X
تبلیغات
فضیلت تلاوت سوره های قرآن کریم

فضیلت تلاوت سوره های قرآن کریم
قالب وبلاگ
لینک دوستان
لینک های مفید
بسم الله الرحمن الرحیم
 
سهم همه ی مومنان
مسکینی به نزد امیر آمد و گفت : به مقتضای آیه ی ( انما المومنین اخوه) مومنان برادر یکدیگرند مرا در مال تو سهمی است ، چرا که برادرت هستم .
امیر گفت تا یک دینار به او دادند .
مسکین گفت : ای امیر این مبلغ کم است .
امیر گفت : ای درویش تنها تو برادر من نیستی بلکه همه ی مومنان عالم برادر من هستند پس اگر مال مرا به همه ی ایشان قسمت کنند به تو بیش از این نرسد .
 
آیه ی قرآن
از بخیلی پرسیدند از قرآن کریم ، کدام آیه را بیشتر دوست داری ؟
گفت : آیه ی (( و لا توتوالسفهاء اموالکم ))
یعنی اموالتان را به بی خردان ندهید .
 
بخیل و قرآن
به بخیلی گفتند : چرا به فقرا نان نمی دهی ؟
در جواب این آیه را خواند :
(( انطعم من لو یشاءالله أطعمه ))
یعنی اینها بندگان خدایند و اگر خدا می خواست خودش سیرشان می کرد . فضولی به من نیامده است !
_________________
پیامبر دروغی
شخصی به نام نصرا... ادعای پیامبری کرد او را گرفته و نزد خلیفه بردند. خلیفه از او پرسید : حال که ادعا می‌کنی فرستاده خدا هستی ، آیا آیه‌ای از قرآن بر نبوت تو دلالت می‌کند. پیامبر دروغی فورا این آیه را خواند: اِذا جاءَ نَصراللّهِ وَ الفَتح
 
دلیل ترک نماز
فردی نماز نمی‌خواند ، به او گفتند: چرا نماز نمی‌خوانی؟ جواب داد: مگر قرآن نمی‌خوانید؟ قرآن می‌فرماید: لا تقرَبو الصَّلاة ؛ نزدیک نماز نشوید و بقیه آیه را که چنین است نخواند: لا تقرَبوا الصَّلاةَ و اَنتُم سُکری ؛ نزدیک نماز نشوید در حالی که مستید.
 
اطمینان قلبی
همسایه (اصمعی) از او چند درهم قرض کرد. روزی اصمعی به او گفت : آیا به یاد قرضت هستی؟ همسایه جواب داد: بله آیا تو به من اطمینان نداری؟ اصمعی گفت: چرا مطمئنم ، اما مگر نشنیده‌ای که حضرت ابراهیم علیه‌السلام به پروردگارش ایمان داشت و خداوند از او پرسید: «اَوَ لَم تومِن ، مگر ایمان نیاورده‌ای) و ابراهیم علیه‌السلام پاسخ داد: (بَلی وَلکِن لِیَطمئنَّ قَلبی ؛ چرا ولی می‌خواهم قلبم آرامش یابد.)
 
بهره اندک
روزگاری مردم دمشق به بیماری طاعون گرفتار شدند. در این هنگام (ولید بن عبد الملک) تصمیم گرفت که از آنجا خارج شود. به او گفتند : مگر سخن خدای بزرگ را نشنیده‌ای که می‌فرماید : قُل لَن یَنفعکُم الفِرار اِن فَرَرتُم مِن الموت اَو القَتلِ ، و اذاً لا تَمتَعون اِلا قلیلاً ؛ بگو از مرگ یا کشته شدن فرار کنید سودی به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهره کمی از زندگانی نخواهید گرفت ولید گفت : من فقط همان بهره کم را می‌خواهم نه چیز دیگری را!!
 
 
 
شکر خدا
روزی شخصی به دیدار بیماری رفت به او گفت : خدا را شکر کن و حمد او را به جای آور.
بیمار گفت:چگونه شکر کنم حال آنکه خدا فرموده است "لئن شکرتم لازیدنکم"(اگر شکر کنید بر شما زیاد میکنم) میترسم اگر شکر او کنم بیماری من بدتر شود.
 
در مجلس
حكيم خاقاني وارد مجلسي شد ؛ او را پايين تر از شخصي بي فضيلت نشاندند. ناراحت شد و فوراً خطاب به مرد بي دانش چنين گفت :
گر فروتـــر نشست خاقـــاني نه وِرا عيـــب و نه تو را ادب اســت
 
« قُل هو الله » نيـــــز در قرآن زيـر « تُبُّــت يُـدا اَبي لَهُب » اسـت
 
این لطیفه ها را از سایت آل البیت پیدا کرده ام که خواندنشان خالی از لطف نیست .
 
«والضالين‏»
ميرزا نديم، شبى به مسجد حاج ميرزا هادى رفته و از شدت مستى به گوشه‏اى افتاده بود.
صبح امام جماعت‏براى نماز به مسجد آمد، تا او را ديد گفت: او را بكشيد و از مسجد بيرونش كنيد.
او گفت: آخوند مگر من مد «والضالين‏» هستم كه مرا بكشند.
 
«سجده ی واجب‏»
نقل كرده اند كه «علامه حلى‏» در حال طفوليت در خدمت دايى خود «محقق‏» درس مى خواند و گاهى فرار مى كرد، محقق او را تعقيب‏مى‏كرد تا او را بگيرد، چون به نزديك او مى رسيد، علامه آيه‏سجده را مى خواند و محقق كه به سجده مى رفت، او فرار مى‏كرد.
 
«مسافر»
به شخصى كه روزه نمى‏گرفت ، گفته شد كه چرا روزه نمى‏گيرى؟ اوگفت: به دليل خود قرآن كه فرموده: اگر مسافر بوديد، روزه نگيريد و من هم در دنيا مسافر هستم و نمى‏توانم براى هميشه بمانم.
 

وحي شيطاني
شخصي به (ابن عمر) گفت: مختار گمان مي كند كه به او وحي مي شود. ابن عمر پاسخ داد: البته درست مي گويد، چرا كه خداوند فرموده است:
" و شياطين به دوستان خود وحي( وسوسه ) مي كنند." (انعام /121)
 
حاضر جوابی
كودكي در مكتب خانه براي معلم خود مي خواند:
" وَ اِنَّ عَليكَ الَّلعنَةَ اِلي يومِ الدين : و لعنت تا روز قيامت بر تو خواهد بود."(حجر/35)
و مكرر آيه را تكرار ميكرد. معلم عصباني شد و گفت:
عليك و علي والدَيكَ : بر تو و بر پدر و مادرت باد.
كودك گفت: در اين قرآن كه من مي خوانم( عليك) هست و ( علي والديك) نيست. آيا آنرا اضافه كنم؟!
 
حفظ اموال
از بخيلي پرسيدند: كدام آيه قرآن را بيشتر دوست داري؟
گفت: آيه" اموال خودتان را به دست بيخردان نسپاريد."(نساء/5)
 
 
مسافر آخرت
به شخصی که روزه نمی‌گرفت، گفتند : چرا روزه نمی‌گیری؟ گفت مگر قرآن را نخوانده‌ای که می‌گوید : وَمَن کان مریضاً اَو علی سفرٍ فعٌِدة مِن ایَّامٍ اخَر ؛ هر کس که مسافر است روزه بر او نیست. من هم در دنیا مسافر هستم روزی به دنیا آمده و روزی می‌روم. بنابراین نمی‌توانم روزه بگیرم!
 
انجیر
اعرابی نزد مردی که انجیر می‌خورد رفت ، آن مرد چون اعرابی را دید برای اینکه از انجیرها به او ندهد فورا انجیرها را زیر عبایش پنهان کرد، اعرابی آمد و نشست. آن مرد گفت : اگر قرآن می‌دانی برایم بخوان. اعرابی شروع به تلاوت قرآن کرد : والزیتون و طور سینین. آن شخص از اعرابی پرسید : پس کلمه وَالتّین که در ابتدای آیه است و به معنای انجیر است کجا رفت؟ اعرابی حاضر جواب گفت: وَالتّین زیر عبای توست!
 

پسر حاضر جواب
امیر اسماعیل گیکلی پسر خوانده‌ای داشت که دچار آبله شد و زیبایی وی در اثر این بیماری از بین رفت. روزی وی در برابر امیر اسماعیل نشسته بود. امیر از تغییر زیبایی صورت آن پسر تعجب می‌کرد که چگونه به این زشتی شده است؟
قاضی ابومنصور که در آنجا حاضر بود این آیه را خواند: «همانا ما انسان را در نیکوترین صورت آفریدیم سپس او را بصورت پست‌ترین پستها برگردانیدیم.» (سوره تین _4 و 5)
چون خود قاضی نیز چهره زیبایی نداشت پسر در پاسخ گفت: «برای ما مثلی زد و خلقت خویش را فراموش کرد.» (سوره یس _78) قاضی خجل گشت و دیگران از حاضر جوابی پسر متعجب شدند.
 
 
[ چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ] [ 10:20 PM ] [ علی اکبر ملکی 09153715735 ] [ ]
متن همراه ترجمه و قرائت دريافت متن و ترجمه دريافت صوت - قرائت دريافت صوت - ترتيل تجويد و روانخواني
.
فارسي فارسي - انگليسي - فرانسه پرهيزكار - عبدالباسط - شهات انور - الغامدي - منشاوي - سديس و شريم - خليل حصري
 
منبع :http://www.downloadbook.org/Bank/SOUND/quran/m_Page/m_chapters.htm
[ چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ] [ 4:38 PM ] [ علی اکبر ملکی 09153715735 ] [ ]
[ چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ] [ 4:34 PM ] [ علی اکبر ملکی 09153715735 ] [ ]
[ چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ] [ 4:33 PM ] [ علی اکبر ملکی 09153715735 ] [ ]


نويسنده: رضا امیرخانی

منبع: لوح 25/11/84








چکیده: كتاب آیات شیطانی را اول بار پنگوئن به سالِ 1988 چاپ زد. از نویسنده‌ای كه سه اثر داستانی به نام‌های Grimus ، Midnight’s Children (بچه‌های نیمه‌شب)، Shame (شرم) و یك اثر غیر داستانی -سفرنامه‌ی نیكاراگوئه- در كارنامه‌ی خود داشت؛ نویسنده‌ای هندی‌الاصل كه در لندن زند‌گی می‌كرد. این نوشته به قلم رضا امیرخانی علاوه بر نقد این کتاب شیطانی، به مساله صدور فتوای تاریخی امام خمینی مبنی بر مهدور الدم بودن سلمان رشدی و ناشرین آن کتاب و تبعات این حکم پرداخته است.



The Satanic Verses

Salman Rushdie

Published in 1989 by Viking Penguin Inc.

549 pages



در بازار كتاب قاعده بر این است كه نقل و حدیث درباره‌ی كتاب -چه تعریف و تمجید و چه دشنام و ناسزا- بر تعداد خواننده می‌افزاید؛ اما این قاعده را نیز -چونان اغلبِ قواعد- استثنایی است؛ و این استثنا، نیست مگر كتابِ آیاتِ شیطانی، اثرِ سلمان رشدی.

كتابی كه اگر چه بسیار بر آن نقد نوشته شد، نه تنها بر تعداد خواننده‌گانش افزوده نشد، بل‌كه بسا منتقدانی كه حتا خود، اصلِ نسخه را نخواندند و نقد نوشتند. و این مطلب به خودیِ خود خطای چندان سهم‌گینی نیست، چرا كه منتقدان عموماً تبعاتِ فتوای امام را بررسی می‌كردند و هنوز منطقِ مظفر نخوانده، می‌توان فهمید كه جهل به فعل، منافیِ علمِ به تبع نیست.

باری، كتاب آیات شیطانی را اول بار پنگوئن به سالِ 1988 چاپ زد. از نویسنده‌ای كه سه اثر داستانی به نام‌های Grimus ، Midnight’s Children (بچه‌های نیمه‌شب)، Shame (شرم) و یك اثر غیر داستانی -سفرنامه‌ی نیكاراگوئه- در كارنامه‌ی خود داشت؛ نویسنده‌ای هندی‌الاصل كه در لندن زند‌گی می‌كرد.

آیاتِ شیطانی داستانی است بلند در 547 صفحه. قصه ساختاری مدرن دارد كه شاید بتوان آن را نوعی گرته‌برداریِ شرقی از پدیده‌ی رئالیسمِ جادوییِ امریكای جنوبی نامید. ناگفته نماند كه تناسخriencarnation -كه در فرهنگ هندی جا افتاده است- به عنوانِ یك پدیده‌ی بومی در طرحِ داستانی نقشی غیر قابلِ انكار دارد.

تناسخ هنوز هم در هندِ امروز، نه فقط میانِ هندوها و متعصبان‌شان كه سیك‌ها باشند، كه در میانِ پیروانِ سایرِ ادیان، یك باورِ بومی است. بسا هندوهایی كه مقیمِ كشورهای غربی‌اند و هنوز از حشره‌كش استفاده نمی‌كنند. نه برای حفظِ محیط زیست و سوراخِ لایه‌ی اوزون، بل‌كه از آن رو كه مبادا روحِ پدربزرگ یا خانم والده‌شان را كه در قالبِ یك سوسك تجسد یافته، آزار دهند! بنابراین در پس‌زمینه‌ی بومیِ نویسنده تناسخ جای‌گاهی ویژه دارد.

گابریل فریشتا و سالدین چامچا در هواپیمای بویینگ 747 نشسته‌اند. یكی هنرپیشه است و دیگری مقلد صدا. هواپیما ربوده می‌شود و این دو به طرزِ معجزه‌آسایی نجات می‌یابند. سالدین چامچا اصلا هندی است، اما در لندن بزرگ شده، نامِ اصلی‌اش صلاح‌الدین بوده كه به سالدین تغییر پیدا كرده، خانواده‌اش خانواده‌ای هندی و متعصب بوده... اگر قرار باشد در هر قصه‌ای شخصیتی باشد كه بیش از سایران به نویسنده نزدیك باشد، سالدین به سلمان رشدی نزدیك‌تر است. این از سالدین؛ اما تقدیرِ گابریل فریشتا این‌گونه رقم خورده بوده كه در زند‌گیِ آینده ملك مقرب Archangle شود؛ گابریل با جبرائیل هم‌ریشه‌اند. (از آن‌جایی كه از خاصه‌های قصه‌ی مدرن به هم خوردنِ تناوبِ زمانی است، این كه زند‌گیِ آینده‌ی گابریل در هزار سالِ قبل واقع شود، اتفاقِ پیچیده‌ای نیست. گذشته از آن، ذاتِ تناسخ هم با این‌گونه زمان‌شكنی قرابت دارد.)

تا این‌جا فصلِ اولِ قصه بود به نامِ فرشته جبرائیل The Angel Gibreel. استحاله‌ی metamorphos صلاح‌الدین به سالدین. نوعی خلا و تهی بودن كه دوملیتی‌ها، عموما آن را تجربه كرده‌اند. خاصه كسانی كه از یك فرهنگِ غنیِ شرقی می‌بُرند و تالاپ، به درونِ فرهنگِ غربی می‌افتند. فصلِ دومِ قصه Mahound است كه همان نامِ "محمد" است در زبانِ كهنِ سانسكریت. از این‌جا گابریل به جبرائیل تبدیل می‌شود.

گابریل در كودكی، و البته در زند‌گیِ قبلی، زمانی كه ناهارِ كارگرانِ معدن را می‌برده، غذای هندوهای گیاه‌خوار را با گوشتِ مسیحیان و گوشتِ مسیحیان را با گوشتِ حلالِ مسلمانان جابه‌جا می‌كرده، نصیحت مادر را نشنیده می‌گیرد. مادری كه به او می‌گوید: شیطان... (ص 91)

همین گرهِ كوچك همه‌ی داستان را كفایت می‌كند. فرشته‌ای كه كمی هم شیطان است.

پاره‌ای از داستان كه در زمانِ صدر اسلام می‌گذرد، بسیار ابتدایی و ضعیف است. چیزی است شبیه به یك نمایش‌نامه‌ی تهی‌مایه‌ی ابتدایی، در قیاسِ با صحنه‌آرایی‌های زنده‌ی زمانِ معاصر در فصلِ اول. شهری به نامِ جاهیلیا Jahilia و شخصیت‌هایی یك بعدی كه به اشتباه و با كم دقتی از تاریخ بیرون كشیده شده‌اند. ابوسیمبل Abu Simbel به جای ابوسفیان و هند و خالد و حمزه و سلمان و...

از این‌جا قصه فصل به فصل جلو می‌رود، فصلی در جاهیلیا و فصلی در زمانِ معاصر.

كم‌اطلاعی نویسنده از تاریخِ صدرِ اسلام و زبانِ عربی و از آن بدتر ادعای تاریخ‌دانی و سوادِ قرآنی، اثر را در دیدِ خواننده‌ای با اطلاعاتِ متوسط به ملغمه‌ای مضحك تبدیل می‌كند.

بخشِ 2 از فصلِ 3 (صفحه‌ی 143) با یك عبارتِ عربی آغاز می‌شود: "كان ما كان/فی قدیم الزمان" نویسنده آن را این‌گونه ترجمه می‌كند: “Kan-a ma kan, Fi qadim-e-zaman, It was so, it was not...” آن‌گونه بود كه نبود، در گذشته‌ای فراموش شده. نویسنده متوجهِ این نكته‌ی ساده نشده كه "ما" در زبان عربی چند معنا دارد و فقط یكی از آن‌ها معنای نفی دارد. در این‌جا نه به معنای نفی، بل به معنای "هر چه" یا "آن‌چه" آمده است. ترجمه‌ی تحت‌اللفظی و لغت به لغتِ آن می‌شود، بود آن‌چه بود، و ترجمه‌ی محتوا به محتوای آن، همان "یكی بود، یكی نبود" خودمان یا “Once upon a time” است. یادِ آن كسی می‌افتم كه سال‌ها پیش به ایران آمده بود و در مقاله‌ای نوشته بود كه با شعار دادنِ این كه خدا نمی‌خواهد، نمی‌توان جلو لشكر آهنین عراق ایستاد. او این شعار را روی پیشانیِ رزمنده‌ها دیده بود كه "ماشاالله" و گمان كرده بود كه "ما"، علانت نفی است و "هر چه خدا بخواهد" را با "خدا نمی‌خواهد" اشتباه گرفته بود.

یكی دیگر از اشتباهاتِ ابتداییِ نویسنده، آوردن یك بت Ball به عنوانِ شخصیتی داستانی است. رفتارِ این شخصیت كه روبه‌روی مهاند می‌ایستد، نوعی تقلیدِ ناشیانه از كتابِ مقدس -عهد عتیق- است كه در روندِ داستانی جا نمی‌افتد. و بعد هم رابطه‌ی این بت با لات و منات و عزی كه صفحاتِ زیادی از كتاب را به خود اختصاص می‌دهد و عاقبت هم با پس‌زمینه‌ی شیطان بودنِ جبرائیل منجر به طرحِ افسانه‌ی غرانیق می‌شود؛ افسانه‌ای كه در آن گفته می‌شود شیطان در نقشِ جبرائیل بر پیامبر نازل می‌شود و آیاتی شیطانی را واگو می‌كند. پیامبر نیز این چند آیه را -در موردِ لات و منات و عزی- برای مردم می‌خواند، نزدیك به آن شعارِ جاهلی كه این سه دخترانِ خدا، صاحبِ شفاعت هستند. (اللات و العزی، و منات ثالثه الاخری، فانهن الغرانیق العلی، و ان شفاعتهن لترتجی) پس از آن جبرائیل دوباره نازل می‌شود و آیات را تصحیح می‌كند. "افرایتم اللات و العزی، و منات الثالثه الاخری، الكم الذكر و الانثی، تلك اذا قسمه ضیزی" (نجم 19-22) طرفه این جاست كه سازند‌گان و جاعلانِ این افسانه به آیاتِ ابتدایی همین سوره نظر نیانداخته‌اند كه: "و ما ینطق عن الهوی، ان هو الا وحی یوحی" (نجم 2-3)

البته جبرائیلِ رشدی، خود شیطان است و در واگویه‌های درونی اعتراف می‌كند كه اصلا نمی‌داند كه خدا كیست! (صفحات 113 تا 125).

بگذریم كه فرقِ معدودی در مسلمانان این روایتِ جعلی را قبول دارند. تازه آن‌ها نیز نه به صورتی كه رشدی مساله را شرح می‌دهد. رشدی نزولِ آیاتِ شیطانی را در مجلسی بیان می‌كند كه مهاند (در این نقد متعمدا از این لغت استفاده می‌گردد.) با هند خلوت كرده است. (صفحه‌ی 121) طرفه این جاست كه در همین اثنا، خبر می‌رسد كه حمزه، برادرانِ هند را كشته است! (بی‌توجهی به تاریخ در یك اثرِ داستانی، قابلِ اغماض است، اما اگر اولا اثر ادعای بیانِ تاریخ را نداشته باشد، و ثانیا مساله‌ی تاریخی، مساله‌ای نباشد كه با حیثیتِ كسی -نه كسانی، چه رسد به حیثیتِ دینی كه عمیق‌ترینِ انواع است- چالش داشته باشد.) البته از نویسنده‌ای كه خالد را اولین مسلمان می‌داند و او را سقا water career می‌نامد(صفحه‌ی 104) و سلمان را كج‌اندیش می‌داند، این‌گونه تاریخ‌نویسی بی‌راه نیست.

آیاتِ شیطانی با طرحِ افسانه‌ی غرانیق آغاز می‌گردد و در ادامه، نویسنده به خود جرات می‌دهد كه توصیفی از زنده‌گیِ مهاند و رابطه‌ی او با هم‌سرانش ارائه كند كه حتی در شانِ یك انسانِ عادی نیز نیست. این‌جا نكته‌ای قابلِ تامل وجود دارد. فِرَقی از مسلمانان كه جرات نمودند، پیام‌برشان را تا حدی تنزل بدهند كه خطاكارش بنامند -آن‌هم در سترگ‌ترین رسالت كه همانا بیانِ وحی باشد- در نوشتنِ این اثر و امثالِ آن مسوول‌اند. اگر نبود آن كژیِ آغازین، این انحرافِ پسینی هرگز شكل نمی‌گرفت.

هرگز نمی‌توانم به خود بقبولانم كه به دروغ بنویسم این قصه را بدونِ تعصب خوانده‌ام و فقط آن را به لحاظِ داستانی سنجیده‌ام. ضمن این كه به هیچ وجه از بیانِ این جمله احساسِ افتخارآمیزی و غرور آزاداندیشانه‌ای ندارم. چه ظاهرِ زیبایی دارد این جمله و چه باطنِ مجوفی. یعنی چه كه بدونِ تعصب متنی را خواندن؟ بدونِ داوری؟ این كار را بلد نیستم. این یعنی این كه تكه‌ای از خود را جدا كنم و بدونِ آن بخوانم و بدونِ آن بنویسم. ما با همه‌ی خودمان می‌خوانیم و می‌نویسیم...

آیاتِ شیطانی علی‌رغم بهره‌گیری از روایتِ مدرن، رئالیسمِ جادویی، رنگ و بوی بومی در فصول مربوط به سالادین چامچا، هرگز به پخته‌گی اثرِ قبلیِ رشدی، "شرم" نیست. با خواندنِ این اثر دو احساسِ متفاوت در آدمی شكل می‌گیرد. اولی كه مربوط به فصولِ سالادین چامچا است؛ كه احساسِ نوستالژیكِ دربه‌دریِ خودخواسته‌ای است كه نویسنده صادقانه بیان كرده است... و در موردِ فصولِ مربوط به صدر اسلام، چیزی نمی‌توان گفت جز فورانِ عنادی بی‌شرمانه، هرزه‌نگاریِ موهنی كه هیچ دلیلی برای آن نمی‌توان پیدا كرد.

رشدی در این كتاب، گویی عقده گشوده است. آن هم با زبانی موهن و نگاهی وقیح. بدتر از همه ناجوان‌مردیِ اوست كه بدونِ داشتنِ اطلاعاتِ تاریخی، به نثری نوشته كه كار را به قصه‌ای تاریخی می‌نمایاند. در صفحه‌ی پایانیِ كتاب با ذكرِ نامِ انتشارات، حتا اسمِ مترجمِ قرانی را كه از آن چند آیه از سوره‌ی نجم را به امانت گرفته، ذكر می‌كند. وه كه چه امانت‌داریِ معصومانه‌ای! سه چهار اسمِ خاص و توصیفِ فضای كهن و چنین توضیحاتی، خواننده‌ی ناآشنا را می‌فریبد كه با نصِ تاریخ روبه‌رو شده است. و این نه فقط یك اهانت ساده و هرزه‌درایی عنیف است، كه یك دروغِ آشكار است. پوشیدنِ ردای تحقیقِ متدلوژیك بر اندامِ لمپنیزم، بسی موهن‌تر از دشنامی است كه از دهانِ یك لمپنِ خیابان‌گرد بیرون می‌آید...

اغلبِ آثاری را كه پخش و نشرشان توسطِ كلیسای كاتولیك ممنوع شده است، دیده‌ایم و خوانده‌ایم؛ خاصه كتب و فیلم‌های سینمایی را. در همه‌ی این آثار یك تشابه به چشم می‌خورد. نقشِ انسانی -فرومعنوی، غیرآسمانی- دادن به حضرت مسیح. این مهم‌ترین تشابه بینِ همه‌ی این آثارِ ممنوع است. اما این آثار تا كجا پیش رفته‌اند؟ تا چه حد در این رفتار جسور بوده‌اند؟

اصالتاً نمایشِ رفتارِ انسانیِ یك معصوم، مذموم نیست. سیره‌نویسی در اسلام این‌چنین رسالتی را برعهده داشته است. البته از آن‌جا كه اسلام فاصله‌ی زمانیِ كم‌تری با دوره‌ی معاصر داشته است، تواتر، عاملِ تعیین‌كننده‌ای در سیره‌نویسی بوده است و اختلاف كم‌تر از سیره‌نویسیِ مسیحیت بوده است. اوایلِ تیرماهِ 79، در شبكه‌ی abc یك برنامه از خبرنگاری معروف -Peter Jening- پخش شد كه در آن با مصاحبه و به تصویر كشیدنِ چند اثر باستانی ثابت(!) شد كه عیسا بالكل به صلیب كشیده نشده است و یهودیان او را نكشته‌اند. اگر چه این تحقیق با نصوص دینیِ ما مسلمانان سازگار است اما این ظریفه را نباید از خاطر برد كه این خبرنگار از زمره‌ی معروف‌ترین خبرنگاران سیاسی است و تمامِ این برنامه بدین جهت ساخته شده بود كه ثابت كند یهودیان بی‌گناهند! بنابراین هیچ تعجب نكنید اگر در برنامه‌ی بعدی جنینگ دیدید كه حزب‌الله لبنان عاملِ اصلیِ قتلِ حضرتِ عیسا مسیح است!

باری، در تاریخِ مسیحیت، به خلافِ اسلام، جای بازی با نصوص و سیره وجود دارد. اما این بازی قواعدی داشته است. اگر چه در همه‌ی آثارِ ممنوع كلیسای كاتولیك شانِ عیسا مسیح از پیام‌بری به یك انسان تنزل یافته است، اما هیچ‌گاه این انسان به یك انسانِ عادی و معمولی تبدیل نشده است. این انسان هم‌واره قصدِ خیر داشته است، حال آن كه شاید -از دید مصنف و مولف- به این مقصود نرسیده باشد. یعنی مولف این گونه احساس كرده است كه شخصی بدونِ اتصالِ به غیب، ادعای پیام‌بری كرده است، تا خلق را به سعادتی ره‌نمون شود، اما در قصدِ او شكی نكرده است اگر چه شاید به اصلِ سعادت مشكوك باشد...

اما سلمان رشدی... او به نحوِ عنیفی از این مرز نیز پافراتر گذاشته است. مهاند را با بی‌شرمی همیشه با صفتِ كاسب‌كار businessman نام می‌برد. (صفحاتِ 91،92،93و...) او هیچ‌گاه در موردِ وجودِ خدا و ارتباطِ جبرائیل با مهاند شك نمی‌كند، بل‌كه به نحوِ ملوثی همه‌ی این شخصیت‌ها را نه به شخصیت‌هایی عادی، كه به خطاكارانی معمولی تبدیل می‌كند. در واگویه‌های مهاند می‌خوانیم كه: "نامه‌بر خدا بودن چندان لذتی ندارد..." (صفحه‌ی 112)

فتوا، لغتی بود كه از سالِ 1368(ه.ش) به ادبیاتِ انگلیسی (بخوانیم جهانی) راه یافت و به جای religious statement یا encyclical نشست. پیش از آن، همین دو واژه ی مهجور- به جای فتوا به كار می‌رفتند. رسانه‌های غربی بیانِ ابتداییِ فتوای امام را به نحوی نادرست ارائه كردند و شگفت‌انگیز این كه همین بیان به داخلِ كشور نیز راه یافت. آن‌ها دلیل فتوای قتلِ رشدی را ارتداد نامیدند. تبعاً گروهی، از جمله خودِ رشدی بلافاصله در این كه از اصل رشدی مسلمان بوده باشد، تشكیك كردند. طرفه این‌جاست كه امام بر مبنای ارتدادِ رشدی، فتوای قتل او را صادر نكرده بود، بل‌كه به دلیل ساب‌النبی بودن، او را مهدورالدم دانسته بودند.

بعدها این فتوا تبعاتی چند را پدید آورد. خاله‌زنكی‌ترینش مساله‌ی اعتذارِ خودِ رشدی بود كه چون بچه‌ی خردسالی به عذرخواهی افتاد. سیاسی‌ترینش مساله‌ی خروجِ هم‌زمانِ همه‌ی سفرای جامعه‌ی اروپایی بود، در اعتراض به فتوا. و به‌ترینِ تبعاتش ناامنی برای اهانت‌كننده به مقدسات اسلام بود. آن‌هم در روزگاری كه هر سریالِ تلویزیونی در هر شبكه‌ای جرات می‌كند به مقدساتِ مسیحیت و سایرِ ادیان توهین كند. آخرینش قسمتِ انتهایی سریالِ Jesus Christ بود كه از یك شبكه‌ی عمومی تلویزیونِ امریكا پخش شد و در آن پیش از مصلوب كردنِ مسیح، یك فكل‌كراواتیِ مرتبِ معاصر، كانه یك مجریِ تلویزیونی واردِ صحنه شد و جلو سربازانِ پیلاتوس را گرفت. مقابلِ عیسا پرده‌ای پانوراما باز شد و جنگ‌های صلیبی را نشانش داد كه سربازان فریاد می‌كشیدند، In the name of Jesus "به نامِ عیسا" و حمله می‌كردند، بعد دادگاه‌های تفتیشِ عقاید قرون وسطا و بالكل تا جنگ جهانیِ دوم، همه را به گردنِ دین انداخت. بعد هم میكروفون را جلو برد و پرسید: آیا می‌ارزید؟ (جالب این كه پخشِ این سریال كه سی سالِ پیش می‌توانست مجازاتی نابخشودنی برای مولف داشته باشد، موردِ اغماضِ كلیسای كاتولیك و حتا مسیحیان قرار گرفت!) این همان حركتی است كه اگر آغاز شد، پایانی بر آن متصور نیست و نهایتا می‌تواند به هر اهانتی بیانجامد.

اما این فتوا علاوه بر این تبعات، تبعِ دیگری هم داشت كه من آن را عجیب‌ترین می‌نامم. عجیب‌ترینِ تبعات نبود مگر اظهارِ نظرِ پاره‌ای از سیاسیون كه فتوای امام را یك فتوای مذهبی نامیدند و نه سیاسی كه البته عرفِ دیپلماتیك را رعایت كرده باشند و مصلحتِ... (و ما كه بالاخره نفهمیدیم سیاستِ آن‌ها عینِ دیانتِ ماست یا عینِ دیانتِ خودشان...)

آن‌ها این‌سان گفتند كه امام خمینی با شخصیتِ مذهبیِ خود و به عنوانِ یك مرجعِ دینی این فتوا را داده است و نه به عنوانِ یك رهبر و مسوولِ حكومت. این خطا از این پندارِ نادرست ناشی شده است كه گمان می‌كند، كلیت‌ها را می‌توان به اجزا تجزیه كرد. پس بلافاصله برای امام دو شخصیت قائل شدند، شخصیتی سیاسی تحتِ عنوانِ رهبر، و شخصیتی دینی تحتِ عنوان مرجع. انگار كه این دو شخصیت كاملا مستقل از هم‌اند و كردارهای این یكی، دخلی به رفتارهای دیگری ندارد. این همان جزئی‌نگری روش‌مندِ علمِ تجربیِ معاصر است كه بدبختانه به عرصه‌ی تفكر در علومِ انسانی نیز سرایت كرده است.

این جنس جداسازی و تجزیه به عواملِ اول، از همان سنخِ بدونِ تعصب متنی را خواندن است. سنخی كه نه ممكن است و نه مطلوب. ممكن نیست كسی بتواند بدونِ هیچ تعصب، پیش‌داوری، پیش‌فرض، متنی را بخواند. ممكن نیست كسی با جزئی از خود، جایی را ببیند. آدمی با كلیتِ خود می‌نگرد، می‌خواند و... حتا نگاهِ ما به طبیعتِ اطراف، انتخابی است از كلِ طبیعت. نه یك نگاهِ صرفاً تصادفی. این انتخاب برمی‌گردد به همه‌ی آن‌چه در خود اندوخته‌ایم؛ دین، محیطِ تربیتی، آموزه‌های دورانِ كودكی، تحصیل... تازه فرض كنیم كه چنین نگاهِ بدون پیش‌فرضی ممكن باشد، چه مطلوبیتی دارد این نگاه؟ این تنها كمك می‌كند كه همه یك‌جور بنگرند. چه حسنی در این نگرش هست؟ نگرشِ گله‌وار كه فردیتِ هیچ‌كسی را در نظر نمی‌گیرد. این همان گرفتاریِ سهم‌گینی است كه امروز در تب و تابِ گفت‌وگوی میانِ تمدن‌ها، پدیده‌ی جهانی شدن globaliziton و غیرِ آن داریم. مگر می‌توان از تمدنی تنها خوبی‌هایش را جدا كرد؟ كلیتِ یك تمدن هیچ‌گاه قابلِ تجزیه به اجزای كوچك‌تر نیست. گرفتنِ تكه‌ای از یك تمدن، لاجرم باعث اتصال به سایرِ پاره‌های آن خواهد شد. در مثل دقیقا ماننده‌ی آن است كه بگویی من با انگشتِ كوچكِ پای فلانی رفاقت می‌كنم. نمی‌توانی انگشتِ پا را بگیری و او را نگیری، نمی‌توانی انگشت پا را بگیری و در حریمِ او نروی. از همه مهم‌تر نمی‌توانی انگشتِ پا را ببری و با آن انگشتِ بریده رفاقت كنی. دیگر زمانه‌ی شاعرانی كه عاشقِ نقطه‌ای روی پیشانیِ دل‌بر می‌شدند به سر آمده است...

به هر صورتِ فتوای امام، فتوای امام بود. نه فتوای ره‌بر و نه فتوای مرجع. فتوایی كه حلال شمرد خونِ كسی را كه به زنده‌گیِ دیگران تعرض كند. فتوایی كه ایستاد روبه‌روی شعارِ فریبای دورانِ مدرن كه "جان مقدم بر اندیشه است." كه اگر جان مقدم بر اندیشه باشد، ظاهر این است كه جان ارج‌مندی یافته؛ باطن، بی‌ارجیِ اندیشه است. یعنی هیچ اندیشه‌ای نمی‌توان یافت كه برای آن بتوان جان فدا كرد... با این شعار كه حقا هم شعارِ دورانِ معاصر است، فاتحه‌ی آرمان و آرمان‌خواهی خوانده خواهد شد، و در عوض خیالت تخت كه هر چه خواهی بگو، به سخره و به طعنه... و فتوا مقابلِ این شعار ایستاد. و اهلِ فتوا را نیز چاره‌ای جز این نیست...

_________________
هميشه در پناه قرآن محفوظ باشيد
[ چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ] [ 4:30 PM ] [ علی اکبر ملکی 09153715735 ] [ ]
بسم الله الرّحمن الرّحيم
اسلام دين خشونت
اشکال
چرا در قرآن بارها دستور قتل کافران داده شده تا آنجائييکه گفته شده : واقتلوهم حيث ثقفتموهم يعني بکشيد آنها را هر جا که آنها را يافتيد ( 191 / بقره ) آيا اين خشونت نيست ؟
جواب
خداوند در برابر آزار و اذيت مشرکين چهاردستور به پيغمبر و مومنين داده است
دستور اول : دستور به صبر >>> فاصبر علي ما يقولون يعني اي پيغمبر در برابر بدگوئي و زخم زبان آنان صبر پيشه کن ( طه / 130 )
دستور دوم : دستور به بخشش و ناديده گرفتن اذيت و آزار >>> فاعفوا و اصفحوا يعني بديهاي آنان را ببخشيد و اصلا ناديده بگيريد ( بقره / 109 )
دستور سوم : دستور به صبر در ريختن خون آنان >>> کفوا ايديکم يعني از ريختن خون مشرکين دست برداريد ( نساء /77 )
دستور چهارم : دستور به جهاد و ريختن خون آنان >>> اقتلوهم حيث ثقفتموهم يعني بکشيد آنها را هر جا که آنها را يافتيد ( بقره / 191 )
دستور چهارم به هنگامي صادر شد که مشرکين و کفار کار را به جائي رساندند که از هر نوع آزار و اذيتي در حق مسلمانان دريغ نکردند همچنانکه در خود آيات قران اين مطلب ديده ميشود مثلا در آيه 39 سوره حج ميگويد : اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا يعني به انها که قتال ميکنند اجازه داده شد چون به آنها ظلم شده بود .
اکثر کسانيکه اسلام را دين خشونت معرفي ميکنند تمسک به آيات جهاد کرده اند که در صدر آن همين آيه 191 سوره مبارکه بقره است . در اين آيه صراحتا ميفرمايد : بکشيد آنها را هر جا که آنها را يافتيد .
بررسي آيه 191 سوره بقره
با بررسي آيه 190 و 191 سوره بقره فهميده ميشود که : اين دستور خداوند وقتي صادر شد که کفار مکّه بعضي از مسلمانان را کشتند و بعضي ديگر را از خانه هايشان بيرون کردند چرا که در اين دو آيه ميفرمايد : و قاتلوا في سبيل الله الذين يقاتلونکم يعني بکشيد در راه خدا آنهائي که عده اي از شما را کشتند . و همچنين ميفرمايد : اخرجوهم حيث اخرجوکم يعني آنها را از خانه هايشان بيرون کنيد بجهت آنکه آنها شما را از خانه هايتان بيرون کردند .
در ادامه آيه ، خداوند متعال افعال مشرکين اعم از قتل و اخراج مسلمانان از خانه هايشان را نوعي فتنه معرفي کرده و ميفرمايد : والفتنة اشدّ من القتل يعني فتنه ( کشتن مسلمانان و آزار و اذيت آنان ) بد تر است از قتل کفار و مشرکين يعني اگر قتل اين عده از مشرکين کار بدي باشد ، بدتر آنستکه اين عده مشرکين بر مسلمانان سيطره پيدا کرده و آنان را به قتل برسانند و بقيه را نيز از خانه هايشان بيرون کنند .
از تمام کسانيکه به اين آيات اشکال کرده و آن را نوعي خشونت معرفي ميکنند سوال ميکنيم که اگر عده اي نزديکانتان را به قتل برسانند و شما را از خانه هايتان بيرون کنند آيا شما دست روي دست خواهيد گذاشت تا اينکه حکم قتل شما را نيز صادر کنند يا اينکه در صدد دفاع بر خواهيد آمد ؟؟ و اگر دفاع کنيد خشونت به حساب مي آيد ؟؟
خلاصه : با بررسي آيات قرآن به اين نتيجه ميرسيم که دستور قتل کفار و مشرکين ، دستور ابتدائي نبوده بلکه اين دستور در پي کشته شدن عده اي از مسلمانان بدست مشرکيني صادر شده که از هيچ نوع آزار و اذيتي در حق مسلمانان اباء نداشتند . بنا بر اين آيه در صدد بيان دفاع مسلمانان از خود در برابر قتل و آزار و اذيت مشرکين است .
ماخذ : تفاسير الميزان و نمونه ذيل آيه 191 سوره مبارکه بقره
ملاحظه : متاسفانه عده اي سود جو با بيان قسمتي از اين آيات ، اسلام را دين خشونت براي مردم معرفي ميکنند که در حال حاضر مبلغان مسيحي در اين امر تلاش وافري را مبذول داشته اند تا جائييکه در شبکه هاي تلويزيوني ايالتي آمريکا مبلغان مسيحي با استفاده از قسمتي از آيات و چشم پوشي از قسمت ديگر ، اسلام را دين خشونت و خونريزي و کشور گشائي معرفي ميکنند که در جواب آنها عرض ميکنيم :
به حقيقت آدمي باش و گرنه مرغ باشد
که همين سخن بگويد به زبان آدميت
بسم الله الرحمن الرحيم
يكي از خرافات قراني
اشکال
در اوائل سوره يوسف گفته شده که يوسف را برادرانش در سرزمين کنعان به چاه انداختند اما يعقوب از قضيه سر در نياورد اما در سن پيري بوي پيراهن يوسف را از مصر استشمام کرد و فهميد که يوسف زنده است !!! چطور ميشود که در نزديکي او يوسف را به چاه مياندازند متوجه نميشود اما بوي پيراهن او را از مصر استشمام ميکند و متوجه ميشود که يوسف زنده است ؟؟؟ آيا اين نقض در گفتار ، نشان از خرافي بودن اصل قضيه ندارد ؟؟؟
جواب
در علم کلام در مورد پيغمبران الهي گفته شده : عصمت آنها ، معجزات آنها ، اطلاع يافتن از قضاياي خارجي همه و همه از عنايات الهي است .
اطلاع از قضاياي خارجي نيز اينچنين است يعني اگر خداوند مصلحت بداند عنايتي کرده و پرده ها را بکنار ميزند و از وراي قضايائي که اتفاق ميافتد به آنان نشان ميدهد و الا بمانند ديگر افراد خواهند بود .
خداوند متعال در يک وقت مصلحت ديد که يعقوب از فرزندش يوسف اطلاعي نداشته باشد و در وقت ديگر مصلحت بر عکس آن بوده است .
ملاحظه : اين شبهه و جواب را شاعر در قالب شعر نيز بيان کرده است ( با تصرف )
يکي پرسيد زان گمگشته فرزند *** که اي روشن زبان پيرخردمند
زمصرش بوي پيراهن شنيدي *** چرا در چاه کنعانش نديدي؟
بگفت احوال ما برق جهان است *** گهي پيدا و ديگردَم نهان است
گهي در وادي اعلي نشينم *** گهي بر پشت پاي خود نبينم
ماخذ : سلسله دروس تفسير دکتر محمد علي انصاري ذيل تفسير سوره يوسف
بسم الله الرحمن الرحيم
عصمت پيامبر
اشکال
در سوره نحل آيه 98 آمده است : فاذا قراتَ القرآن فاستعذ بالله يعني اي پيغمبر زمانيکه خواستي قرآن قرائت کني پس پناه ببر به خدا ( يعني اعوذ بالله من الشيطان الرجيم بگو ) . از اين آيه استفاده ميشود که پيغمبر مسلمانان معصوم نبوده چرا که آيه صراحتا ميگويد که پيغمبر از شرّ شيطان در امان نيست و بايد به خدا پناه ببرد .{ و اين را همه ميدانند که شيطان در پيغمبران که معصوم هستند راهي ندارد } بنا بر اين پيغمبر مسلمانان معصوم نبوده است .
جوابها
جواب اول : ما در سوره مبارکه ناس ميخوانيم که شياطين بر دو دسته اند . دسته اول : شياطين جني دسته دوم : شياطين انسي ( من الجنه و الناس ) .
وقتي پيغمبر اکرم ميخواستند آيه و يا سوره اي را که بر ايشان نازل شده بود را براي مردم بخوانند شياطين انسي بمانند ابوجهل و ابولهب و ابوسفيان مانع آن ميشدند که پيغمبر آيات را قرائت کنند تا جائييکه وقتي سوره مبارکه الرّحمن نازل شد پيغمبر اکرم ، ابن مسعود را مامور کردند تا اين سوره را در کنار خانه خدا براي مردم بخواند . وقتي ابن مسعود يک يا دو آيه از سوره را خواند، ابوجهل چنان سيلي اي بر صورت ابن مسعود زد که خون از گوش هاي او جاري شد .
خداوند متعال در ايه 98 سوره مبارکه نحل به پيغمبر دستور ميدهد که وقتي خواستي قرآن را براي مردم قرائت کني اول از شرّ شياطين انسي بمانند ابوجهل به خدا پناه ببر آنگاه آيات را تلاوت کن . بنا بر اين ، اين آيه به هيچ وجه دلالت بر عدم عصمت پيغمبر ندارد .
جواب دوم : عده اي از مفسرين فرمودند : استعاذه پيغمبر جنبه دعا دارد .
توضييح اينکه : پيغمبران ذاتا معصوم نيستند بلکه عصمت آنها به عنايت الهي است . خداوند در اين ايه شريفه دستور ميدهد تا براي ادامه آن عنايت از خداوند کمک بخواهد . يعني وقتي پيغمبر قبل از قرائت اعوذ بالله ميگويد معنايش آنستکه خدايا ؛ تا به حال با عنايت تو از شرّ شيطان محفوظ ماندم ، از تو ميخواهم که در آينده نيز مرا از شرّ او حفظ کني . { مويد اين مطلب ، فعل اعوذ است که از افعال مضارع بوده و زمان آينده را ميرساند } . بنا بر اين ، آيه در صدد بيان عدم عصمت پيغمبر نيست .
ماخذ : سلسله دروس مباني تفسير دكتر محمد علي انصاري
بسم الله الرّحمن الرّحيم
لغات غير عربي قران
اشکال
در آيه سوم از سوره يوسف و هفت آيه ديگر از قرآن گفته شده که : قرآن به عربي نازل شده است در حاليکه عملا بيش از سيصد و هجده واژه غير عربي در قرآن وجود دارد . ، آيا اين نقض در گفتار و عمل نيست ؟؟؟
جواب
مراد از عربي بودن ِ قرآن ، آنستکه ادبيات قرآن طبق ادبيات عرب ( يعني طبق قواعد صرف و نحو و معاني و بيان ) است . و اين منافاتي با ورود لغات غير عربي در قرآن ندارد .
از باب مثال : گلستان سعدي که يکي از شاهکارهاي ادبيات فارسي است با اين جمله شروع ميشود
منّت خداي را عزّ وجل که طاعتش موجب قربت و بشکرانه اش مزيد نعمت . هر نفسي که فرو ميرود ممدّ حيات است و چون بر مي آيد مفرّح ذات . پس در هر نفس دو نعمت موجود و بر هر نعمت شکري واجب . از دست و زبان که بر آيد کز عهده شکرش بدر آيد
در همين پارگراف اوّل از کتاب گلستان سعدي هفت واژه عربي مشاهده ميکنيد در حاليکه اين کتاب از شاهکارهاي ادبيات فارسي به حساب مي آيد .
خلاصه : مراد از عربي بودن قرآن ، ادبيات آن است و اينکه بيش از سيصد و هجده واژه غير عربي در آن ديده شده هيچ ضرري به عربي بودن آن نميزند کما اينکه نمونه هاي فراواني در ادبيات فارسي و زبانهاي ديگر ديده شده است .
ماخذ : سلسله دروس تفسير دکتر محمد علي انصاري ذيل تفسير سوره مبارکه مومنون
بسم الله الرّحمن الرّحيم
كيفيت خلقت حوا
اشکال
در آيه اوّل سوره نساء آمده است : و خلق منها زوجها يعني خداوند از آدم ، حوا را خلق کرده است . آيا واقعا خاک کم آمده بود که خداوند از دنده چپ حضرت آدم ، حوا را خلق کند ( همچنانکه مفسرين قرآن اين مطلب را گفته اند ) ؟؟؟
جواب
آنچه که شما ذکر کرديد نظريه مفسّرين اهل تسنّن است نه مفسّرين اهل تشيّع بنا بر اين شما اعتراضتان را ميتوانيد به علماي اهل تسنن ابلاغ کنيد تا در صورت داشتن جواب ، شما را قانع کنند .
اما براي اينکه كيفيت اختلاف مفسرين از آيه را خدمت دوستان توضييح بدهيم ، توجّه دوستان را به استدلال مفسرين شيعه و سنّي جلب ميکنيم
مفسرّين اهل تسنّن : در آيه خلق منها زوجها ....... مِن در آيه شريفه ( منها ) از نوع تبعيضيه بوده بنا بر اين معناي ايه اينستکه : خداوند از بعضي از آدم ( يعني از قسمت دنده چپ ) حوّا را خلق كرد .
مفسرين اهل تشيّع : در آيه خلق منها زوجها ...... مِن در آيه شريفه ( منها ) از نوع جنسيه ميباشد بنا بر اين معناي آيه اينستکه : خداوند از جنس ِ همان آدم ، زوجش حوّا را خلق کرد يعني از همان ماده اي که آدم خلق شد ، از همان مادّه حوا نيز خلق شد . بنا بر اين نظريه ، حوّا نيز از خاک آفريده شده است .
روايت : فردي خدمت امام باقر عليه السلام رسيد و عرض كرد . آيا واقعا خداوند حوّا را از دنده چپ آدم آفريد . حضرت بر آشفته شدند و فرمودند : سبحان الله يعني مگر خداوند قدرت برآن نداشت كه حوا را جداگانه خلق كند ؟؟؟ ( يعني خداي قادر و متعال يقينا حوا را جداي از آدم ابو البشر آفريد
ماخذ : سلسله دروس تفسير دكتر محمد علي انصاري ذيل تفسير سوره نساء
برگرفته شده از وبلاگhttp://shobhehqoran.parsiblog.com
اللهم عجل لوليك الفرج
[ چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ] [ 4:28 PM ] [ علی اکبر ملکی 09153715735 ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحيم

قدرت خداوند

اشکال
در آيه 117 سوره بقره ادعا شده : خداوند قدرت دارد که هر چه را بخواهد در يک آن خلق کند در حاليکه در آيه 54 سوره اعراف گفته شده : خداوند آسمان و زمين را درشش روز آفريده است . آيا آيه دوم نشان از دروغين بودن ادعا در آيه اول نيست ؟؟
جواب
گر چه قدرت خداوند بسيار زياد است و ميتواند تمام عالم را در يک آن خلق کند اما خداوند بعضي از امورات را به صورت مدت دار خلق کرده تا ما عظمت خلقت خداوند را بيشتر درک کنيم مثلا اگر نطفه آدمي در يک لحظه تبديل به نوزاد کامل ميشد ، آنقدر نميتوانست عظمت خلقت انسان و نظم آن را بازگو کند اما هنگامي که در طي 9 ماه ، هر روز طي مرحله اي و هر ماه به شکلي ظهور کرده ، هم عظمت فعل خداوند بازگو شده و هم نظم در آفرينش انسان به نمايش گذاشته شده است .
خداوند آسمانها و زمين را در شش مرحله در مدت شش روز ( يعني 6 دوره و روزگار ) خلق کرده است تا عظمت خلقت و نظم در آن نشان داده شود و الا اين امر براي خداوند در يک آن هم امکان پذير بود .
ماخذ : تفسير نمونه ذيل تفسير آيه 54 سوره مبارکه اعراف
توضييحي در مورد خلقت آسمانها و زمين در شش روز
توضييح : همچنانکه در شبهات قبلي گفته شد کلمه يوم که به معناي روز است فقط به يک روز که دوازده ساعت است اطلاق نميشود بلکه به روز گار هم اطلاق ميشود و دلايل بسياري وجود دارد بر اينکه کلمه يوم ( يا همان روز ) به روز گار هم اطلاق ميشود که ما به چند نمونه اشاره ميکنيم
نمونه اول : تصريح اهل لغت : در بسياري از کتب لغوي ميخوانيم : کلمه يوم گاهي به مقدار زمان ميان طلوع و غروب آفتاب گفته ميشود و گاهي به مدتي از زمان به هر مقدار که بوده باشد .
نمونه دوم : تصريح آيات قرآن : قرآن از قيامت تعبير به يوم القيامة ميکند در حاليکه به گزارش خود قرآن قيامت 50 هزار سال است .
نمونه سوم : احاديث : حضرت علي عليه السلام فرمودند : الدهر يومان يوم لک و يوم عليک يعني روزگار دو روز است . روزي به نفع تو و روزي بر عليه تو . در اينجا هم مراد از روز ، مدت زمان طولاني در دوره عمر است
نمونه چهارم : اشعار شعراء : مثلا در شعر کليم کاشاني گفته شده
بد نامي ِ حيات دو روزي نبود بيش
آن هم کليم با تو بگويم چسان گذشت
يک روز صرف بستن دل شد به اين و آن
روز دگر به کندن دل زين و زان گذشت
نمونه پنجم : مکالمات روز مره : مثلا ميگوئييم : کره زمين يک روز گداخته بود و يک روز سرد شد تا آثار حيات در آن پديدار گرديد در حاليکه گداختگي زمين به ميليارد ها سال بالغ ميشود و يا اينکه ميگوئييم : يک روز بني اميه خلافت را غصب کرد و يک روز بني عباس در حاليکه حکومت اين دو گروه دهها و بلکه صد ها سال طول کشيد .
خداوند ميفرمايد : الله الذي خلق السماوات و الارض في ستة ايام يعني خداوند آسمانها و زمين را در شش روز خلق کرده است . در اينجا کلمه يوم ( يا همان روز ) به معناي دوم يعني به معناي روز گار است همچنانکه در تفسير علي ابن ابراهيم در ذيل تفسير همين آيه از امام معصوم عليه السلام نقل ميکند که فرموده است : مراد از شش روز ، شش دوره و زمان مختلف بوده است که آن شش دوره عبارتند از :
دوره اول : دوره اي که جهان به صورت گاز بود و با گردش به دور خود از هم جدا شد و کرات را تشکيل داد .
دوره دوم : اين کرات تدريجا به صورت توده مذاب در آمده و نوراني و يا سرد شد و قابل سکونت گرديد .
دوره سوم : منظومه شمسي تشکيل شد و زمين از خورشيد جدا گرديد
دوره چهارم : زمين سرد و آماده سکونت گرديد
دوره پنجم : درختان و گياهان در زمين آشکار شدند
دوره ششم : آشکار شدن حيوانات و انسانها بر روي زمين
اين مراحل شش گانه خلقت زمين و آسمانها و موجودات ِ بين آن دو ، ميباشد که مطابق با آيات 8 تا 11 سوره فصلت ميباشد که مطالعه بيشتر در اين مورد را ارجاع ميدهيم به مراجعه دوستان به تفسير نمونه ذيل تفسير آيات 8 تا 11 سوره مبارکه فصّلت که ان شائالله دوستان غفلت نفرمايند
خلقت اسمان وزمين

بسم الله الرحمن الرحيم
اشکال
در سوره بقره آيه 29 گفته شده اول زمين خلق شده و بعد آسمانها ولي در سوره نازعات از آيه 27 تا 30 گفته شده که اول آسمان و بعد از آن زمين خلق شده است آيا اين تناقض گوئي نيست ؟؟
جواب
در سوره بقره آيه 29 بحث از اصل خلقت زمين است که ميفرمايد : هو الذي خلق لکم ما في الارض جميعا ثم استوي الي السماء فسوئهن سبع سماوات يعني اوست که هر چه در زمين است براي شما خلق کرده است و سپس به آسمانها پرداخت .
اما در سوره نازعات آيه 30 بحث از گسترش دادن زمين است که ميفرمايد : والارض بعد ذلک دحاها يعني بعد از خلقت آسمان خداوند زمين را گسترش داد . بنا بر اين خداوند اول زمين را خلق کرد و سپس به خلقت آسمانها پرداخت و پس از آن زمين را گسترش داد . با اين بيان هيچ نقضي در کار نيست .
نکته : خداوند ابتداء زمين را خلق کرد در حاليکه تمام زمين و محتواي آن زير آب بود و بعد ها به مرور زمان آبها به گودالهاي موجود در زمين رفتند و خشکي ها از زير آب سر بيرون کرده و به وضع فعلي در آمدند . که اين را در اصطلاح دحو الارض مي نامند که در آيه 30 سوره نازعات بدان اشاره شده است .
خلاصه : در آيه 29 سوره مبارکه بقره خداوند از اصل خلقت زمين بحث ميکند که قبل از خلقت آسمانها بوده است و در سوره نازعات آيه 30 بحث از گسترش دادن زمين ميکند که بعد از خلقت آسمانها بوده است
خلقت زمين >>> خلقت آسمانها >>> دحو الارض ( گسترش دادن زمين از زير آب )
ماخذ : تفسير نمونه ذيل تفسير آيه 30 سوره نازعات
مدت روز قيامت
بسم الله الرحمن الرحيم
اشکال
در سوره سجده آيه 5 ميگويد : روز قيامت برابر با هزار سال شما انسانهاست و در سوره معارج آيه 4 ميگويد : روز قيامت برابر با پنجاه هزار سال است . آيا اين نقض در گفتار نيست ؟
جواب
قبل از بيان جواب به نکته اي از لغت عرب اشاره ميکنيم
نکته : در لغت عرب گفته شده کلمه يوم دو معنا دارد . يکي به معناي يک روز که همان دوازده ساعت است و يکي به معناي روزهاي زياد به هر مقدار که باشد کما اينکه حضرت علي عليه السلام در نهج البلاغه ميفرمايند : الدهر يومان يوم لک و يوم عليک فاصطبر عليهما يعني روزگار دو روز است ؛ روزي به نفع تو و روزي بر عليه تو پس صبر کن بر هر دوي آنها .... همچنانکه ميبينيد کلمه يوم در اين حديث به معناي دوازده ساعت نيست بلکه به معناي سالهاي زياد است . در قرآن هر جا از قيامت تعبير به يوم کرده است مراد همان روز گار ميباشد که به سالهاي ما انسانها حدود پنجاه هزار سال ميباشد .
جواب شبهه : مدت بر پائي قيامت پنجاه هزار سال است که در روايات آمده است در پنجاه موقف صورت ميگيرد . بنا بر اين آيه 5 سوره سجده در بيان هر موقف است که هزار سال طول ميکشد و آيه 4 سوره معارج در بيان تمام مواقف پنجاه گانه است که پنجاه هزار سال طول ميکشد .
ماخذ : سلسله دروس تفسير دکتر محمد علي انصاري ذيل تفسير سوره مبارکه مومنون
ملاحظه : يکي ديگر از شبهاتي که سايت افشا در زمينه شبهات قراني مطرح کرده آنست که در سوره قمر آيه 19 گفته شده که : قوم عاد در يوم النحس ( يعني در يک روز نحس ) به هلاکت رسيدند و در سوره فصلت آيه 16 گفته شده در ايام النحسات ( يعني در چند روز نحس ) به هلاکت رسيدند . جواب اين شبهه همانست که در مقدمه گفتيم . يعني کلمه يوم در آيه 19 سوره قمر به معناي يکروز دوازده ساعته نيست بلکه بمعناي روزهاي زياد است که در سوره فصلت از آن تعبير به ايام النحسات شده است .
بسم الله الرّحمن الرّحيم

مشرق و مغرب در قران
اشکال
در سوره بقره آيه 115 گفته شده : يک مشرق و يک مغرب وجود دارد و در سوره الرحمن آيه 17 گفته شده : دو مشرق و دو مغرب وجود دارد و در سوره معارج آيه 40 گفته شده : چند مشرق و چند مغرب وجود دارد . به نظر شما اين نوع بيان که تناقضش آشکار است ، سر کار گذاشتن مخاطبين نيست ؟
جواب
قبل از توضييح هر يک از آيات لازم است نکته اي را خدمت دوستان متذکر شويم
نکته : مراد از مشرق و مغرب ؛ شرق و غرب عالم است که طلوع و غروب خورشيد از آنجا صورت ميگيرد .
جواب :
آيه اول : سوره بقره آيه 115 : لله رب المشرق و المغرب يعني براي خداست مشرق و مغرب عالم
توضييح : اين آيه در مورد تغيير قبله است .چون قبله از طرف مسجد الاقصي به طرف مسجد الحرام تغيير کرده بود يهوديان ، مسلمانان را مسخره کرده و ميگفتند : چرا شما قبله خود را تغيير داديد ؟ مگر ميشود قبله را هم تغيير داد ؟! خداوند در اين آيه ميفرمايد : لله المشرق و المغرب فاينما تولوا فثم وجه الله يعني مشرق و مغرب براي خداست و به هر طرف که رو کنيد همانجا رو به خدا داريد . در اين آيه خداوند به يهوديان در مورد تمسخرشان تذکري داده و ميفرمايد : فکر نکنيد که رو کردن به طرف خدا فقط در مسجد الاقصي امکان پذير است بلکه مشرق و مغرب عالم از آن اوست . بنا بر اين مراد از مشرق و مغرب در اين آيه همان اصل شرق و غرب عالم است
آيه دوم : سوره الرحمن آيه 17 : رب المشرقين و والمغربين يعني او خدائيست که ربّ دو مشرق و دو مغرب است .
توضييح : خورشيد در هر روز از نقطه اي طلوع و از نقطه اي هم غروب ميکند اما با توجه به حد اکثر ميل شمالي خورشيد در تابستان و ميل جنوبي خورشيد در زمستان در حقيقت دو مشرق و دو مغرب مختلف بوجود مي آيد که بقيه روز هاي سال در ميان اين دو ميباشند . که همين امر باعث پيدايش فصول چهار گانه ميشود که آن نيز موجب پيدايش بسياري از نعمات الهي ميشود . لازم بذکر است که از يکي از اين دو ميل تعبير به مدار راس السرطان و از ديگري تعبير به مدار راس الجدي ميکنند .
بنا بر اين وجود دو مشرق و دو مغرب در اين آيه يعني حد اکثر ميل جنوبي و شمالي آفتاب که در تابستان و زمستان روي ميدهد که باعث بوجود آمدن فصول چهار گانه و به تبع آن بسياري از نعمات الهي ميشود .
آيه سوم : سوره معارج آيه 40 : فلا اقسم برب المشارق و المغارب يعني قسم ميخورم به رب مشارق و مغارب
توضييح : مراد از مشارق ؛ طلوع متعدد آفتاب از ناحيه شرق عالم در تمام روز هاي سال است و مراد از مغارب ؛ غروب متعدد آفتاب از ناحيه غرب در تمام روز هاي سال است
خلاصه : مراد از يک مشرق و يک مغرب ، اصل وجود شرق و غرب عالم است و مراد از دو مشرق و دو مغرب ؛ حد اکثر ميل جنوبي و شمالي آفتاب در طول سال است و مراد از چند شرق و چند غرب ، طلوع و غروب متعدد خورشيد در روزهاي سال است که از مشرق و مغرب صورت ميگيرد .
ماخذ : تفسير نمونه ذيل تفسير آيه 115 سوره بقره و آيه 40 سوره معارج
ملاحظه : اين آيات نه تنها سر کار گذاشتن مخاطبين نيست بلکه با دقت در رواياتي که در تفسير اين آيات آمده است در ميابيد که خداوند نظم و آفرينش دقيق عالم را در آيات فوق به نمايش ميگذارد که ما تحقيق در اين زمينه و مراجعه به تفاسير را به خود دوستان واگذار ميکنيم
بسم الله الرحمن الرحيم

جهل در قران

اشکال
خداوند در سوره نحل ميگويد : خداوند شما را از شکمهاي مادرانتان بيرون آورد در حاليکه چيزي نميدانستيد ( نحل / 78 ) و حال آنکه در سوره اعراف جهل را بد دانسته و به پيغمبر دستور داده که از جاهلين روي گرداند ( اعراف / 199 ) . اگر جهل بد است پس چرا خداوند انسانها را جاهل به دنيا آورده است ؟ مگر شما مسلمانان نميگوئييد : از خداوند افعال قبيح صادر نميشود ؟!!
جواب
جهل بر دو قسم است
1_ جهل در مقابل علم >>> آنچه که در آيه 99 سوره مبارکه اعراف آمده است از اين نوع جهل است يعني شما را بدنيا آورديم در حاليکه جاهل بوديد ( علم نداشتيد ) . اين نوع از جهل ذاتا بد نيست بلکه باقي ماندن بر آن بد است . لذا ميبينيد در روايات ما را به علم جوئي تشويق کرده و راه رسيدن به علم را به ما ياد داده و فرمودند : مفتاح العلم السوال يعني کليد دستيابي به علم سوال کردن است . و يا در سوره زمر خداوند در قالب سوال ، برتري عالم بر جاهل را اينچنين مطرح ميفرمايد که : هل يستوي الذين يعلمون و اللذين لا يعلمون ؟
2_ جهل در مقابل عقل >>> آنچه که در آيه 87 سوره مبارکه نحل آمده است از اين نوع جهل است . جهل در مقابل عقل يعني انسان بمقتضاي آنچه که عقل درک کرده عمل نکند و يا بعبارت ساده تر انسان به آنچه که از حق درک کرده عمل نکند و روي گرداند . خداوند در آيه 87 سوره مبارکه نحل ميفرمايد : اي پيغمبر از کسانيکه حق ّ را درک کردند اما حاضر به قبول آن نيستند ، روي گردان . روايتي در همين زمينه داريم که ميفرمايد : صديق کل امريء عقله و عدوه جهله يعني دوست هر کسي عقل اوست و دشمنش جهل اوست . مراد از اين جهل به مقابله عقل ، جهل به معناي دوم يعني جهل به معناي عمل نکردن به مقتضاي عقل است .
خلاصه : با توجه به توضييحاتي که گفته شد معلوم ميشود که جهل در دو آيه به دو معناي مختلف استعمال شده است و نتيجة آن اينستكه خداوند دچار انجام فعل قبيح نشده است .
ماخذ : تفسيربيان تاليف دکتر محمد علي انصاري ذيل تفسير سوره مبارکه يوسف آيه 33
[ چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 ] [ 4:27 PM ] [ علی اکبر ملکی 09153715735 ] [ ]

صحيفه سجاديه (ترجمه استاد حسين انصاريان)

نام دعا

دعاي (1)- دعا در ستايش خداي عزوجل

دعاي (2)- دعا بر محمد و آل محمد

دعاي (3)- دعاي آنحضرت بر حاملان عرش

دعاي (4)- دعاي آنحضرت برآنان که به پيامبران ايمان آورده اند

دعاي (5)- دعاي آنحضرت براي خود و نزديکانش

دعاي (6)- دعاي آنحضرت به وقت صبح و شام

دعاي (7)- دعاي آنحضرت به وقت مهمات و رنج

دعاي (8)- دعاي آنحضرت در پناه بردن به خداوند

دعاي (9)- دعاي آن حضرت در شوق به آمرزش

دعاي (10)- دعاي آنحضرت در پناه بردن به خدا

دعاي (11)- دعاي آنحضرت در عاقبت به خيري

دعاي (12)- دعاي آنحضرت در اقرار به گناه

دعاي (13)- دعاي آنحضرت در طلب حاجت ها

دعاي (14)- دعاي آنحضرت در دادخواهي از ستمگران

دعاي (15)- دعاي آنحضرت به وقت بيماري

دعاي (16)- دعاي آنحضرت در طلب بخشش و آمرزش گناهان

دعاي (17)- دعاي آنحضرت چون نام شيطان برده مي شد

دعاي (18)- دعاي آنحضرت در دفع بلاها و سختي ها

دعاي (19)- دعاي آنحضرت به وقت درخواست باران

دعاي (20)- دعاي آنحضرت در مکارم اخلاق

دعاي (21)- دعاي آن حضرت به وقت رويدادهاي اندوه بار

دعاي (22)- دعاي آنحضرت در سختي و گرفتاري

دعاي (23)- دعاي آنحضرت براي تندرستي

دعاي (24)- دعاي آنحضرت براي پدر و مادر

دعاي (25)- دعاي آنحضرت براي فرزندانش

دعاي (26)- دعاي آنحضرت براي همسايگان و دوستانش

دعاي (27)- دعاي آنحضرت براي مرزداران

دعاي (28)- دعاي آنحضرت در ترس از خدا

دعاي (29)- دعاي آنحضرت به وقت تنگي رزق

دعاي (30)- دعاي آنحضرت براي اداي وام

دعاي (31)- دعاي آنحضرت در توبه و بازگشت

دعاي (32)- دعاي آنحضرت در نماز شب

دعاي (33)- دعاي آنحضرت در درخواست خير و نيکي

دعاي (34)- دعاي آنحضرت به هنگام گرفتاري

دعاي (35)- دعاي آنحضرت در رضا به قضاي حق

دعاي (36)- دعاي آنحضرت به وقت شنيدن رعد

دعاي (37)- دعاي آنحضرت در شکر

دعاي (38)- دعاي آنحضرت در عذر خواهي از حق

دعاي (39)- دعاي آنحضرت در طلب عفو

دعاي (40)- دعاي آنحضرت به وقت ياد مرگ

دعاي (41)- دعاي آنحضرت در درخواست پرده پوشي

دعاي (42)- دعاي آنحضرت به وقت ختم قران

دعاي (43)- دعاي آنحضرت به وقت ديدن ماه نو

دعاي (44)- دعاي آنحضرت به وقت فرارسيدن ماه رمضان

دعاي (45)- دعاي آنحضرت به هنگام وداع ماه رمضان

دعاي (46)- دعاي آنحضرت در روز عيد فطر و جمعه

دعاي (47)- دعاي آنحضرت در روز عرفه

دعاي (48)- دعاي آنحضرت در روز عيد قربان و جمعه

دعاي (49)- دعاي آنحضرت در دفع مکر دشمنان

دعاي (50)- دعاي آنحضرت در ترس از حق

دعاي (51)- دعاي آنحضرت در تضرع و زاري به درگاه حق

دعاي (52)- دعاي آنحضرت در اصرار در طلب

دعاي (53)- دعاي آنحضرت در اظهار فروتني

دعاي (54)- دعاي آنحضرت در رفع اندوه ها

[ دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ] [ 11:19 AM ] [ علی اکبر ملکی 09153715735 ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

لینک های مفید
امکانات وب