تفسير ((المنار)) با تفسير ساده اى از آيه گذشته ، بدون اينكه كمترين اشاره اى به اين روايات كند، شايد خود را در بن بست ديده كه اگر بخواهد روايات را ذكر كرده و تضعيف كند بر خلاف انصاف است و اگر بخواهد قبول كند بر خلاف مذاق او است !
نكته جالبى كه بايد در اينجا به آن توجه كرد اين است كه قرآن در سوره نور آيه 55 چنين مى گويد:
وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فى الارض كما استخلف الذين من قبلهم وليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا...
((خداوند به آنهائى كه از شما ايمان آوردند و عمل صالح انجام داده اند وعده داده است كه آنها را خليفه در روى زمين قرار دهد همانطور كه پيشينيان آنانرا چنين كرد، و نيز وعده داده آئينى را كه براى آن پسنديده است مستقر و مستحكم گرداند و بعد از ترس به آنها آرامش ‍ بخشد.))
در اين آيه خداوند ميفرمايد: آئينى را كه براى آنها ((پسنديده )) در روى زمين مستقر مى سازد، با توجه به اينكه سوره نور قبل از سوره مائده نازل شده است و با توجه به جمله ((رضيت )) لكم الاسلام دينا كه در آيه مورد بحث ، درباره ولايت على (عليه السلام ) نازل شده ، چنين نتيجه مى گيريم كه اسلام در صورتى در روى زمين مستحكم و ريشه دار خواهد شد كه با ((ولايت )) توام باشد، زيرا اين همان اسلامى است كه خدا ((پسنديده )) و وعده استقرار و

استحكامش را داده است ، و به عبارت روشنتر اسلام در صورتى عالمگير مى شود كه از مساله ولايت اهل بيت جدا نگردد.
مطلب ديگرى كه از ضميمه كردن ((آيه سوره نور)) با ((آيه مورد بحث )) استفاده مى شود اين است كه در آيه سوره نور سه وعده به افراد با ايمان داده شده است نخست خلافت در روى زمين ، و ديگر امنيت و آرامش براى پرستش پروردگار، و سوم استقرار آئينى كه مورد رضايت خدا است .
اين سه وعده در روز غدير خم با نزول آيه ((اليوم اكملت لكم دينكم ...)) جامه عمل بخود پوشيد زيرا نمونه كامل فرد با ايمان و عمل صالح ، يعنى على (عليه السلام ) به جانشينى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نصب شد و به مضمون جمله اليوم يئس الذين كفروا من دينكم مسلمانان در آرامش و امنيت نسبى قرار گرفتند و نيز به مضمون و رضيت لكم الاسلام دينا آئين مورد رضايت پروردگار در ميان مسلمانان استقرار يافت .
البته اين تفسير منافات با رواياتى كه ميگويد آيه سوره نور در شان مهدى (عليه السلام ) نازل شده ندارد زيرا آمنوا منكم ... داراى معنى وسيعى است كه يك نمونه آن در روز غدير خم انجام يافت و سپس در يك مقياس وسيعتر و عمومى تر در زمان قيام مهدى (عليه السلام ) انجام خواهد يافت (بنابراين كلمه الارض در آيه به معنى همه كره زمين نيست بلكه معنى وسيعى دارد كه هم ممكن است بر تمام كرده زمين گفته شود، و هم به قسمتى از آن ، چنانكه از موارد استعمال آن در قرآن نيز استفاده ميشود كه گاهى بر قسمتى از زمين اطلاق شده و گاهى بر تمام زمين ) (دقت كنيد).
يك سؤ ال لازم
تنها سؤ الى كه در مورد آيه باقى ميماند اين است كه اولا طبق اسناد

فوق و اسنادى كه در ذيل آيه يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك خواهد آمد هر دو مربوط به جريان ((غدير)) است ، پس چرا در قرآن ميان آن دو فاصله افتاده ؟! يكى آيه 3 سوره مائده و ديگرى آيه 67 همين سوره است .
ثانيا اين قسمت از آيه كه مربوط به جريان غدير است ضميمه به مطالبى شده كه درباره گوشتهاى حلال و حرام است و در ميان اين دو تناسب چندانى به نظر نمى رسد.


در پاسخ بايد گفت :


اولا ميدانيم آيات قرآن ، و همچنين سوره هاى آن ، بر طبق تاريخ نزول جمع آورى نشده است بلكه بسيارى از سوره هائى كه در مدينه نازل شده مشتمل بر آياتى است كه در مكه نازل گرديده و بعكس آيات مدنى را در لابلاى سوره هاى مكى مشاهده مى كنيم .
با توجه به اين حقيقت جدا شدن اين دو آيه از يكديگر در قرآن جاى تعجب نخواهد بود (البته طرز قرار گرفتن آيات هر سوره تنها به فرمان پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) بوده است ) آرى ، اگر آيات بر طبق تاريخ نزول جمع آورى شده بود جاى اين ايراد بود.
ثانيا ممكن است قرار دادن آيه مربوط به ((غدير)) در لابلاى احكام مربوط به غذاهاى حلال و حرام براى محافظت از تحريف و حذف و تغيير بوده باشد، زيرا بسيار ميشود كه براى محفوظ ماندن يك شى ء نفيس آن را با مطالب ساده اى مى آميزند تا كمتر جلب توجه كند (دقت كنيد).
حوادثى كه در آخرين ساعات عمر پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) واقع شد، و مخالفت صريحى كه از طرف بعضى افراد براى نوشتن وصيتنامه از طرف پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم )
 

به عمل آمد تا آنجا كه حتى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) را (العياذ بالله ) متهم به هذيان و بيمارى ! و گفتن سخنان ناموزون كردند، و شرح آن در كتب معروف اسلامى اعم از كتب اهل تسنن و شيعه نقل شده شاهد گويائى است بر اينكه بعضى از افراد حساسيت خاصى در مساله خلافت و جانشينى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) داشتند و براى انكار آن حد و مرزى قائل نبودند!.
آيا چنين شرائطى ايجاب نمى كرد كه براى حفظ اسناد مربوط به خلافت و رساندن آن به دست آيندگان چنين پيش بينى هائى بشود و با مطالب ساده اى آميخته گردد كه كمتر جلب توجه مخالفان سر سخت را كند؟!.
از اين گذشته - همانطور كه دانستيم - اسناد مربوط به نزول آيه ((اليوم اكملت لكم )) درباره ((غدير)) و مساله جانشينى پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تنها در كتب شيعه نقل نشده است كه چنين ايرادى متوجه شيعه شود، بلكه در بسيارى از كتب اهل تسنن نيز آمده است ، و به طرق متعددى اين حديث از سه نفر از صحابه معروف نقل شده است .
در پايان آيه بار ديگر به مسائل مربوط به گوشتهاى حرام بر گشته ، و حكم صورت اضطرار را بيان مى كند و مى گويد: ((كسانى كه به هنگام گرسنگى ناگزير از خوردن گوشتهاى حرام شوند در حالى كه تمايل به گناه نداشته باشند خوردن آن براى آنها حلال است ، زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است و به هنگام ضرورت بندگان خود را به مشقت نمى افكند و آنها را كيفر نمى دهد.))

(فمن اضطر فى مخمصة غير متجانف لا ثم فان الله غفور رحيم ).
مخمصه از ماده خمص (بر وزن لمس ) به معنى ((فرورفتگى )) است ، و به معنى گرسنگى شديد كه باعث فرورفتگى شكم مى شود نيز آمده است خواه به هنگام قحطى باشد يا بهنگام گرفتارى شخصى .
غير متجانف لا ثم به معنى آن است كه تمايل به گناه نداشته باشد، و آن يا به عنوان تاكيد مفهوم اضطرار آمده ، و يا به منظور آن است كه به هنگام ضرورت زياده روى در خوردن گوشت حرام نكند، و آن را حلال نشمرد، و يا آنكه مقدمات اضطرار را خودش فراهم نساخته باشد، و يا آنكه در سفرى كه براى انجام كار حرامى در پيش گرفته ، گرفتار چنان ضرورتى نشود، ممكن است همه اين معانى از اين عبارت منظور باشد. (براى توضيح بيشتر در اين زمينه به جلد اول تفسير نمونه صفحه 430 و 431 مراجعه كنيد).

منبع : تفسير نمونه جلد 4 صفحه 272-263

نوشته شده توسط علی اکبر ملکی در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ساعت 5:49 PM | لینک ثابت |

تفسیر آیه( بخش اول) :

زمان جاهليت معمول بوده گاهى حيوان را در ميان دو چوب يا در ميان دو شاخه درخت سخت مى فشردند تا بميرد و از گوشتش استفاده كنند (و المنخنقة ).
در بعضى از روايات نقل شده كه مجوس مخصوصا مقيد بودند كه حيوانات را از طريق خفه كردن آنها را بكشند سپس از گوشتشان استفاده كنند بنابراين ممكن است آيه ناظر به وضع آنها نيز باشد.
و حيواناتى كه با شكنجه و ضرب ، جان بسپارند و يا به بيمارى از دنيابروند (و الموقوذة ).

در تفسير قرطبى نقل شده كه در ميان عرب معمول بود كه بعضى از حيوانات را بخاطر بتها آنقدر مى زدند تا بميرد و آن را يكنوع عبادت مى دانستند!.
و حيواناتى كه بر اثر پرت شدن از بلندى بميرند (و المتردية ) و حيواناتى كه به ضرب شاخ مرده باشند (و النطيحة ).
و حيواناتى كه بوسيله حمله درندگان كشته شوند (و ما اكل السبع ).
ممكن است يك فلسفه تحريم اين پنج نوع از گوشتهاى حيوانات بخاطر آن باشد كه خون به قدر كافى از آنها بيرون نمى رود، زيرا تا زمانى كه رگهاى اصلى گردن بريده نشود، خون بقدر كافى بيرون نخواهد ريخت و مى دانيم كه خون مركز انواع ميكربها است و با مردن حيوان قبل از هر چيز خون عفونت پيدا مى كند، و به تعبير ديگر اين چنين گوشتها يكنوع مسموميت دارند و جزء گوشتهاى سالم محسوب نخواهد شد مخصوصا اگر حيوان بر اثر شكنجه يا بيمارى و يا تعقيب حيوان درنده اى بميرد مسموميت بيشترى خواهد داشت . به علاوه جنبه معنوى ذبح كه با ذكر نام خدا و رو بقبله بودن حاصل ميشود در هيچ يك از اينها نيست .
ولى اگر قبل از آنكه اين حيوانات جان بسپرند به آنها برسند و با آداب اسلامى آنها را سر ببرند و خون بقدر كافى از آنها بيرون بريزد، حلال خواهد بود و لذا بدنبال تحريم موارد فوق مى فرمايد: (الا ما ذكيتم ).
بعضى از مفسران احتمال داده اند كه اين استثناء تنها به قسم اخير يعنى و ما اكل

السبع بر مى گردد، ولى اكثر مفسران معتقدند به تمام اقسام بر ميگردد، و اين نظر به حقيقت نزديكتر است .
ممكن است سؤ ال شود چرا با وجود ((
ميتة 9 در آغاز آيه ، اين موارد ذكر گرديده است مگر تمام آنها داخل در مفهوم ((ميتة )) نيست ؟
در پاسخ مى گوئيم : ((ميتة )) از نظر فقهى و شرعى مفهوم وسيعى دارد و هر حيوانى كه با طريق شرعى ذبح نشده باشد در مفهوم ((ميتة )) داخل است ، ولى در لغت ، ميتة معمولا بحيوانى گفته ميشود كه خود به خود بميرد، بنابراين موارد فوق در مفهوم لغوى ميتة داخل نيست و لااقل احتمال اين را دارد كه داخل نباشد و لذا نيازمند به بيان است .
در زمان جاهليت بت پرستان سنگهائى در اطراف كعبه نصب كرده بودند كه شكل و صورت خاصى نداشت ، آنها را ((نصب )) مى ناميدند در مقابل آنها قربانى مى كردند و خون قربانى را به آنها مى ماليدند، و فرق آنها با بت همان بود كه بتها همواره داراى اشكال و صور خاصى بودند اما ((نصب )) چنين نبودند، اسلام در آيه فوق اينگونه گوشتها را تحريم كرده و مى گويد: (و ما ذبح على النصب ).
روشن است كه تحريم اين نوع گوشت جنبه اخلاقى و معنوى دارد نه جنبه مادى و جسمانى ، و در واقع يكى از اقسام ((ما اهل لغير الله به )) مى باشد، كه بخاطر رواجش در ميان عرب جاهلى به آن تصريح شده است .
نوع ديگرى از حيواناتى كه تحريم آن در آيه فوق آمده آنها است كه بصورت ((بخت آزمائى )) ذبح و تقسيم مى گرديده و آن چنين بوده كه : ده نفر با هم
شرطبندى
مى كردند و حيوانى را خريدارى و ذبح نموده سپس ده چوبه تير كه روى هفت عدد از آنها عنوان ((برنده )) و سه عدد عنوان ((بازنده )) ثبت شده بود در كيسه مخصوصى مى ريختند و به صورت قرعه كشى آنها را بنام يك يك از آن ده نفر بيرون مى آوردند، هفت چوبه برنده بنام هر كس مى افتاد

سهمى از گوشت بر ميداشت ، و چيزى در برابر آن نمى پرداخت ، ولى آن سه نفر كه تيرهاى بازنده را دريافت داشته بودند، بايد هر كدام يك سوم قيمت حيوان را بپردازند، بدون اينكه سهمى از گوشت داشته باشند، اين چوبه هاى تير را ((ازلام )) جمع ((زلم )) (بر وزن قلم ) ميناميدند، اسلام خوردن اين گوشتها را تحريم كرد، نه بخاطر اينكه اصل گوشت حرام بوده باشد بلكه بخاطر اينكه جنبه قمار و بخت آزمائى دارد و مى فرمايد: (و ان تستقسموا بالا زلام ).
روشن است كه تحريم قمار و مانند آن اختصاص به گوشت حيوانات ندارد، بلكه در هر چيز انجام گيرد ممنوع است و تمام زيانهاى ((فعاليتهاى حساب نشده اجتماعى )) و برنامه هاى خرافى در آن جمع مى باشد.
و در پايان براى تاكيد بيشتر روى تحريم آنها مى فرمايد: تمام اين اعمال فسق است و خروج از اطاعت پروردگار (ذلكم فسق ).


اعتدال در استفاده از گوشت


آنچه از مجموع بحثهاى فوق و ساير منابع اسلامى استفاده مى شود اين است كه روش اسلام در مورد بهره بردارى از گوشتها - همانند ساير دستورهايش يك روش كاملا اعتدالى را در پيش گرفته ، يعنى نه همانند مردم زمان جاهليت كه از گوشت سوسمار و مردار و خون و امثال آن مى خوردند، و يا همانند بسيارى از غربيهاى امروز كه حتى از خوردن گوشت خرچنگ و كرمها چشم پوشى نمى كنند، و نه مانند هندوها كه مطلقا خوردن گوشت را ممنوع ميدانند، بلكه گوشت حيواناتى كه داراى تغذيه پاك بوده و مورد تنفر

نباشند حلال كرده و روى روشهاى افراطى و تفريطى خط بطلان كشيده و براى استفاده از گوشتها شرائطى مقرر داشته است به اين ترتيب كه :
1 - حيواناتى كه از گوشت آنها استفاده مى شود بايد از حيوانات علف خوار باشند، زيرا گوشت حيوانات گوشتخوار بر اثر خوردن گوشتهاى مردار و آلوده غالبا ناسالم و مايه انواع بيماريها است ، به خلاف چهارپايان علفخوار كه معمولا از غذاهاى سالم و پاك استفاده ميكنند.
به علاوه همانطور كه در گذشته ذيل آيه 72 سوره بقره گفتيم هر حيوانى صفات خويش را از طريق گوشت خود به كسانى كه از آن ميخورند منتقل مى كند، بنابراين تغذيه از گوشت حيوانات درنده صفت قساوت و درندگى را در انسان تقويت مى نمايد، و نيز بهمين دليل است كه در اسلام حيوانات جلال يعنى حيواناتى كه از نجاست تغذيه ميكنند تحريم شده است .
2 - حيواناتى كه از گوشتشان استفاده ميشود بايد مورد تنفر نبوده باشند.
3 - و نيز بايد زيانى براى جسم يا روح انسان توليد نكنند.
4 - حيواناتى كه در مسير شرك و بت پرستى قربانى ميشوند و مانند آنها چون از نظر معنوى ناپاكند تحريم شده اند.

تفسير نمونه جلد 4 صفحه 259-262

نوشته شده توسط علی اکبر ملکی در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ساعت 5:44 PM | لینک ثابت |

حُرِّمَت عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لحَْمُ الخِْنزِيرِ وَ مَا أُهِلَّ لِغَيرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ

الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُترَدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ وَ مَا أَكلَ السبُعُ إِلا مَا ذَكَّيْتُمْ وَ مَا ذُبِحَ عَلى النُّصبِ وَ

أَن تَستَقْسِمُوا بِالاَزْلَمِ ذَلِكُمْ فِسقٌ الْيَوْمَ يَئس الَّذِينَ كَفَرُوا مِن دِينِكُمْ فَلا تخْشوْهُمْ وَ

اخْشوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْت لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتمَمْت عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَ رَضِيت لَكُمُ الاسلَمَ دِيناً فَمَنِ

اضطرَّ فى مخْمَصةٍ غَيرَ مُتَجَانِفٍ لاثْمٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ(3)

3 - گوشت مردار و خون و گوشت خوك و حيواناتى كه به غير نام خدا ذبح شوند و حيوانات خفه شده ، و به زجر كشته شده ، و آنها كه بر اثر پرت شدن از بلندى بميرند، و آنها كه به ضرب شاخ حيوان ديگرى مرده باشند، و باقيمانده صيد حيوان درنده ، مگر آنكه (به موقع بر آن حيوان برسيد و) آنرا سر ببريد و حيواناتى كه روى بتها (يا در برابر آنها) ذبح شوند (همگى ) بر شما حرام است و (همچنين ) قسمت كردن گوشت حيوان بوسيله چوبه هاى تير مخصوص بخت آزمائى ، تمام اين اعمال فسق و گناه است - امروز كافران از (زوال ) آئين شما مايوس شدند، بنابراين از آنها نترسيد و از (مخالفت ) من بترسيد، امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تكميل نمودم و اسلام را به عنوان آئين (جاودان ) شما پذيرفتم - اما آنها كه در حال گرسنگى دستشان بغذاى ديگرى نرسد و متمايل به گناه نباشند (مانعى ندارد كه از گوشتهاى ممنوع بخورند) خداوند آمرزنده و مهربان است .
(سوره مائده آیه 3)

در آیه 145 سوره انعام روشن کرده که منـظـور از حـرام بـودن خوردن خون «خـون مـسـفـوح» است، (خون مسفوح یعنی: «خـون ريخـتـه شده» که با هوا تماس پيدا کرده). دلـيـل تحريم آن نيز اين است که وقتی خون با هوا تماس پيدا می کند سمی می شود و می تواند بيماری زا باشد.

نکات آيات: خوک حيوانی انگلی و گوشت آن حرام است:

 

چرا گوشت خوک تحريم شده؟ چيزيکه فعلاً انسان امروز در مورد گوشت خوک میداند موارد زير است:

ـــــــ گـوشت خوک خيلی از انگـلها را منتقـل می کند. از جمله نوعی کرم (موسوم به کرمِ تِـنـيـا) که برخی از ناراحتی های دردناک را منجر می شود که برخی از آنها کشنده نيز هستند. عـناصـر آن در عـضلات و در چشم و مغز منتشر می شود. ميان 5 تا 25 درصد کـسـانـيـکـه گوشت خـوک مصرف می کنند ناراحتی نـاشی از کـرم مزبور را دارند. (اين کرم الـبـتـه در گوشت گاو نيز وجود دارد ولی کرم گوشت گاو خود بخود در انسان تکثير نمی شود اما کرم گوشت خوک بـدون عـامل تکـثير کننده تکثير می شود. هـمـيـنطور کرم خوک مقاومت بيشتری نسبت به کرم گاو دارد و براحتی کشته نمی شود و خطرناک تر است).

ـــــــ گوشت خوک طبقـه طبـقه است و ميان آنها پيه های متداخل در همديگر وجود دارد که بالاترين نسبت روغـن حـيوانی را دارند، و روغـن آن نيز از خطرناکترين نوع روغـن است. ( درصـد پـيه در گوشت خوک 28 درصد است در حـالـيکـه مثلاً در گوشت گاو 4 و نيم درصد).

ـــــــ گوشت خوک مـقـادير زيادی اسيد دارد. (ساير حيوانات 90 درصد اين اسيد را پس ميدهند ولی خوک فـقـط 2 درصـد آنرا پس می دهد). اين اسيد از جمله باعث الـتـهـاب مخ می شود.

يک متخصص آلـمانی نـتـيـجه مـطالعات خود و ديگران را در رابطه با گوشت خوک چنين بيان می کند: گوشت خـوک در مناطق گرم خطرناک تر از مناطق سرد است. در سودان و مناطق همجوار آن در يک شـرايط آب و هـوائی يکـسـانی تفاوت ميان سلامتی کسانی که گوشـت خوک می خورند و و کسانيکه نمی خورند خـيـلی زيـاد است. هـمـيـنـطـور در هند در يک آب و هوای مشترک، کسانی که گوشت خوک نمی خورند از کسانی که می خورند از سلامتی بالاتری برخوردار هـستند، بيشتر عمر می کنند و توان کاری بيشتری دارند. مثلا فرد پيری که گوشت خوک نخورده حمالی می کـند و از ارتـفـاعـات بــالا می رود، در حاليکه آنکه خورده نمی توانـد اين کارها را بکند و زودتر ضعف و بازنـشـسـتـگـی بـسراغ وی می آيد.  کسانيکه با تعالـيـم اسـلامی زنـدگی می کـنـنـد از سلامتی خـوب و بـالائی بـرخوردارند و بـيماريهائی که ديگران از مسائل تحريم شده دارند آنها ندارند. همينطور وی می گويـد در جريـان جـنـگ جهانی دوم از ارتش گـزارشی برای آنها می آيد که می گويد: سربازان آلمانی دچار ناراحتی ها و آبله هائی در پاها می شده اند که آنها را از جنگ و تـحـرک بـاز می داشـتـه و علاج سرپائی نيز برای آنها کافی نبوده بلکه به پشت جبهه انـتـقـال داده می شـده انـد. در حالـيکه مـردمـی کــه در هـمان مناطق و همان آب و هـوا زنـدگـی می کرده اند آن ناراحتی ها را نداشته اند. پس از بررسی ها می بينند که ارتش تـقـريـبـاً هـمـه روزه از گوشت خوک استفاده می کند. گوشت خوک را قطع می کنند و آن ناراحتيها تمام می شود.

هـمـيـنطور می گويد پس از اتمام جنگ که وضعيت اقتصادی خراب می شود و خوک بوفور طبق روال عادی نبوده اندازه مراجـعـات به پزشک نسبت به دوران پيش از جنگ کاهش پيدا می کند. ولی با رونق گرفتن اقتصاد و خورده شدن گوشت خوک توسط طـبـقـه ای کـه وضع خوبی داشته، بيماريها دوباره در آنها شروع می شود، در حاليکه طـبـقـه فـقـير که هنوز توان استفاده از گوشت خوک را نداشـتـه از سـلامتی بهتری برخوردار بوده است. و پـس از اينکه فـقـيـران نيز تـوان خريدن و خوردن آنرا  پـيـدا می کـنند دوباره وضع بيماريها طـبق روال پيشينِ خود زياد و هـمـه گـيـر مـی شـود. هـمـيـنـطـور وی می گويد که به آزمايشهای عملی در رابطه با گوشت خوک رو می آورد. 30 تا مـوش را با خـوراک خوک بزرگ می کند و 30 تای ديگر را با غذای عادی. آنهائـيـکه غذای خوک داده می شوند: سريعا بزرگ می شـونـد ـــ تـمـايلات تجاوزگرانه در آنـهـا ايـجـاد می شود، و دوست دارند که هـمـديگـر را بخورند و بيماريهائی از قـبـيـل سـرطـان و بيماريهای پوستی در آنها ظاهر می شود، ولی آنهائی که غـذای عـادی بزرگ می شـونـد هـيـچـيـک از ايـن مـوارد در آنهـا ظاهر نمی شود. او محتاطانه می گويد در گوشت خوک سمی است که فهميده نمی شود و روغن آن خطرناکـترين نوع روغن است. و مـوجـب تصلب شـرايين، بيماری قند، اختلال جريان خون، و نسبت بالائی از کلسترل را باعث می شود، و بافتهای آن فـسـفـر دارد که منجر به زيانهائی می شود. منبع : (سایت قرآن شناسی )

نوشته شده توسط علی اکبر ملکی در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ساعت 3:4 PM | لینک ثابت |

 ازدواج يك سنت الهى است
گر چه امروز مساءله ازدواج آنقدر در ميان آداب و رسوم غلط و حتى خرافات پيچيده شده كه به صورت يك جاده صعب العبور يا غير قابل عبور براى جوانان در آمده است ، ولى قطع نظر از اين پيرايه ها، ازدواج يك حكم فطرى و هماهنگ قانون آفرينش است كه انسان براى بقاء نسل و آرامش جسم و روح و حل مشكلات زندگى احتياج به ازدواج سالم دارد.
اسلام كه هماهنگ با آفرينش گام بر مى دارد نيز در اين زمينه تعبيرات جالب و مؤ ثرى دارد، از جمله حديث معروف پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) است :
((تناكحوا، و تناسلوا تكثروا فانى اباهى بكم الامم يوم القيامه و لو بالسقط)): ((
ازدواج كنيد
تا نسل شما فزونى گيرد كه من با فزونى جمعيت شما حتى با فرزندان سقط شده در قيامت به ديگر امتها مباهات مى كنم !
و در حديث ديگر از آن حضرت مى خوانيم : ((من تزوج فقد احرز نصف دينه فليتق الله فى النصف الباقى )): ((
كسى كه همسر اختيار كند
نيمى از دين خود را محفوظ داشته ، و بايد مراقب نيم ديگر باشد)).
چرا كه
غريزه جنسى
نيرومندترين و سركشترين غرائز انسان است كه به تنهائى با ديگر غرائز برابرى مى كند، و انحراف آن نيمى از دين و ايمان انسان

را به خاطر خواهد انداخت .
باز در حديث ديگرى از
پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) ((مى خوانيم شراركم عزابكم )): ((بدترين شما مجردانند)).
به همين دليل در آيات مورد بحث و همچنين روايات متعددى مسلمانان تشويق به همكارى در امر ازدواج مجردان و هر گونه كمك ممكن به اين امر شده اند مخصوصا اسلام در مورد فرزندان مسئوليت سنگينى بر دوش پدران افكنده ، و پدرانى را كه در اين مسئله حياتى بى تفاوت هستند شريك جرم انحراف فرزندانشان شمرده است چنانكه در حديثى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : من ادرك له ولد و عنده ما يزوجه فلم يزوجه ، فاحدث فالاثم بينهما!: ((كسى كه فرزندش به حد رشد رسد و امكانات تزويج او را داشته باشد و اقدام نكند، و در نتيجه فرزند مرتكب گناهى شود، اين گناه بر هر دو نوشته مى شود))!
و باز به همين دليل دستور مؤ كد داده شده است كه هزينه هاى ازدواج را اعم از مهر و ساير قسمتها سبك و آسان بگيرند، تا مانعى بر سر راه ازدواج مجردان پيدا نشود، از جمله در مورد مهريه سنگين كه غالبا سنگ راه ازدواج افراد كم در آمد است .
در حديثى از پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : شوم المرئه غلاء مهرها
((زن بد قدم زنى است كه مهرش سنگين باشد)).
و باز در حديث ديگرى كه در ذيل حديث فوق وارد شده مى خوانيم ((من شومها شدة مؤ نتها)): يكى از نشانه هاى شوم بودن زن آن است كه هزينه زندگى (يا هزينه ازدواجش ) سنگين باشد.

و از آنجا كه بسيارى از مردان و زنان براى فرار از زير بار اين مسؤ ليت الهى و انسانى متعذر به عذرهائى از جمله نداشتن امكانات مالى مى شوند در آيات فوق صريحا گفته شده است كه ((فقر)) نمى تواند مانع راه ازدواج گردد، بلكه چه بسا ازدواج سبب غنا و بى نيازى مى شود.
دليل آن هم با دقت روشن مى شود، زيرا انسان تا مجرد است احساس مسؤ ليت نمى كند نه ابتكار و نيرو و استعداد خود را به اندازه كافى براى كسب در آمد مشروع بسيج مى كند، و نه به هنگامى كه در آمدى پيدا كرد در حفظ و بارور ساختن آن مى كوشد و به همين دليل
مجردان غالبا خانه به دوش و تهى دستند!

اما بعد از ازدواج شخصيت انسان تبديل به يك شخصيت اجتماعى مى شود و خود را شديدا مسئول حفظ همسر و آبروى خانواده و تاءمين وسائل زندگى فرزندان آينده مى بيند، به همين دليل تمام هوش و ابتكار و استعداد خود را به كار مى گيريد و در حفظ در آمده اى خود و صرفه جوئى ، تلاش مى كند و در مدت كوتاهى مى تواند بر فقر چيره شود.
بى جهت نيست كه در حديثى
از امام صادق (عليه السلام ) مى خوانيم الرزق مع النساء و العيال : ((روزى همراه همسر و فرزند است )).
و در حديث ديگرى از پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) مى خوانيم : ((مردى خدمت حضرتش رسيد و از تهيدستى و نيازمندى شكايت كرد پيامبر (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: تزوج ، فتزوج فوسع له
ازدواج كن ، او هم ازدواج كرد و گشايش در كار او پيدا شد))!.
بدون شك امدادهاى الهى و نيروهاى مرموز معنوى نيز به كمك چنين افراد مى آيد كه براى انجام وظيفه انسانى و حفظ پاكى خود اقدام به ازدواج مى كنند. هر فرد با ايمان مى تواند به اين وعده الهى دلگرم و مؤ من باشد، در حديثى
از پيامبر گرامى اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نقل شده :

 ((من ترك التزويج مخافة العيلة فقد ساء ظنه بالله ان الله عز و جل يقول ان يكونوا فقراء يغنهم الله من فضله )).
((
كسى كه ازدواج را از ترس فقر ترك كند گمان بد به خدا برده است ، زيرا خداوند متعال مى فرمايد: ((اگر آنها فقير باشند خداوند آنها را از فضل خود بى نياز مى سازد)).
البته روايات در منابع اسلامى در اين زمينه فراوان است كه اگر بخواهيم به نقل همه آنها بپردازيم از بحث تفسيرى خارج مى شويم .
منبع : تفسير نمونه جلد 14 صفحه 463-466

نوشته شده توسط علی اکبر ملکی در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 ساعت 2:54 PM | لینک ثابت |

فلسفه حجاب ( تفسير آيه 30و 31 سوره نور)
بدون شك در عصر ما كه بعضى نام آن را عصر برهنگى و آزادى جنسى گذارده اند و افراد غربزده ، بى بند و بارى زنان را جزئى از آزادى او مى دانند سخن از حجاب گفتن براى اين دسته ناخوشايند و گاه افسانه اى است متعلق به زمانهاى گذشته !
ولى مفاسد بى حساب و مشكلات و گرفتاريهاى روز افزونى كه از اين آزاديهاى بى قيد و شرط به وجود آمده سبب شده كه تدريجا گوش شنوائى براى اين سخن پيدا شود.

البته در محيطهاى اسلامى و مذهبى ، مخصوصا در محيط ايران بعد از انقلاب جمهورى اسلامى ، بسيارى از مسائل حل شده ، و به بسيارى از اين سؤ الات عملا پاسخ كافى و قانع كننده داده شده است ، ولى باز اهميت موضوع ايجاب مى كند كه اين مساءله به طور گسترده تر مورد بحث قرار گيرد.
مساءله اين است كه آيا زنان (با نهايت معذرت ) بايد براى بهره كشى از طريق سمع و بصر و لمس (جز آميزش جنسى ) در اختيار همه مردان باشند و يا بايد اين امور مخصوص همسرانشان گردد.
بحث در اين است كه آيا زنان در يك مسابقه بى پايان در نشان دادن اندام خود و تحريك شهوات و هوسهاى آلوده مردان درگير باشند و يا بايد اين مسائل از محيط اجتماع بر چيده شود، و به محيط خانواده و زندگى زناشوئى اختصاص ‍ يابد؟!
اسلام طرفدار برنامه دوم است و حجاب جزئى از اين برنامه محسوب مى شود، در حالى كه غربيها و غربزدههاى هوسباز طرفدار برنامه اولند! اسلام مى گويد كاميابيهاى جنسى اعم از آميزش و لذتگيريهاى سمعى و بصرى و لمسى مخصوص به همسران است و غير از آن گناه ، و مايه آلودگى و ناپاكى جامعه مى باشد كه جمله ((ذلك ازكى لهم )) در آيات فوق اشاره به آن است .
فلسفه حجاب چيز مكتوم و پنهانى نيست زيرا:
1 - برهنگى زنان كه طبعا پيامدهائى همچون آرايش و عشوه گرى و امثال آن همراه دارد مردان مخصوصا جوانان را در يك حال تحريك دائم قرار مى دهد تحريكى كه سبب كوبيدن اعصاب آنها و ايجاد هيجانهاى بيمار گونه عصبى و گاه سر چشمه امراض روانى مى گردد، مگر اعصاب انسان چقدر مى تواند بار هيجان را بر خود حمل كند؟ مگر همه پزشكان روانى نمى گويند هيجان مستمر عامل بيمارى است ؟

مخصوصا توجه به اين نكته كه غريزه جنسى نيرومندترين و ريشه دارترين غريزه آدمى است و در طول تاريخ سرچشمه حوادث مرگبار و جنايات هولناكى شده ، تا آنجا كه گفته اند ((هيچ حادثه مهمى را پيدا نمى كنيد مگر اينكه پاى زنى در آن در ميان است ))!
آيا دامن زدن مستمر از طريق برهنگى به اين غريزه و شعله ور ساختن آن بازى با آتش نيست ؟ آيا اين كار عاقلانه اى است ؟
اسلام مى خواهد مردان و زنان مسلمان روحى آرام و اعصابى سالم و چشم و گوشى پاك داشته باشند، و اين يكى از فلسفه هاى حجاب است .
2 - آمارهاى قطعى و مستند نشان مى دهد كه با افزايش برهنگى در جهان طلاق و از هم گسيختگى زندگى زناشوئى در دنيا به طور مداوم بالا رفته است ، چرا كه ((هر چه ديده بيند دل كند ياد)) و هر چه دل در اينجا يعنى هوسهاى سركش بخواهد به هر قيمتى باشد به دنبال آن مى رود، و به اين ترتيب هر روز دل به دلبرى مى بندد و با ديگرى وداع مى گويد.
در محيطى كه حجاب است (و شرائط ديگر اسلامى رعايت مى شود) دو همسر تعلق به يكديگر دارند، و احساساتشان و عشق و عواطفشان مخصوص يكديگر است .
ولى در ((بازار آزاد برهنگى )) كه عملا زنان به صورت كالاى مشتركى (لااقل در مرحله غير آميزش جنسى ) در آمده اند ديگر قداست پيمان زناشوئى مفهومى نمى تواند داشته باشد و خانواده ها همچون تار عنكبوت به سرعت متلاشى مى شوند و كودكان بى سرپرست مى مانند.
3 - گسترش دامنه فحشاء، و افزايش فرزندان نامشروع ، از دردناكترين پيامدهاى بى حجابى است كه فكر مى كنيم نيازى به ارقام و آمار ندارد و دلائل آن مخصوصا در جوامع غربى كاملا نمايان است ، آنقدر عيان است كه حاجتى به بيان ندارد.

نمى گوئيم عامل اصلى فحشاء و فرزندان نامشروع منحصرا بى حجابى است ، نمى گوئيم استعمار ننگين و مسائل سياسى مخرب در آن مؤ ثر نيست ، بلكه مى گوئيم يكى از عوامل مؤ ثر آن مساءله برهنگى و بى حجابى محسوب مى شود.
و با توجه به اينكه فحشاء و از آن بدتر فرزندان نامشروع سر چشمه انواع جنايتها در جوامع انسانى بوده و هستند، ابعاد خطرناك اين مساءله روشنتر مى شود.
هنگامى كه مى شنويم در انگلستان ، در هر سال - طبق آمار - پانصد هزار نوزاد نامشروع به دنيا مى آيد، و هنگامى كه مى شنويم جمعى از دانشمندان انگليس در اين رابطه به مقامات آن كشور اعلام خطر كرده اند - نه به خاطر مسائل اخلاقى و مذهبى - بلكه به خاطر خطراتى كه فرزندان نامشروع براى امنيت جامعه به وجود آورده اند، به گونه اى كه در بسيارى از پرونده هاى جنائى پاى آنها در ميان است ، به اهميت اين مساءله كاملا پى مى بريم ، و مى دانيم كه مساءله گسترش ‍ فحشاء حتى براى آنها كه هيچ اهميتى براى مذهب و برنامه هاى اخلاقى قائل نيستند فاجعه آفرين است ، بنابراين هر چيز كه دامنه فساد جنسى را در جوامع انسانى گسترده تر سازد تهديدى براى امنيت جامعه ها محسوب مى شود، و پى آمدهاى آن هر گونه حساب كنيم به زيان آن جامعه است .
مطالعات دانشمندان تربيتى نيز نشان داده ، مدارسى كه در آن دختر و پسر با هم درس مى خوانند، و مراكزى كه مرد و زن در آن كار مى كنند و بى بند و بارى در آميزش آنها حكمفرما است ، كم كارى ، عقب افتادگى ، و عدم مسئوليت به خوبى مشاهده شده است .
4 - مساءله ((ابتذال زن )) و ((سقوط شخصيت او)) در اين ميان نيز حائز اهميت فراوان است كه نيازى به ارقام و آمار ندارد، هنگامى كه جامعه زن را با اندام برهنه بخواهد، طبيعى است روز به روز تقاضاى آرايش بيشتر و خودنمائى افزونتر

از او دارد، و هنگامى كه زن را از طريق جاذبه جنسيش وسيله تبليغ كالاها و دكور اطاقهاى انتظار، و عاملى براى جلب جهانگردان و سياحان و مانند اينها قرار بدهند، در چنين جامعه اى شخصيت زن تا سر حد يك عروسك ، يا يك كالاى بى ارزش سقوط مى كند، و ارزشهاى والاى انسانى او به كلى به دست فراموشى سپرده مى شود، و تنها افتخار او جوانى و زيبائى و خودنمائيش مى شود.
و به اين ترتيب مبدل به وسيله اى خواهد شد براى اشباع هوسهاى سركش يك مشت آلوده فريبكار و انسان نماهاى ديو صفت !
در چنين جامعه اى چگونه يك زن مى تواند با ويژگيهاى اخلاقيش ، علم و آگاهى و دانائيش جلوه كند، و حائز مقام والائى گردد؟!
براستى درد آور است كه در كشورهاى غربى ، و غرب زده ، و در كشور ما قبل از انقلاب اسلامى ، بيشترين اسم و شهرت و آوازه و پول و در آمد و موقعيت براى زنان آلوده و بى بند و بارى بود كه به نام هنرمند و هنر پيشه ، معروف شده بودند، و هر جا قدم مى نهادند گردانندگان اين محيط آلوده براى آنها سر و دست مى شكستند و قدمشان را خير مقدم مى دانستند!
شكر خدا را كه آن بساط بر چيده شد، و زن از صورت ابتذال سابق و موقعيت يك عروسك فرنگى و كالاى بى ارزش در آمد و شخصيت خود را باز يافت ، حجاب بر خود پوشيد اما بى آنكه منزوى شود و در تمام صحنه هاى مفيد و سازنده اجتماعى حتى در صحنه جنگ با همان حجاب اسلاميش ظاهر شد.
اين بود قسمتى از فلسفه هاى زنده و روشن موضوع حجاب در اسلام كه متناسب اين بحث تفسيرى بود.
 

خرده گيريهاى مخالفان حجاب


در اينجا مى رسيم به ايرادهائى كه مخالفان حجاب مطرح مى كنند كه بايد به طور فشرده بررسى شود:


1 - مهمترين چيزى كه همه آنان در آن متفقند و به عنوان يك ايراد اساسى بر مساءله حجاب ذكر مى كنند اين است كه زنان نيمى از جامعه را تشكيل مى دهند اما حجاب سبب انزواى اين جمعيت عظيم مى گردد، و طبعا آنها را از نظر فكرى و فرهنگى به عقب ميراند، مخصوصا در دوران شكوفائى اقتصاد كه احتياج زيادى به نيروى فعال انسانى است از نيروى زنان در حركت اقتصادى هيچگونه بهره گيرى نخواهد شد، و جاى آنها در مراكز فرهنگى و اجتماعى نيز خالى است !، به اين ترتيب آنها به صورت يك موجود مصرف كننده و سربار اجتماع در مى آيند.
اما آنها كه به اين منطق متوسل مى شوند از چند امر به كلى غافل شده يا تغافل كرده اند.
زيرا:
اولا: چه كسى گفته است كه حجاب اسلامى زن را منزوى مى كند، و از صحنه اجتماع دور مى سازد؟ اگر در گذشته لازم بود ما زحمت استدلال در اين موضوع را بر خود هموار كنيم امروز بعد از انقلاب اسلامى هيچ نيازى به استدلال نيست ، زيرا با چشم خود گروه گروه زنانى را مى بينيم كه با داشتن حجاب اسلامى در همه جا حاضرند، در اداره ها، در كارگاهها، در راهپيمائيها و تظاهرات سياسى ، در راديو و تلويزيون ، در بيمارستانها و مراكز بهداشتى ، مخصوصا و در مراقبتهاى پزشكى براى مجروحين جنگى ، در فرهنگ و دانشگاه ، و بالاخره در صحنه جنگ و پيكار با دشمن .
كوتاه سخن اينكه وضع موجود پاسخ دندانشكنى است براى همه اين ايرادها و اگر ما در سابق سخن از امكان چنين وضعى مى گفتيم امروز در برابر وقوع آن قرار گرفته ايم ، و فلاسفه گفته اند بهترين دليل بر امكان چيزى وقوع آن است و اين عيانى است كه نياز به بيان ندارد.

ثانيا: از اين كه بگذريم آيا اداره خانه و تربيت فرزندان برومند و ساختن انسانهائى كه در آينده بتوانند با بازوان تواناى خويش چرخهاى عظيم جامعه را به حركت در آورند، كار نيست ؟
آنها كه اين رسالت عظيم زن را كار مثبت محسوب نمى كنند از نقش خانواده و تربيت ، در ساختن يك اجتماع سالم و آباد و پر حركت بى خبرند، آنها گمان مى كنند راه اين است كه زن و مرد ما همانند زنان و مردان غربى اول صبح خانه را به قصد ادارات و كارخانه ها و مانند آن ترك كنند، و بچه هاى خود را به شير - خوارگاهها بسپارند، و يا در اطاق بگذارند و در را بر روى آنها ببندند، و طعم تلخ زندان را از همان زمان كه غنچه ناشكفته اى هستند به آنها بچشانند.
غافل از اينكه با اين عمل شخصيت آنها را در هم مى كوبند و كودكانى بى روح و فاقد عواطف انسانى بار مى آورند كه آينده جامعه را به خطر خواهند انداخت .
2 - ايراد ديگرى كه آنها دارند اين است كه حجاب يك لباس دست و پاگير است و با فعاليتهاى اجتماعى مخصوصا در عصر ماشينهاى مدرن سازگار نيست ، يك زن حجاب دار خودش را حفظ كند يا چادرش را و يا كودك و يا برنامه اش را؟!
ولى اين ايراد كنندگان از يك نكته غافلند و آن اينكه حجاب هميشه به معنى چادر نيست ، بلكه به معنى پوشش زن است ، حال آنجا كه با چادر امكان پذير است چه بهتر و آنجا كه نشد به پوشش قناعت مى شود.
زنان كشاورز و روستائى ما، مخصوصا زنانى كه در برنجزارها مهمترين و مشكلترين كار كشت و برداشت محصول برنج را بر عهده دارند عملا به اين پندارها پاسخ گفته اند، و نشان داده اند كه يك زن روستائى با داشتن حجاب اسلامى در بسيارى از موارد حتى بيشتر و بهتر از مرد كار مى كند، بى آنكه حجابش مانع كارش شود.
3 - ايراد ديگر اينكه آنها مى گويند حجاب از اين نظر كه ميان زنان

و مردان فاصله مى افكند طبع حريص مردان را آزمندتر مى كند، و به جاى اينكه خاموش كننده باشد آتش حرص آنها را شعله ورتر مى سازد كه ((الانسان حريص ‍ على ما منع ))!
پاسخ اين ايراد يا صحيحتر سفسطه و مغلطه را مقايسه جامعه امروز ما كه حجاب در آن تقريبا در همه مراكز بدون استثناء حكمفرما است با دوران رژيم طاغوت كه زنان را مجبور به كشف حجاب مى كردند مى دهد.
آنروز هر كوى و بر زن مركز فساد بود، در خانواده ها بى بند و بارى عجيبى حكمفرما بود، آمار طلاق فوق العاده زياد بود، سطح تولد فرزندان نامشروع بالا بود و هزاران بدبختى ديگر.
نمى گوئيم امروز همه اينها ريشه كن شده اما بدون شك بسيار كاهش يافته و جامعه ما از اين نظر سلامت خود را باز يافته ، و اگر به خواست خدا وضع به همين صورت ادامه يابد و ساير نابسامانيها نيز سامان پيدا كند، جامعه ما از نظر پاكى خانواده ها و حفظ ارزش زن به مرحله مطلوب خواهد رسيد.
2 - استثناء وجه و كفين
در اينكه آيا حكم حجاب صورت و دستها حتى از مچ به پائين را نيز شامل مى شود يا نه ، در ميان فقهاء بحث فراوان است ، بسيارى عقيده دارند كه پوشاندن اين دو (وجه و كفين ) از حكم حجاب مستثنى است ، در حالى كه جمعى فتوا به وجوب پوشاندن داده ، يا حداقل احتياط مى كنند، البته آن دسته كه پوشاندن اين دو را واجب نمى دانند نيز آن را مقيد به صورتى مى كنند كه منشا فساد و انحرافى نگردد، و گرنه واجب است .
در آيه فوق قرائنى بر اين استثناء و تاءييد قول اول وجود دارد از جمله :
الف : استثناء ((زينت ظاهر)) در آيه فوق خواه به معنى محل زينت باشد
يا خود زينت دليل روشنى است بر اينكه پوشاندن صورت و كفين لازم نيست .


ب - دستورى كه آيه فوق در مورد انداختن گوشه مقنعه به روى گريبان مى دهد كه مفهومش پوشانيدن تمام سر و گردن و سينه است و سخنى از پوشانيدن صورت در آن نيست قرينه ديگرى به اين مدعا است .
توضيح اينكه : همانگونه كه در شاءن نزول نيز گفته ايم عربها در آن زمان روسرى و مقنعه اى مى پوشيدند كه دنباله آن را روى شانه ها و پشت سر مى انداختند به طورى كه مقنعه پشت گوش آنها قرار مى گرفت و تنها سر و پشت گردن را مى پوشاند، ولى قسمت زير گلو و كمى از سينه كه بالاى گريبان قرار داشت نمايان بود. اسلام آمد و اين وضع را اصلاح كرد و دستور داد دنباله مقنعه را از پشت گوش يا پشت سر جلو بياورند و به روى گريبان و سينه بيندازند و نتيجه آن اين بود كه تنها گردى صورت باقى مى ماند و بقيه پوشانده مى شد.
ج - روايات متعددى نيز در اين زمينه در منابع اسلامى و كتب حديث ، وارد شده است كه شاهد زنده اى بر مدعا است هر چند روايات معارضى نيز دارد كه در اين حد از صراحت نيست ، و جمع ميان آنها از طريق استحباب پوشاندن وجه و كفين ، و يا حمل بر مواردى كه منشا فساد و انحراف است كاملا ممكن است .
شواهد تاريخى نيز نشان مى دهد كه نقاب زدن بر صورت در صدر اسلام جنبه عمومى نداشت (شرح بيشتر در زمينه بحث فقهى و روائى اين مساءله در مباحث نكاح در فقه آمده است ).
ولى باز تاءكيد و تكرار مى كنيم كه اين حكم در صورتى است كه سبب سوء استفاده و انحراف نگردد.
ذكر اين نكته نيز لازم است كه استثناء وجه و كفين از حكم حجاب مفهومش اين نيست كه جائز است ديگران عمدا نگاه كنند، بلكه در واقع اين يكنوع تسهيل براى زنان در امر زندگى است .


3 - منظور از نسائهن چيست ؟
چنانكه در تفسير آيه خوانديم نهمين گروهى كه مستثنى شده اند و زن حق دارد زينت باطن خود را در برابر آنها آشكار كند زنان هستند، منتهى با توجه به تعبير ((نسائهم )) (زنان خودشان ) چنين استفاده مى شود كه زنهاى مسلمان تنها مى توانند در برابر زنان مسلمان حجاب را بر گيرند، ولى در برابر زنان غيرمسلمان بايد با حجاب اسلامى باشند و فلسفه اين موضوع چنانكه در روايات آمده اين است كه ممكن است آنها بروند و آنچه را ديده اند براى همسرانشان توصيف كنند و اين براى زنان مسلمانان صحيح نيست .
در روايتى كه در كتاب ((من لا يحضر)) آمده از امام صادق (عليه السلام ) چنين مى خوانيم : لا ينبغى للمراة ان تنكشف بين يدى اليهودية و النصرانية ، فانهن يصفن ذلك لازواجهن : ((سزاوار نيست زن مسلمان در برابر زن يهودى يا نصرانى برهنه شود، چرا كه آنها آنچه را ديده اند براى شوهرانشان توصيف مى كنند)).
4 - تفسير جمله او ما ملكت ايمانهن
ظاهر اين جمله مفهوم وسيعى دارد و نشان مى دهد كه زن مى تواند بدون حجاب در برابر برده خود ظاهر شود، ولى در بعضى از روايات اسلامى تصريح شده است كه منظور ظاهر شدن در برابر كنيزان است هر چند غير مسلمان باشند، و غلامان را شامل نمى شود، در حديثى از امام اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) مى خوانيم كه مى فرمود: لا ينظر العبد الى شعر مولاته : ((غلام نبايد به موى زنى كه مولاى او است نگاه
كند)) ولى از بعضى روايات ديگر تعميم استفاده مى شود، اما مسلما خلاف احتياط است .


5 - تفسير ((اولى الاربة من الرجال ))
((اربة )) در اصل از ماده ((ارب )) (بر وزن عرب ) - چنانكه راغب در مفردات مى گويد - به معنى شدت احتياج است كه انسان براى بر طرف ساختن آن چاره جوئى مى كند، گاهى نيز به معنى حاجت بطور مطلق استعمال مى شود.
و منظور از ((اولى الاربة من الرجال )) در اينجا كسانى هستند كه ميل جنسى دارند و نياز به همسر بنابراين ((غير اولى الاربة )) كسانى را شامل مى شود كه اين تمايل در آنها نيست .
در اينكه منظور از اين عنوان چه كسانى است ؟ در ميان مفسران گفتگو است : بعضى آن را به معنى پير مردانى دانسته اند كه شهوت جنسى در آنها خاموش ‍ شده است ، مانند ((القواعد من النساء)) (زنانى كه از سر حد ازدواج بيرون رفته اند و از اين نظر بازنشسته شده اند).
بعضى ديگر آن را به مردان ((خصى )) (خواجه ).
و بعضى ديگر به ((خنثى )) كه آلت رجوليت مطلقا ندارد تفسير كرده اند.
اما آنچه بيش از همه مى توان روى آن تكيه كرد و در چند حديث معتبر از امام باقر (عليه السلام ) و امام صادق (عليه السلام ) نقل شده اين است كه منظور از اين تعبير مردان ابلهى است كه به هيچ وجه احساس جنسى ندارند، و معمولا از آنها در كارهاى ساده و خدمتكارى استفاده مى كنند، تعبير به ((التابعين )) نيز همين معنى را تقويت مى كند.

اما از آنجا كه اين وصف يعنى عدم احساس ميل جنسى درباره گروهى از پيران صادق است بعيد نيست كه مفهوم آيه را توسعه دهيم و اين دسته از پير مردان نيز در معنى آيه داخل باشند.
در حديثى از امام كاظم (عليه السلام ) نيز روى اين گروه از پير مردان تكيه شده است .
ولى به هر حال مفهوم آيه اين نيست كه اين دسته از مردان همانند محارمند، قدر مسلم اين است كه پوشيدن سر يا كمى از دست و مانند آن در برابر اين گروه واجب نيست .
6 - كدام اطفال از اين حكم مستثنا هستند
گفتيم دوازدهمين گروهى كه حجاب در برابر آنها واجب نيست ، اطفالى هستند كه از شهوت جنسى هنوز بهره اى ندارند.
جمله ((لم يظهروا)) گاهى به معنى ((لم يطلعوا)) (آگاهى ندارند) و گاه به معنى ((لم يقدروا)) (توانائى ندارند) تفسير شده ، زيرا اين ماده به هر دو معنى آمده است و در قرآن گاه در اين و گاه در آن بكار رفته .
مثلا در آيه 20 سوره كهف مى خوانيم : ((ان يظهروا عليكم يرجموكم )) (اگر اهل شهر از وجود شما آگاه شوند سنگسارتان مى كنند).
و در آيه 8 سوره توبه مى خوانيم ((كيف و ان يظهروا عليكم لا يرقبوا فيكم الا و لا ذمة )) (چگونه با پيمانشكنان پيكار نمى كنيد در حالى كه اگر آنها بر شما چيره شوند نه ملاحظه خويشاوندى با شما مى كنند و نه پيمان ).
ولى به هر حال اين تفاوت در آيه مورد بحث تفاوت چندانى از نظر نتيجه ندارد منظور اطفالى است كه بر اثر عدم احساس جنسى نه توانائى دارند و نه آگاهى . بنابراين اطفالى كه به سنى رسيده اند كه اين تمايل و توانائى در آنها بيدار شده بايد بانوان مسلمان حجاب را در برابر آنها رعايت كنند.

7 - چرا عمو و دائى جزء محارم نيامده اند؟
از مطالب سؤ ال انگيز اينكه در آيه فوق ضمن بيان محارم به هيچوجه سخنى از عمو و دائى در ميان نيست ، با اينكه به طور مسلم محرمند و حجاب در برابر آنها لازم نمى باشد.
ممكن است نكته آن اين باشد كه قرآن مى خواهد نهايت فصاحت و بلاغت را در بيان مطالب به كار گيرد و حتى يك كلمه اضافى نيز نگويد، از آنجا كه استثناى پسر برادر و پسر خواهر نشان مى دهد كه عمه و خاله انسان نسبت به او محرمند روشن مى شود كه عمو و دائى يك زن نيز بر او محرم مى باشند و به تعبير روشنتر محرميت دو جانبه است ، هنگامى كه از يكسو فرزندان خواهر و برادر انسان بر او محرم شدند، طبيعى است كه از سوى ديگر و در طرف مقابل عمو و دائى نيز محرم باشند (دقت كنيد).
8 - هر گونه عوامل تحريك ممنوع !
آخرين سخن در اين بحث اينكه در آخر آيه فوق آمده است كه نبايد زنان به هنگام راه رفتن پاهاى خود را چنان به زمين كوبند تا صداى خلخالهايشان به گوش رسد! اين امر نشان مى دهد كه اسلام به اندازه اى در مسائل مربوط به عفت عمومى سختگير و مو شكاف است كه حتى اجازه چنين كارى را نيز نمى دهد، و البته به طريق اولى عوامل مختلفى را كه دامن به آتش شهوت جوانان مى زند مانند نشر عكسهاى تحريك آميز و فيلم هاى اغوا كننده و رمانها و داستانهاى جنسى را نخواهد داد، و بدون شك محيط اسلامى بايد از اينگونه مسائل كه مشتريان را به مراكز فساد سوق مى دهد و پسران و دختران جوان را به آلودگى و فساد مى كشاند پاك و مبرا باشد.

منبع : تفسير نمونه جلد 14 صفحه 443-455

نوشته شده توسط علی اکبر ملکی در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 ساعت 8:12 AM | لینک ثابت |

    
ميلاد سرور و سالار شهيدان حضرت امام حسين (ع) -علمدار كربلا ابوالفضل العباس (ع) - امام سجاد (ع) و منجي عالم بشريت حضرت مهدي  موعود(عج)بر تمام مسلمين جهان مباركباد.   
نوشته شده توسط علی اکبر ملکی در دوشنبه ششم شهریور 1385 ساعت 5:31 AM | لینک ثابت |