در خواست از خداوند برای صبرو نماز

وَاسْتَعِينُواْ بِاالصَّبْرِ وَ الصَّلَوةِ وَ إِنَّهَا لَكَبِيَرةٌ إِ لَّا عَلَى الْخَشِعِينَ(45) الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلَقُواْ رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ رِجِعُونَ (46)


گزيده تفسير 


انسان ، فقير محض و در همه امور نيازمند كمك است ، از اين رو استعانت براى او لازم و نسبت به وى كمال وجودى است و چون شؤ ون موجود نيازمند در شعاع هستى او قرار دارد و انسان نيز ربط محض و همه كارهاى او وابسته است ، متعلّق آن استعانت ، همه شؤ ون تكاملى اوست .
راه استعانت از خدا كه تنها مستعان است نزديك شدن به آن مبداء قدرت است و اين فقط با اطاعت كه صبر و نماز دو مصداق از مصاديق آن است تحقق مى يابد.
به مقتضاى بلاغت ، صبر از ميان همه مكارم اخلاق گزينش و در كنار نماز و در پى بيان برخى واجبات و محرمات كه نيازمند صبر و استقامت است ذكر شد، كه چنين جايگاهى (درخواست كمك از خدا) متناسب با سفارش به صبر از يك سو و سفارش به ارتباط با خدا(نماز) از سوى ديگر است .
صبر، بازداشتن نفس به فرمان الهى است . فضيلتى نيز كه براى صبر است تنها براى تاءثير آن در حلّ دشوارى هاى زندگى نيست ، بلكه براى صبغه توحيدى آن است ؛ چنين وصف بلندى بدون داشتن قلبى خاشع ممكن نيست . سالك با صبر و كفّ نفس از توجه به اَجْوَفَيْن ، كه مصداق بارز چنين صبرى روزه است ، مى تواند از واردات قلبى مدد بگيرد.
نماز به دليل اشتمال بر ركوع و سجود، نماد خضوع و خاكسارى است . انجام و تحمل اين بزرگ جز بر صاحب قلب خاشع ، دشوار و سنگين است .
نماز، حِمى و حرم الهى است كه ابليس از ان حريم مى گيرد. از اين رو وسيله استعانت خوبى براى فائق شدن بر معضلات و نيل به مقام استقامت است كه نمازگزار در ظلّ آن ، مهبط فرشتگان تبشير مى گردد. آن خشوع كه سنگينى نماز را آسان مى كند نتيجه هدايت ويژه اى است كه از مبداء فيض بهره او شده است .
مؤ منان ، به آخرت يقين دارند. اين يقين ، انسان را خاشع قطعى و خاكسار يقينى مى سازد، خشوعى كه بتوان با آن ، بار ثقيل نماز را كه امانت الهى است بردوش كشيد. البته جريان احتضار و مرگ و قيامت چنان دردناك است كه گمانش نيز براى خاكسار شدن انسان كافى است .
خاشعان ، كه اهل يقين به معاد ورجوعند، اميد رسيدن به لقاى رحمت خاص و رضوان و كرامتهاى الهى را دارند؛ اميدى آميخته با خوف و نگرانى از سوء عاقبت و احتمال نرسيدن به آن نعمت ها و كرامت ها. از اين رو پيوسته حزنى ممدوح برقلب آنها چيره شده دل شكسته اند و اين انكسار و حزن ، سبب خشوع است .
در ملاقات خدا، روح مجرد انسان كامل در پرتو شهود جمال الهى به لقاى آن ذات منزّه بار مى يابد. اين رجوع مستلزم قِدَم ذاتى يا زمانى آن روح نيست .
تفسير 
الصلوة : واژه صلوة در قرآن كريم اگر چه در يك مورد به معناى دعا و درخواست آمده است : و صلّ عليهم إ نّ صلاتك سكن لهم (384)، چنان كه واژه صلوات نيز در دو مورد در همين معنا به كار رفته است (385)،ليكن شكّى نيست كه در ساير موارد(بيش از80 مورد) به معناى نماز آمده است . از اين رو به مقتضاى قانون اطّراد و خصوصا به قرينه ذيل آيه كه خشوع و خاشعين را مطرح مى كند كه متناسب با نماز است ، و در خود قرآن ، اين صفت در مورد نمازگزار به كار رفته است :الذين هم فى صلاتهم خاشعون (386)، بايد گفت كه مقصود از الصلوة در آيه مورد بحث نماز است ،گرچه برخى از مفسّران گفته اند:ميتواند مراد ازصلوة معناى لغوى آن باشد كه دعاست .(387)
الخاشعين :خشوع مربوط به قلب انسان است ، بر خلاف خضوع كه وصف اعضاى ظاهرى (جارحه ) است . از اين رو تصنّع و رياپذير است ، در حالى كه در خشوع ، ريا راه ندارد. به همين جهت ، نيّت مؤ من چون امرى است قلبى و رياناپذير، از عمل ظاهر و رياپذير وى بهتر است :نية المؤ من خير من عمله (388) و به همين نسبت نيز از هركارى سنگين تر است و در نتيجه از باب أ فضل الا عمال أ حمزها(389) از هر عملى با فضيلت تر است ؛ زيرا اخلاص از هر چيزى احمز و دشوارتر است و نيّت ، از آن رو كه بايد خالص باشد بسيار صعب است ودر صورت تحقّق ، فضيلت آن بيش ‍ از ساير اعمال است .

انسان نماينده خدا در زمين !.

انسان نماينده خدا در زمين !.

در آيـات گـذشته خوانديم كه خدا همه مواهب زمين را براى انسان آفريده است و در اين سلسله آيات كه از آيه30 سوره بقره شروع و به آيه 39 پايان مى يابد سه مطلب اساسى مطرح شده است :.
1ـ خبر دادن پروردگار به فرشتگان راجع به خلافت و سرپرستى انسان درزمين .
2ـ دستور خضوع و تعظيم فرشتگان در برابر نخستين انسان .
3ـ تـشـريـح وضـع آدم و زندگى او در بهشت و حوادثى كه منجر به خروج او ازبهشت گرديد و سپس توبه آدم , و زندگى او و فرزندانش در زمين .
اين آيه از نخستين مرحله سخن مى گويد, خواست خداوند چنين بود كه درروى زمين موجودى بـيـافـريـنـد كـه نماينده او باشد, صفاتش پرتوى از صفات پروردگار, و مقام و شخصيتش برتر از فرشتگان .
لـذا نـخست مى گويد: ((بخاطر بياور هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت من در روى زمين جانشينى قرار خواهم داد)) (و اذقـال ربك للملائكة انى جاعل فى الا رض خليفة ).
((خـليفه )) به معنى جانشين است , ـ همانگونه كه بسيارى از محققان پذيرفته اندـ منظور خلافت الـهـى و نـمايندگى خدا در زمين است , زيرا سؤالى كه بعداز اين فرشتگان مى كنند و مى گويند نـسـل آدم ممكن است مبد فساد و خونريزى شود و ما تسبيح و تقديس تومى كنيم متناسب همين معنى است , چرا كه نمايندگى خدا در زمين با اين كارها سازگار نيست .
بـه هـرحـال خدا مى خواست موجودى بيافريند كه گل سرسبد عالم هستى باشد و شايسته , مقام خلافت الهى و نماينده ((اللّه )) در زمين گردد.
سپس در اين آيه اضافه مى كند: فرشتگان به عنوان سؤال براى درك حقيقت و نه به عنوان اعتراض ((عـرض كـردنـد: آيا در زمين كسى را قرار مى دهى كه فساد كندو خونها بريزد))؟! (قالوآ اتجعل فيها من يفسد فيها ويسفك الدما).
((در حـالـى كـه مـا تـو را عـبـادت مى كنيم تسبيح و حمدت بجا مى آوريم و تو را ازآنچه شايسته ذات پاكت نيست پاك مى شمريم )) (ونحن نسبح بحمدك و نقدس لك ).
ولى خداوند در اينجا پاسخ سربسته به آنها داد كه توضيحش در مراحل بعدآشكار گرديد ((فرمود: من چيزهائى مى دانم كه شما نمى دانيد))! (قـال انى اعلم مالاتعلمون ).
آنها فكر مى كردند اگر هدف عبوديت و بندگى است كه ما مصداق كامل آن هستيم , همواره غرق در عـبـادتـيـم و از هـمه كس سزاوارتر به خلافت ! بى خبر از اين كه عبادت آنها با توجه به اين كه شهوت و غضب و خواستهاى گوناگون در وجودشان راه ندارد با عبادت و بندگى اين انسان كه امـيـال و شـهـوات او را احـاطه كرده و شيطان از هرسو او را وسوسه مى كند تفاوت فراوانى دارد, اطاعت و فرمانبردارى اين موجود طوفان زده كجا, و عبادت آن ساحل نشينان آرام و سبكبار كجا؟! .
آنها چه مى دانستند كه از نسل اين آدم پيامبرانى همچون محمدو ابراهيم ونوح و موسى و عيسى و امـامـانـى هـمـچون ائمه اهل بيت (ع ) و بندگان صالح وشهيدان جانباز و مردان و زنانى كه همه هستى خود را عاشقانه در راه خدا مى دهندقدم به عرصه وجود خواهند گذاشت , افرادى كه گاه فقط يك ساعت تفكر آنها برابربا سالها عبادت فرشتگان است !.
(آيه 31) ـ.

فرشتگان در بوته آزمايش !.

آدم بـه لـطـف پـروردگار داراى استعداد فوق العاده اى براى درك حقايق هستى بود خداوند اين استعداد او را به فعليت رسانيد و به گفته قرآن ((به آدم همه اسما(حقايق و اسرار عالم هستى ) را تعليم داد)) (و علم آدم الا سما كلها).
البته اين آگاهى از علوم مربوط به جهان آفرينش و اسرار و خواص مختلف موجودات عالم هستى , افتخار بزرگى براى آدم بود.
در حـديـثـى داريـم كـه از امام صادق (ع ) پيرامون اين آيه سؤال كردند, فرمود:((منظور زمينها, كوهها, دره ها و بستر رودخانه ها (و خلاصه تمامى موجودات )مى باشد, سپس امام (ع ) به فرشى كه زير پايش گسترده بود نظرى افكند فرمود: حتى اين فرش هم از امورى بوده كه خدا به آدم تعليم داد))!.
هـمچنين استعداد نام گذارى اشيا را به او ارزانى داشت تا بتواند اشيا رانام گذارى كند ودر مورد احتياج با ذكر نام آنها را بخواند واين خود نعمتى است بزرگ !.
((سـپـس خداوند به فرشتگان فرمود: اگر راست مى گوئيد اسما اشيا وموجوداتى را كه مشاهده مى كنيد و اسرار و چگونگى آنها را شرح دهيد)) (ثم عرضهم على الملائكة فقال انـبئونى باسما هؤلا ان كنتم صادقين ).
(آيـه 32) ـ ولى فرشتگان كه داراى چنان احاطه علمى نبودند در برابر اين آزمايش فرو ماندند لذا در پـاسـخ ((گـفـتند: خداوندا! منزهى تو, جز آنچه به ما تعليم داده اى چيزى نمى دانيم ))! (قالوا سبحانك لاعلم لنا الا ما علمتنا).
((تو خود عالم و حكيمى )) (انك انت العليم الحكيم ).
(آيـه 33) ـ در ايـنجا نوبت به آدم رسيد كه در حضور فرشتگان اسماموجودات و اسرار آنها را شرح دهـد ((خـداوند فرمود: اى آدم فرشتگان را از اسما واسرار اين موجودات با خبركن ))! (قال يا آدم انـبئهم باسمائهم ).
((هـنـگـامـى كـه آدم آنها را از اين اسما آگاه ساخت خداوند فرمود: به شمانگفتم كه من از غيب آسمانها و زمين آگاهم , و آنچه را كه شما آشكار يا پنهان مى كنيد مى دانم )) (فلما انباهم باسمائهم قال الم اقل لكم انى اعلم غيب السموات والا رض و اعلم ما تبدون و ما كنتم تكتمون ).
در ايـنـجـا فـرشتگان در برابر معلومات وسيع و دانش فراوان اين انسان سرتسليم فرود آوردند, و برآنها آشكار شد كه لايق خلافت زمين تنها او است !.
آيه 34).

آدم در بهشت .

ـ قـرآن در تـعـقـيـب بحثهاى گذشته پيرامون مقام وعظمت انسان به فصل ديگرى از اين بحث پـرداخـته , نخست چنين مى گويد: ((بخاطر بياوريد هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم براى آدم سجده و خضوع كنيد)) (و اذقـلنا للملائكة اسجدوالا دم ) ((آنها همگى سجده كردند جز ابليس كه سر باز زد و تكبر ورزيد)) (فسجدوا الا ابليس ابى و استكبر).
آرى او استكبار كرد ((و بخاطر همين استكبار و نافرمانى از كافران شد)) (و كان من الكافرين ).
بـه راستى كسى كه لايق مقام خلافت الهى و نمايندگى او در زمين است شايسته هرنوع احترامى است ما در برابر انسانى كه چند فرمول علمى را مى داندچه اندازه كرنش مى كنيم پس چگونه است حال نخستين انسان با آن معلومات سرشار از جهان هستى !.

چرا ابليس مخالفت كرد؟.

مـى دانـيـم ((شـيـطـان )) اسـم جنس است شامل نخستين شيطان و همه شيطانهامى شود ولى ((ابليس )) اسم خاص است و اشاره به همان شيطانى است كه اغواگرآدم شد, او طبق صريح آيات قـرآن از جـنس فرشتگان نبود, بلكه در صف آنها قرارداشت او از طايفه جن بود كه مخلوق مادى اسـت انـگـيـزه او در اين مخالفت كبر وغرور و تعصب خاصى بود كه بر فكر او چيره شد, او چنين مـى پنداشت كه از آدم برتر است ((5)) و علت كفر او نيز همين بود كه فرمان حكيمانه پرورگار را نادرست شمرد.
نـه تـنـها عملا عصيان كرد از نظر اعتقاد نيز معترض بود, و به اين ترتيب خودبينى و خودخواهى , مـحصول يك عمر ايمان و عبادت او را بر باد داد, و آتش به خرمن هستى او افكند, و كبر و غرور از اين آثار بسيار دارد!.
2ـ.
آيا سجده براى خدا بود يا آدم ؟.
شك نيست كه ((سجده )) به معنى ((پرستش )) براى خداست , ومعنى توحيدعبادت همين است كه غـيـر از خـداراپـرسـتـش نـكنيم بنابراين جاى ترديد نخواهد بودكه فرشتگان براى آدم ((سجده پـرستش )) نكردند, بلكه سجده براى خدا بود ولى بخاطر آفرينش چنين موجود شگرفى , و يا اينكه سـجـده بـراى آدم كـردنـد امـا سجده به معنى ((خضوع )) نه پرستش در حديثى از امام ((على بن مـوسـى الـرضا))(ع )مى خوانيم : ((سجده فرشتگان پرستش خداوند ازيك سو, و اكرام و احترام آدم ازسوى ديگر بود, چرا كه ما در صلب آدم بوديم ))!.
(آيـه 35)ـ بـه هـرحـال بـعـد از اين ماجرا و ماجراى آزمايش فرشتگان به آدم دستورداده شد او و هـمـسـرش در بـهشت سكنى گزيند, چنانكه قرآن مى گويد: ((به آدم گفتيم تو و همسرت در بـهشت ساكن شويد و هرچه مى خواهيد از نعمتهاى آن گوارابخوريد))! (و قلنا يا آدم اسكن انـت وزوجك الجـنة و كلا منها رغدا حيث شئتما).
((ولـى بـه اين درخت مخصوص نزديك نشويد كه از ظالمان خواهيد شد))(ولاتقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين ).
از آيـات قـرآن استفاده مى شود كه آدم براى زندگى در روى زمين , همين زمين معمولى آفريده شـده بود, ولى در آغاز خداوند او را ساكن بهشت كه يكى از باغهاى سرسبز پرنعمت اين جهان بود ساخت .
شـايـد عـلت اين جريان آن بوده كه آدم با زندگى كردن روى زمين هيچ گونه آشنائى نداشت , و تـحـمـل زحـمتهاى آن بدون مقدمه براى او مشكل بود, و ازچگونگى كردار و رفتار در زمين بايد اطـلاعـات بـيشترى پيدا كند او در اين محيطمى بايست تا حدى پخته شود و بداند زندگى روى زمـيـن تـوام بـا برنامه ها و تكاليف ومسئوليتها است كه انجام صحيح آنها باعث سعادت و تكامل و بقاى نعمت است , وسرباز زدن از آن سبب رنج و ناراحتى , آرى اين خود يك سلسله تعليمات لازم بودكه مى بايست فرا گيرد, و با داشتن اين آمادگى به روى زمين قدم بگذارد.
(آيـه 36) ـ در ايـنـجا ((آدم )) خود را در برابر فرمان الهى در باره خوددارى ازدرخت ممنوع ديد, ولـى شيطان اغواگر كه سوگند ياد كرده بود كه دست از گمراه كردن آدم و فرزندانش برندارد بـه وسـوسـه گـرى مـشـغـول شد, چنانكه قرآن مى گويد:((سرانجام شيطان آن دو را به لغزش واداشـت و از آنـچـه در آن بودند(بهشت ) بيرون كرد)) (فازلهماالشيطان عنها فاخرجهما مما كانا فيه ).
آرى از بهشتى كه كانون آرامش و آسايش و دور از درد و رنج بود بر اثر فريب شيطان اخراج شدند.
و چـنـانـكـه قـرآن مى گويد: ((مابه آنها دستور داديم كه به زمين فرود آئيد درحالى كه دشمن يكديگر خواهيد بود)) آدم و حوا از يكسو و شيطان از سوى ديگر(وقلنا اهبطوا بعضكم لبعض عدو) منظور از هبوط و نزول آدم به زمين نزول مقامى است نه مكانى يعنى از مقام ارجمند خود و از آن بهشت سرسبز پائين آمد.
((و بـراى شـمـا تـا مدت معينى در زمين قرارگاه و وسيله بهره بردارى است ))(ولكم فى الا رض مستقر و متاع الى حين ).
اينجا بود كه آدم متوجه شد راستى به خويشتن ستم كرده و از محيط آرام وپرنعمت بهشت بخاطر تـسـلـيـم شـدن در برابر وسوسه هاى شيطان بيرون رانده شده ,درست است كه آدم پيامبر بود و مـعـصـوم از گـنـاه ولى , هرگاه ترك اولى از پيامبرسرزند خداوند نسبت به او سخت مى گيرد, هـمـانند گناهى كه از افراد عادى سر بزندو اين جريمه سنگينى بود كه آدم در برابر آن نافرمانى پرداخت .
1.

بهشت آدم كدام بهشت بود؟.

در پـاسـخ ايـن پـرسش بايد توجه داشت كه بهشت موعود نيكان و پاكان نبودبلكه يكى از باغهاى پرنعمت و روح افزاى يكى از مناطق سرسبز زمين بوده است .
زيـرا: بـهـشـت مـوعود قيامت , نعمت جاودانى است كه در آيات بسيارى ازقرآن به اين جاودانگى بودنش اشاره شده , و بيرون رفتن از آن ممكن نيست و دوم اين كه ابليس آلوده و بى ايمان را در آن بهشت راهى نخواهد بود.
سـوم اين كه در رواياتى كه از طرق اهل بيت (ع ) به ما رسيده اين موضوع صريحا آمده است يكى از راويـان حـديـث مى گويد از امام صادق (ع ) راجع به بهشت آدم پرسيدم امام (ع ) در جواب فرمود: ((باغى از باغهاى دنيا بود كه خورشيد و ماه برآن مى تابيد, و اگر بهشت جاودان بود هرگز آدم از آن بيرون رانده نمى شد)).
2ـ.

خدا چرا شيطان را آفريد؟.

بـسـيـارى مـى پـرسـنـد شيطان كه موجود اغواگرى است اصلا چرا آفريده شد وفلسفه وجود او چـيست ؟ در پاسخ مى گوئيم : خداوند شيطان را, شيطان نيافريد, به اين دليل كه سالها همنشين فـرشـتـگان و برفطرت پاك بود, ولى بعد از آزادى خودسؤ استفاده كرد و بناى طغيان و سركشى گذارد.
دوم اينكه : از نظر سازمان آفرينش وجود شيطان براى افراد با ايمان وآنها كه مى خواهند راه حق را بپويند زيانبخش نيست بلكه وسيله پيشرفت و تكامل آنهااست , چه اينكه پيشرفت و ترقى و تكامل , همواره درميان تضادها صورت مى گيرد.
آيه 37 ) ـ.

بازگشت آدم به سوى خدا!.

بعد از ماجراى وسوسه ابليس و دستور خروج آدم از بهشت , آدم متوجه شدراستى به خويشتن ستم كـرده , در ايـنـجـا بـه فـكر جبران خطاى خويش افتاد و با تمام جان و دل متوجه پروردگار شد, توجهى آميخته با كوهى از ندامت و حسرت !.
لـطـف خدا نيز دراين موقع به يارى اوشتافت وچنانكه قرآن دراين آيه مى گويد:((آدم از پروردگار خـود كلماتى دريافت داشت , سخنانى مؤثر و دگرگون كننده , و باآن توبه كرد وخدا نيز توبه او را پذيرفت )) (فتلقى آدم من ربه كلمات فتاب عليه ) ((6)).
((چرا كه او تواب و رحيم است )) (انه هو التواب الرحيم ).
((توبه )) در اصل به معنى ((بازگشت )) است , و در لسان قرآن به معنى بازگشت از گناه مى آيد, زيـرا هـر گنه كارى در حقيقت از پروردگارش فرار كرده , هنگامى كه توبه مى كند به سوى او باز مى گردد.
خـداونـد نـيز درحالت عصيان بندگان گوئى از آنها روى گردان مى شود,هنگامى كه خداوند به تـوبـه تـوصـيـف مـى شـود, مـفـهـومش اين است كه نظر لطف ورحمت و محبتش را به آنها باز مى گرداند.
(آيـه 38) ـ بـا ايـنـكه توبه آدم پذيرفته گرديد, ولى اثر وضعى كار او كه هبوط به زمين بود تغيير نـيـافـت , و چـنـانكه قرآن مى گويد: ((ما به آنها گفتيم : همگى (آدم و حوا)به زمين فرود آئيد, هـرگـاه از جـانـب مـا هـدايـتـى براى شما آيد كسانى كه از آن پيروى كنند, نه ترسى دارند و نه اندوهگين خواهند شد)) (قلنا اهبطوا منها جميعا فاماياتينكم منى هدى فمن تبـع هداى فلا خوف عليهم ولا هم يحزنون ).
(آيـه 39) ـ ((ولى آنان كه كافر شوند و آيات ما را تكذيب كنند براى هميشه درآتش دوزخ خواهند ماند)) (والذين كفروا و كذبوا بياتنا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون ).
(آيه 40) ـ.

تنظيم اسناد تجارى در طولانى ترين آيه قرآن .

تنظيم اسناد تجارى در طولانى ترين آيه قرآن .

بـعـد از بيان احكامى كه مربوط به انفاق در راه خدا و همچنين مساله رباخوارى بود در اين آيه كه طـولانـى تـريـن آيه قرآن است , احكام و مقررات دقيقى براى امور تجارى و اقتصادى بيان كرده تا سـرمايه ها هر چه بيشتر رشد طبيعى خودرا پيدا كنند و بن بست و اختلاف و نزاعى در ميان مردم رخ ندهد.
در اين آيه نوزده دستور مهم در مورد داد و ستد مالى به ترتيب ذيل بيان شده است 1ـ در نخستين حكم مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد هنگامى كه بدهى مدت دارى (به خاطر وام دادن يا معامله ) به يكديگر پيدا كنيد آن را بنويسيد))(يا ايها الذين آمنوا اذا تداينتم بدين الى اجل مسمى فاكتبوه ).
ضـمـنـا ازايـن تعبير, هم مساله مجاز بودن قرض ووام روشن مى شود و هم تعيين مدت براى وامها هـمـچـنين آيه مورد بحث شامل عموم بدهيهايى مى شود كه درمعاملات وجود دارد مانند سلف ونسيه , در عين اين كه قرض را هم شامل مى شود.


2 و 3ـ سـپـس بـراى اين كه جلب اطمينان بيشترى شود, و قرارداد ازمداخلات احتمالى طرفين سـالـم بـماند, مى افزايد: ((بايد نويسنده اى از روى عدالت (سند بدهكارى را) بنويسد)) (وليكتب بينكم كاتب بالعدل ).
بنابراين اين قرارداد بايد به وسيله شخص سومى تنظيم گردد و آن شخص عادل باشد.
4ـ ((كـسـى كه قدرت بر نويسندگى دارد نبايد از نوشتن خوددارى كند وهمانطور كه خدا به او تعليم داده است بايد بنويسد)) (ولا ياب كاتب ان يكتب كماعلمه اللّه فليكتب ).
يـعـنـى بـه پـاس اين موهبتى كه خدا به او داده نبايد از نوشتن قرارداد شانه خالى كند, بلكه بايد طرفين معامله را در اين امر مهم كمك نمايد.


5ـ ((و آن كس كه حق بر ذمه اوست بايد املا كند)) (وليملل الذى عليه الحق ).
6ـ ((بدهكار بايد از خدا بپرهيزد و چيزى را فروگذار نكند)) (وليتق اللّه ربه ولا يبخس منه شيئا).
7ـ ((هـرگـاه كسى كه حق بر ذمه اوست (بدهكار) سفيه يا (از نظر عقل )ضعيف (و مجنون ) و يا (به خاطر لال بودن ) توانايى بر املا كردن ندارد, بايد ولى او املا كند)) (فان كان الذى عليه الحق سفيها او ضعيفا او لا يستطيع ان يمل هوفليملل وليه ).


بـنـابـراين در مورد سه طايفه , ((ولى )) بايد املا كند, كسانى كه سفيه اند ونمى توانند ضرر و نفع خـويـش را تـشـخـيص دهند و امورمالى خويش را سر و سامان بخشند (هر چند ديوانه نباشند) و كسانى كه ديوانه اند يا از نظر فكرى ضعيفند وكم عقل مانند كودكان كم سن و سال و پيران فرتوت و كم هوش , و افراد گنگ و لال , ويا كسانى كه توانايى املا كردن را ندارند هرچند گنگ نباشند.
از ايـن جمله احكام ديگرى نيز بطور ضمنى استفاده مى شود, از جمله ممنوع بودن تصرفات مالى سفيهان و ضعيف العقل ها و همچنين جواز دخالت ولى در اين گونه امور.
8ـ ((ولى )) نيز بايد در املا و اعتراف به بدهى كسانى كه تحت ولايت اوهستند ((عدالت را رعايت كند)) (بالعدل ).


9ـ سپس اضافه مى كند: ((علاوه بر اين دو شاهد بگيريد)) (واستشهدواشهيدين ).


10 و 11ـ اين دو شاهد بايد ((از مردان شما باشد)) (من رجالكم ).


يعنى هم بالغ , هم مسلمان باشند.


12ـ ((و اگـر دو مـرد نـباشند كافى است يك مرد و دو زن شهادت دهند)) (فان لم يكونا رجلين فرجل وامراتان ).


13ـ ((از كسانى كه مورد رضايت و اطمينان شما باشند)) (ممن ترضون من الشهدا).
از اين جمله مساله عادل بودن و مورد اعتماد و اطمينان بودن شهود, استفاده مى شود.
14ـ در صـورتى كه شهود مركب از دو مرد باشند هر كدام مى توانند مستقلاشهادت بدهند اما در صـورتى كه يك مرد و دو زن باشند, بايد آن دو زن به اتفاق يكديگر ادا شهادت كنند ((تا اگر يكى انحرافى يافت , ديگرى به او يادآورى كند))(ان تضل احديهما فتذكر احديهما الا خرى ).
زيـرا زنان به خاطر عواطف قوى ممكن است تحت تاثير واقع شوند, و به هنگام ادا شهادت به خاطر فراموشى يا جهات ديگر, مسير صحيح را طى نكنند.
15ـ يـكـى ديـگـر از احـكام اين باب اين است كه ((هرگاه , شهود را (براى تحمل شهادت ) دعوت كنند, خوددارى ننمايند)) (ولا ياب الشهدا اذا ما دعوا).
بنابراين تحمل شهادت به هنگام دعوت براى اين كار, واجب است .
16ـ بـدهـى كـم باشد يا زياد بايد آن را نوشت چرا كه سلامت روابط اقتصادى كه مورد نظر اسلام اسـت ايـجاب مى كند كه در قراردادهاى مربوط به بدهكاريهاى كوچك نيز از نوشتن سند كوتاهى نشود, و لذا در جمله بعد مى فرمايد: ((و از نوشتن (بدهى ) كوچك يا بزرگى كه داراى مدت است ملول و خسته نشويد)) (ولا تسئمواان تكتبوه صغيرا او كبيرا الى اجله ).


سپس مى افزايد: ((اين در نزد خدا به عدالت نزديكتر و براى شهادت مستقيم تر, و براى جلوگيرى از شك و ترديد بهتر است )) (ذلكم اقسط عنداللّه واقوم للشهادة وادنى الا ترتابوا).
در واقـع ايـن جـمـله اشاره به فلسفه احكام فوق در مورد نوشتن اسنادمعاملاتى است و به خوبى نشان مى دهد كه اسناد تنظيم شده مى تواند به عنوان شاهد و مدرك مورد توجه قضات قرار گيرد .
17ـ سپس يك مورد را از اين حكم استثنا كرده مى فرمايد: ((مگر اين كه دادو ستد نقدى باشد كه (جـنس و قيمت را) در ميان خود دست به دست كنيد, در آن صورت گناهى بر شما نيست كه آن را ننويسيد)) (الا ان تكون تجارة حاضرة تديرونها بينكم فليس عليكم جناح الا تكتبوها).
18ـ در معامله نقدى گرچه تنظيم سند و نوشتن آن لازم نيست ولى شاهدگرفتن براى آن بهتر اسـت , زيـرا جلو اختلافات احتمالى آينده را مى گيرد لذامى فرمايد: ((هنگامى كه خريد و فروش (نقدى ) مى كنيد, شاهد بگيريد)) (واشهدوااذا تبايعتم ).


19ـ در آخـريـن حكمى كه در اين آيه ذكر شده مى فرمايد: ((هيچ گاه نبايدنويسنده سند و شهود (به خاطر اداى حق و عدالت ) مورد ضرر و آزار قرار گيرند))(ولا يضار كاتب ولا شهيد).
((كه اگر چنين كنيد از فرمان خدا خارج شديد)) (فانه فسوق بكم ).
و در پايان آيه , بعد از ذكر آن همه احكام , مردم را دعوت به تقوا و پرهيزكارى و امتثال اوامر خداوند مى

كند (واتقوااللّه ).


و سـپـس يادآورى مى نمايد كه ((خداوند آنچه مورد نياز شما در زندگى مادى ومعنوى است به شما تعليم مى دهد)) (ويعلمكم اللّه ).


قـرارگـرفـتـن دو جـمـلـه فـوق در كـنار يكديگر اين مفهوم را مى رساند كه تقواوپرهيزگارى وخداپرستى اثر عميقى درآگاهى وروشن بينى وفزونى علم ودانش دارد.
((و او از هـمـه مـصـالـح و مـفـاسـد مردم آگاه است و آنچه خير و صلاح آنهاست براى آنها مقرر مى دارد)) (واللّه بكل شى عليم ).(آيه 283) ـ.

تكميلى بر بحث گذشته .

ايـن آيـه در حـقيقت با ذكر چند حكم ديگر در رابطه با مساله تنظيم اسنادتجارى مكمل آيه قبل اسـت , و آنـها عبارتند از: 1ـ ((هرگاه در سفر بوديد ونويسنده اى نيافتيد (تا اسناد معامله را براى شـمـا تـنظيم كند و قرارداد را بنويسد)گروگان بگيريد)) (وان كنتم على سفر ولم تجدوا كاتبا فرهان مقبوضة ).
البته در وطن نيز اگر دسترسى به تنظيم كننده سند نباشد اكتفا كردن به گروگان مانعى ندارد .
2ـ گـروگان حتما بايد قبض شود و در اختيار طلبكار قرار گيرد تا اثراطمينان بخشى را داشته باشد, لذا مى فرمايد: فرهان مقبوضة ;
Š
گروگان گرفته شده .
3ـ سپس به عنوان يك استثنا در احكام فوق مى فرمايد: ((اگر بعضى از شمانسبت به بعضى ديگر اطـمـينان داشته باشد (مى تواند بدون نوشتن سند و رهن با اومعامله كند و امانت خويش را به او بـسـپـارد) در ايـن صـورت كسى كه امين شمرده شده است بايد امانت (و بدهى خود را به موقع ) بپردازد و از خدايى كه پروردگاراوست بپرهيزد)) (فان امن بعضكم بعضا فليؤد الذى اؤتمن امانته وليتق اللّه ربه ).
قـابـل تـوجه اين كه در اينجا طلب طلبكار به عنوان يك امانت , ذكر شده كه خيانت در آن , گناه بزرگى است


4ـ سـپـس هـمـه مـردم را مـخاطب ساخته و يك دستور جامع در زمينه شهادت بيان مى كند و مـى فـرمـايـد: ((شـهادت را كتمان نكنيد و هركس آن را كتمان كند قلبش گناهكار است )) (ولا تكتموا الشهادة ومن يكتمها فانه آثم قلبه ).


بـنـابـراين كسانى كه از حقوق ديگران آگاهند موظفند به هنگام دعوت براى اداى شهادت آن را كتمان نكنند.
و از آنـجـا كـه كتمان شهادت و خوددارى از اظهار آن , به وسيله دل و روح انجام مى شود آن را به عنوان يك گناه قلبى معرفى كرده و مى گويد: ((كسى كه چنين كند قلب او گناهكار است )) و بـاز در پايان آيه براى تاكيد و توجه بيشتر نسبت به حفظامانت و اداى حقوق يكديگر و عدم كتمان شـهـادت هـشـدار داده مـى فـرمايد:((خداوند نسبت به آنچه انجام مى دهيد داناست )) (واللّه بما تعملون عليم ).
ممكن است مردم ندانند چه كسى قادر به اداى شهادت است و چه كسى نيست , و نيز ممكن است مـردم نـدانـند در آن جا كه اسناد و گروگانى وجود ندارد,چه كسى طلبكار و چه كسى بدهكار است , ولى خداوند همه اينها را مى داند و هركس را طبق اعمالش جزا مى دهد.
(آيه 284).

منبع : برگزيده تفسير نمونه

انفاق

انفاق !.

مـسـاله انفاق يكى از مهمترين مسائلى است كه اسلام روى آن تاكيد داردوشايد ذكر آيات آن پشت سـر آيات مربوط به معاد ازاين نظرباشدكه يكى ازمهمترين اسباب نجات درقيامت ,انفاق وبخشش در راه خداست .
نخست مى فرمايد: ((مثل كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كنندهمانند بذرى است كه هفت خوشه بروياند)) (مثل الذين ينفقون اموالهم فى سبيل اللّه كمثل حبة انبتت سبع سنابل ) ((و در هـر خوشه اى يكصد دانه باشد)) كه مجموعااز يك دانه هفتصد دانه بر مى خيزد (فى كل سنبلة مائة حبة ).
تـازه پاداش آنها منحصر به اين نيست , بلكه : ((خداوند آن را براى هر كس بخواهد (و شايستگى در آنـهـا و انـفـاق آنها از نظر نيت و اخلاص و كيفيت و كميت ببيند) دو يا چند برابر مى كند)) (واللّه يضاعف لمن يشا).
و ايـن همه پاداش از سوى خدا عجيب نيست ((چرا كه او (از نظر رحمت وقدرت ) وسيع و از همه چيز آگاه است )) (واللّه واسـع عليم ).

انفاق يكى از مهمترين طرق حل مشكل فاصله طبقاتى .

بـا دقـت در آيـات قـرآن مـجـيـد آشـكـار مى شود كه يكى از اهداف اسلام اين است كه اختلافات غـيرعادلانه اى كه در اثر بى عدالتيهاى اجتماعى در ميان طبقه غنى وضعيف پيدا مى شود از بين بـرود و سطح زندگى كسانى كه نمى توانند نيازمنديهاى زندگيشان را بدون كمك ديگران رفع كـنـنـد بـالا بيايد و حداقل لوازم زندگى را داشته باشند, اسلام براى رسيدن به اين هدف برنامه وسيعى در نظر گرفته است ـتحريم رباخوارى بطور مطلق , و وجوب پرداخت مالياتهاى اسلامى از قـبـيـل زكـات و خمس و صدقات و مانند آنها و تشويق به انفاق ـ وقف و قرض الحسنه و كمكهاى مـخـتـلـف مـالـى قسمتى از اين برنامه را تشكيل مى دهد, و از همه مهمتر زنده كردن روح ايمان وبرادرى انسانى در ميان مسلمانان است .
(آيه 262).

چه انفاقى با ارزش است ؟.

در آيـه قـبـل اهميت انفاق در راه خدا بطوركلى بيان شد, ولى در اين آيه بعضى از شرايط آن ذكر مى شود, مى فرمايد: ((كسانى كه اموال خود را در راه خداانفاق مى كنند سپس به دنبال انفاقى كه كـرده انـد مـنـت نمى گذارند و آزارى نمى رسانند پاداش آنها, نزد پروردگارشان است )) (الذين ينفقون اموالهم فى سبيل اللّه ثم لا يتبعون ما انفقوا منا ولا اذى لهم اجرهم عند ربهم ).
((علاوه بر اين نه ترسى بر آنها است و نه غمگين مى شوند)) (ولا خوف عليهم ولا هم يحزنون ).
بـنـابـراين كسانى كه در راه خدا بذل مال مى كنند ولى به دنبال آن منت مى گذارند يا كارى كه مـوجـب آزار و رنـجـش اسـت مى كنند در حقيقت با اين عمل ناپسند اجر و پاداش خود را از بين مـى بـرنـد, بـلكه مى توان گفت چنين افراد دربسيارى از موارد بدهكارند نه طلبكار! زيرا آبروى انسان و سرمايه هاى روانى واجتماعى او به مراتب برتر و بالاتر از ثروت ومال است .
جمله ((لهم اجرهم عند ربهم )) به انفاق كنندگان اطمينان مى دهد كه پاداششان نزد پروردگار مـحـفوظ است تا با اطمينان خاطر در اين راه گام بردارند بلكه تعبير((ربهم )) (پروردگارشان ) اشاره به اين است كه خداوند آنها را پرورش مى دهد و بر آن مى افزايد.
(آيه 263)ـ اين آيه در حقيقت تكميلى است نسبت به آيه قبل , در زمينه ترك منت و آزار به هنگام انفاق , مى فرمايد: ((گفتار پسنديده (در برابر ارباب حاجت ) و عفو وگذشت (از خشونتهاى آنان ) از بـخـشـشى كه آزارى به دنبال آن باشد بهتر است )) (قول معروف ومغفرة خير من صدقة يتبعها اذى ).
اين را نيز بدانيد كه آنچه در راه خدا نفاق مى كنيد در واقع براى نجات خويشتن ذخيره مى نماييد, ((و خداوند (از آن ) بى نياز و (در برابر خشونت وناسپاسى شما) بردبار است )) (واللّه غنى حليم ).
پـيـامـبـراكرم (ص ) در حديثى گوشه اى از آداب انفاق را روشن ساخته مى فرمايد: ((هنگامى كه حـاجـتـمـندى از شما چيزى بخواهد گفتار او را قطع نكنيد تاتمام مقصود خويش را شرح دهد, سپس با وقار و ادب و ملايمت به او پاسخ ‌بگوييد, يا چيزى كه در قدرت داريد در اختيارش بگذاريد و يا به طرز شايسته اى اورا بازگردانيد زيرا ممكن است سؤال كننده ((فرشته اى )) باشد كه مامور آزمـايـش شـمـااسـت تـا بـبـيـنـد در بـرابـر نـعمتهايى كه خداوند به شما ارزانى داشته چگونه عمل مى كنيد))!.
(آيه 264).

دو مثال جالب در باره انگيزه هاى انفاق !.

در ايـن آيـه و آيـه بـعـد, نخست اشاره به اين حقيقت شده كه افراد با ايمان نبايدانفاقهاى خود را به خاطر منت و آزار, باطل و بى اثر سازند, سپس دو مثال جالب براى انفاقهاى آميخته با منت و آزار و ريـاكـارى و خـودنـمـايـى و هـمـچنين انفاقهايى كه از ريشه اخلاص و عواطف دينى و انسانى سرچشمه گرفته , بيان مى كند.
مـى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد, بخششهاى خود را با منت و آزارباطل نسازيد)) (ي ايها الذين آمنوا لا تبطلوا صدقاتكم بالمن والا ذى ).
سپس اين عمل را تشبيه به انفاقهايى كه توام با رياكارى و خودنمايى است مى كند مى فرمايد: ((اين هـمـانـنـد كسى است كه مال خود را براى نشان دادن به مردم انفاق مى كند و ايمان به خدا و روز رستاخيز ندارد)) (كالذى ينفق ماله رئا الناس ولا يؤمن باللّه واليوم الا خر).
و بعد مى افزايد: (((كار او) همچون قطعه سنگ صافى است كه بر آن (قشرنازكى از) خاك باشد (و بذرهايى در آن افشانده شود) و باران درشت به آن برسد,(و خاكها و بذرها را بشويد) و آن را صاف رهـا سـازد آنـها از كارى كه انجام داده اندچيزى به دست نمى آورند)) (فمثله كمثل صفوان عليه تراب فاصابه وابل فتركه صلدا لا يقدرون على شى مما كسبوا).
ايـن گـونه است اعمال رياكارانه و انفاقهاى آميخته با منت و آزار كه از دلهاى سخت و قساوتمند سرچشمه مى گيرد و صاحبانش هيچ بهره اى از آن نمى برند وتمام زحماتشان بر باد مى رود.
و در پـايـان آيـه مـى فـرمـايد: ((و خداوند گروه كافران را هدايت نمى كند)) (واللّه لا يهدى القوم الكافرين ).
اشاره به اين كه خداوند توفيق هدايت را از آنها مى گيرد چرا كه با پاى خود,راه كفر و ريا و منت و آزار را پوييدند, و چنين كسانى شايسته هدايت نيستند.
(آيـه 265)ـ در ايـن آيه مثال زيباى ديگرى براى نقطه مقابل اين گروه بيان مى كند, آنها كسانى هستند كه در راه خدا از روى ايمان و اخلاص , انفاق مى كنندمى فرمايد: ((و مثل كسانى كه اموال خـود را بـراى خـشـنـودى خدا و استوار كردن (ملكات عالى انسانى ) در روح خود انفاق مى كنند, هـمچون باغى است كه در نقطه بلندى باشد, و بارانهاى درشت و پى درپى به آن برسد (و به خاطر بلند بودن مكان ,از هواى آزاد و نور آفتاب به حد كافى بهره گيرد و آن چنان رشد و نمو كند كه ) مـيـوه خـود را دو چندان دهد)) (ومثل الذين ينفقون اموالهم ابتغا مرضات اللّه وتثبيتا من انفسهم كمثل جنة بربوة اصابها وابل فتت اكلها ضعفين ).
سپس مى افزايد: ((و اگر باران درشتى بر آن نبارد لااقل بارانهاى ريز و شبنم برآن مى بارد)) و باز هم ميوه و ثمر مى دهد و شاداب و با طراوت است (فان لم يصبهاوابل فطل ).
و در پايان مى فرمايد: ((خداوند به آنچه انجام مى دهيد آگاه است )) (واللّه بماتعملون بصير).
او مى داند آيا انفاق انگيزه الهى دارد يا رياكارانه است , آميخته با منت و آزاراست يا محبت و احترام .
(آيه 266).

يك مثال جالب ديگر!.

در اين آيه مثال گوياى ديگرى , براى مساله انفاق آميخته با رياكارى و منت وآزار و اين كه چگونه ايـن كـارهـاى نـكـوهيده آثار آن را از بين مى برد بيان شده است ,مى فرمايد: ((آيا هيچ يك از شما دوسـت دارد كـه بـاغى از درختان خرما و انواع انگورداشته باشد كه از زير درختانش نهرها جارى بـاشـد, و بـراى او در آن باغ از تمام انواع ميوه ها موجود باشد, و در حالى كه به سن پيرى رسيده و فـرزنـدانـى (خـرد سـال و )ضـعـيـف دارد, نـاگـهـان در اين هنگام گردبادى شديد كه در آن آتش سوزانى است به آن برخورد كند و شعله ور گردد و بسوزد)) (ايود احدكم ان تكون له جنة من نخيل واعناب تجرى من تحتها الا نهار له فيها من كل الـثمرات واصابه الكبر وله ذرية ضعفا فاصابها اعصار فيه نـار فاحترقت ).
آرى , زحـمت فراوانى كشيده اند, و در آن روز كه نياز به نتيجه آن دارند, همه را خاكستر مى بينند چرا كه گردباد آتشبار ريا و منت و آزار آن را سوزانده است .
و در پايان آيه به دنبال اين مثال بليغ و گويا, مى فرمايد: ((اين گونه خداوندآيات خود را براى شما بـيـان مى كند, شايد بينديشيد)) و راه حق را از باطل تشخيص دهيد (كذلك يبين اللّه لكم الا يات لعلكم تتفكرون ).
آرى ! سـرچـشـمه بدبختيهاى انسان مخصوصا كارهاى ابلهانه اى همچون منت گذاردن و ريا كه سودش ناچيز و زيانش سريع و عظيم است ترك انديشه وتفكر است , و خداوند همگان را به انديشه و تفكر دعوت مى كند.
آيـه 267ـ شان نزول : از امام صادق (ع ) نقل شده كه اين آيه در باره جمعى نازل شد كه ثروتهايى از طـريـق ربـاخـوارى در زمـان جاهليت جمع آورى كرده بودند واز آن در راه خدا انفاق مى كردند, خداوند آنها را از اين كار نهى كرد, و دستور داد ازاموال پاك و حلال در راه خدا انفاق كنند.
تفسير:.

از چه اموالى بايد انفاق كرد؟.

در اين آيه كه ششمين آيه , از سلسله آيات در باره انفاق است , سخن ازچگونگى اموالى است كه بايد انفاق گردد.
نخست مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد از اموال پاكيزه اى كه (ازطريق تجارت ) به دست آورده ايـد و از آنچه از زمين براى شما خارج كرده ايم (ازمنابع و معادن زيرزمينى و از كشاورزى و زراعـت و باغ ) انفاق كنيد)) (ي ايها الذين آمنوا انفقوا من طيبات ما كسبتم ومما اخرجنا لكم من الا رض ).
در واقـع قـرآن مـى گويد, ما منابع اينها را در اختيار شما گذاشتيم بنابراين نبايداز انفاق كردن بخشى از طيبات و پاكيزه ها و ((سرگل )) آن در راه خدا دريغ كنيد.
سـپس براى تاكيد هر چه بيشتر مى افزايد: ((به سراغ قسمتهاى ناپاك نرويد تااز آن انفاق كنيد در حـالـى كـه خـود شـمـا حاضر نيستيد آنها را بپذيريد, مگر از روى اغماض و كراهت )) (ولا تيمموا الخبيث منه تنفقون ولستم بخذيه الا ان تغمضوافيه ).
از آنـجـا كـه بعضى از مردم عادت دارند هميشه از اموال بى ارزش و آنچه تقريبااز مصرف افتاده و قابل استفاده خودشان نيست انفاق كنند اين جمله صريحا مردم را از اين كار نهى مى كند.
در حقيقت , آيه به نكته لطيفى اشاره مى كند كه انفاق در راه خدا, يك طرفش مؤمنان نيازمندند, و طـرف ديگر خدا و با اين حال اگر عمدا اموال پست و بى ارزش انتخاب شود, از يك سو تحقيرى اسـت نـسبت به نيازمندان كه ممكن است على رغم تهيدستى مقام بلندى از نظر ايمان و انسانيت داشته باشند و روحشان آزرده شود و از سوى ديگر سؤادبى است نسبت به مقام شامخ پروردگار.
و در پـايـان آيـه مى فرمايد: ((بدانيد خداوند بى نياز و شايسته ستايش است ))(واعلموا ان اللّه غنى حميد).
يعنى نه تنها نيازى به انفاق شما ندارد, و از هر نظر غنى است , بلكه تمام نعمتها را او در اختيار شما گذارده و لذا حميد و شايسته ستايش است .
(آيه 268).

مبارزه با موانع انفاق !.

در ادامـه آيـات انفاق در اينجا به يكى از موانع مهم آن برخورد مى كنيم و آن وسوسه هاى شيطانى در زمـيـنـه انـفـاق اسـت , در اين راستا مى فرمايد: ((شيطان (به هنگام انفاق ) به شما وعده فقر و تهيدستى مى دهد)) (الشيطان يعدكم الفقر).
و مـى گـويـد: تامين آينده خود و فرزندانتان را فراموش نكنيد و از امروز فردا راببينيد و آنچه بر خـويـشتن رواست بر ديگرى روا نيست و امثال اين وسوسه هاى گمراه كننده به علاوه ((او شما را وادار به معصيت و گناه مى كند)) (ويامركم بالفحشا)((ولى خداوند به شما وعده آمرزش و فزونى مـى دهـد)) (واللّه يعدكم مغفرة منه وفضلا ) زيرا انفاق اگرچه به ظاهر, چيزى از شما كم مى كند در واقع چيزهايى برسرمايه شما مى افزايد, هم از نظر معنوى و هم از نظر مادى , چنانكه در حديثى ازامـام صـادق (ع ) نـقـل شـده كه فرمود: هنگام انفاق دو چيز از طرف خداست و دو چيزاز ناحيه شـيـطـان ;
Š
آنچه از جانب خداست يكى ((آمرزش گناهان )) و ديگرى ((وسعت وافزونى اموال )) و آنچه از طرف شيطان است يكى ((وعده فقر و تهيدستى )) و ديگرى ((امر به فحشا)) است .
و در پـايـان آيـه مـى فرمايد: ((و خداوند قدرتش وسيع و (به هر چيز) داناست ))به همين دليل به وعده خود وفا مى كند (واللّه واسع عليم ).
در واقع اشاره به اين حقيقت شده كه چون خداوند قدرتى وسيع و علمى بى پايان دارد مى تواند به وعـده خـويـش عـمـل كـنـد بـنابراين , بايد به وعده او دلگرم بود نه وعده شيطان ((فريبكار)) و ((ناتوان )) كه انسان را به گناه مى كشاند.
(آيه 269).

برترين نعمت الهى !.

بـا تـوجـه بـه آنـچـه در آيـه قـبل گذشت , كه به هنگام انفاق , وسوسه هاى شيطانى داير به فقر و جـذبـه هاى رحمانى در باره مغفرت و فضل الهى آدمى را به اين سو و آن سو مى كشد, در آيه مورد بـحـث سخن از حكمت و معرفت و دانش مى گويد, چرا كه تنها حكمت است كه مى تواند بين اين دو كشش الهى و شيطانى فرق بگذارد, وانسان را به وادى مغفرت و فضل بكشاند و از وسوسه هاى گـمـراه كـنـنده ترس از فقربرهاند, مى فرمايد: ((خداوند دانش را به هر كس بخواهد (و شايسته بداند)مى دهد)) (يؤتى الحكمة من يشا).
((حكمت )) معنى وسيعى دارد كه ((معرفت و شناخت اسرار جهان هستى )) و((آگاهى از حقايق قرآن )) و ((رسيدن به حق از نظر گفتار و عمل )) حتى نبوت را شامل مى شود.
سـپـس مى فرمايد: ((و هركس كه به او دانش داده شده است خير فراوانى داده شده است )) (ومن يؤت الحكمة فقد اوتى خيرا كثيرا).
و بـه گـفـتـه آن حـكـيـم : ((هركس را كه عقل دادى چه ندادى و هركس را كه عقل ندادى چه دادى !)).
و در پايان آيه مى فرمايد: ((تنها خردمندان متذكر مى شوند)) (وما يذكر الا اولواالا لباب ).
مـنـظـور از ((اولـواالا لـباب )) (صاحبان عقل و خرد) آنهايى هستند كه عقل و خردخود را به كار مى گيرند و در پرتو اين چراغ پرفروغ , راه زندگى و سعادت را مى يابند.
(آيه 270) ـ.

چگونگى انفاقها!.

در ايـن آيـه و آيه بعد سخن از چگونگى انفاقها و علم خداوند نسبت به آن است نخست مى فرمايد: ((آنـچـه را كه انفاق مى كنيد يا نذرهايى كه (در اين زمينه كرده ايد) خداوند همه آنها را مى داند)) (وما انفقتم من نفقة او نذرتم من نذر فان اللّه يعلمه ).
كـم باشد يا زياد, خوب باشد يا بد, از طريق حلال تهيه شده باشد يا حرام ,همراه با منت و آزار باشد يا بدون آن خدا از تمام جزئيات آن آگاه است .
و در پايان آيه مى فرمايد: ((و ظالمان ياورى ندارند)) (وما للظالمين من انصار).
((ظـالـمـان )) در ايـنـجا اشاره به ثروت اندوزان بخيل و انفاق كنندگان رياكار, ومنت گذاران و مردم آزاران است كه خداوند آنها را يارى نمى كند, و انفاقشان نيز دردنيا و آخرت ياورشان نخواهد بود.
آرى ! آنـها نه در دنيا يار و ياورى دارند و نه در قيامت شفاعت كننده اى و اين خاصيت ظلم و ستم , در هر چهره و به هر شكل است .
ضمنا اين آيه دلالت بر مشروعيت نذر مى كند.
(آيـه 271)ـ در ايـن آيه سخن از چگونگى انفاق از نظر آشكار و پنهان بودن است مى فرمايد: ((اگر انفاقها را آشكار كنيد, چيز خوبى است , و اگر آنها را مخفى ساخته وبه نيازمندان بدهيد براى شما بهتر است )) (ان تبدوا الصدقات فنعما هى وان تخفوهاوتؤتوها الفقرا فهو خير لكم ).
در بعضى احاديث تصريح شده كه انفاقهاى واجب بهتر است اظهار گردد واما انفاقهاى مستحب , بـهـتـر اسـت مـخـفـيانه انجام گيرد ((و بخشى از گناهان شما رامى پوشاند (و در پرتو اين كار بـخـشوده خواهيد شد) و خداوند به آنچه انجام مى دهيد, آگاه است )) (ويكفر عنكم من سيئاتكم واللّه بما تعملون خبير).
آيه 272ـ شان نزول : از ابن عباس نقل شده كه : مسلمانان حاضر نبودند به غير مسلمين انفاق كنند آيه نازل شد و به آنها اجازه داد كه در مواقع لزوم اين كار راانجام دهند.
تفسير:.

نفاق بر غير مسلمانان ؟ـ.

در ايـن آيه سخن از جواز انفاق به غير مسلمانان است , مى فرمايد: ((هدايت آنها (بطور اجبار) بر تو نيست )) (ليس عليك هديهم ).
بـنـابـرايـن , ترك انفاق برآنها براى اجبار آنها به اسلام صحيح نمى باشد اين سخن گرچه خطاب به پيامبراكرم (ص ) است , ولى در واقع همه مسلمانان را شامل مى شود.
سـپـس مـى افـزايد: ((ولى خداوند هر كه را بخواهد (و شايسته بداند) هدايت مى كند)) (ولكن اللّه يهدى من يشا).
و بـعـد از ايـن يـادآورى , به ادامه بحث فوايد انفاق در راه خدا مى پردازد ومى گويد: ((آنچه را از خوبيها انفاق كنيد براى خودتان است )) (وما تنفقوا من خيرفلا نفسكم ) ((ولى جز براى خدا انفاق نكنيد)) (وما تنفقون الا ابتغا وجه اللّه ).
و در آخرين جمله باز به عنوان تاكيد بيشتر مى فرمايد: ((و آنچه را از خوبيهاانفاق مى كنيد به شما تـحويل داده مى شود, و هرگز ستمى بر شما نخواهد شد)) (وماتنفقوا من خير يوف اليكم وانتم لا تظلمون ).
يـعـنى گمان نكنيد كه از انفاق خود سود مختصرى مى بريد, بلكه تمام آنچه انفاق مى كنيد بطور كـامـل بـه شـمـا باز مى گرداند, آن هم در روزى كه شديدا به آن نيازمنديد, بنابراين هميشه در انفاقهاى خود كاملا دست و دل باز باشيد.
البته نبايد تصور كرد كه سود انفاق تنها جنبه اخروى دارد, بلكه از نظر اين دنيا نيز به سود شماست هم از جنبه مادى و هم از جنبه معنوى !.
آيـه 273ـ شـان نـزول : از امام باقر(ع ) نقل شده است كه : ((اين آيه در باره اصحاب ((صفه )) نازل شـده اسـت (اصحاب صفه در حدود چهارصد نفر از مسلمانان مكه و اطراف مدينه بودند كه هيچ مـنـزلـگاهى براى سكونت نداشتند از اين جهت در مسجد پيامبر سكنى گزيده بودند) ولى چون اقـامـت آنـهـا در مـسجد با شؤون مسجد سازگار نبود, دستور داده شد به صفه (سكوى بزرگ و وسـيـع ) كه در بيرون مسجد قرار داشت منتقل شوند آيه نازل شد و به مردم دستور داد كه به اين دسته ازبرادران خود از كمكهاى ممكن مضايقه نكنند, آنها هم چنين كردند.
تفسير:.

بهترين مورد انفاق ـ.

در ايـن آيـه بـهـتـريـن مواردى كه انفاق در آنجا بايد صورت گيرد, بيان شده است , و آن كسانى هـسـتـنـد كـه داراى صـفـات سـه گـانه اى كه در اين آيه آمده است باشند در بيان اولين صفت مـى فرمايد: انفاق شما مخصوصا ((بايد براى كسانى باشدكه در راه خدا, محصور شده اند)) (للفقرا الذين احصروا فى سبيل اللّه ).
يـعـنـى كـسانى كه به خاطر اشتغال به مساله جهاد در راه خدا و نبرد با دشمن ويادگيرى فنون جنگى از تلاش براى معاش و تامين هزينه زندگى بازمانده اند.
سـپس براى تاكيد مى افزايد: ((همانها كه نمى توانند سفرى كنند)) و سرمايه اى به دست آورند (لا يستطيعون ضربا فى الا رض ).
و در دومـين توصيف از آنان , مى فرمايد: ((كسانى كه افراد نادان و بى اطلاع آنها را از شدت عفاف , غنى مى پندارند)) (يحسبهم الجاهل اغنيا من التعفف ).
ولى اين سخن به آن مفهوم نيست كه اين نيازمندان با شخصيت قابل شناخت نيستند لذا مى افزايد: ((آنها را از چهره هايشان مى شناسى )) (تعرفهم بسيماهم ).
يعنى در چهره هايشان نشانه هايى از رنجهاى درونى وجود دارد كه براى افرادفهميده آشكار است آرى ! ((رنگ رخساره خبره مى دهد از سر درون )).
و در سـومـيـن تـوصـيـف , مـى فرمايد: آنها چنان بزرگوارند كه ((هرگز چيزى بااصرار از مردم نمى خواهند)) (لا يسئلون الناس الحافا).
معمول نيازمندان عادى اصرار در سؤال است ولى آنها يك نيازمند عادى نيستند.
و در پـايان آيه , باز همگان را به انفاق از هرگونه خيرات خصوصا به افرادى كه داراى عزت نفس و طبع بلندند تشويق كرده , مى فرمايد: ((و هر چيز خوبى در راه خدا انفاق كنيد خداوند از آن آگاه است )) (وما تنفقوا من خير فان اللّه به عليم ).

سؤال كردن بدون حاجت حرام است ـ.

يـكـى از گناهان بزرگ تكدى و سؤال و تقاضاى از مردم بدون نياز است , و درروايات متعددى از ايـن كار, نكوهش شده در حديثى از پيغمبراكرم (ص ) مى خوانيم :لا تحل الصدقة لغني : ((صدقات براى افراد بى نياز حرام است )).
آيه 274ـ شان نزول : در احاديث بسيارى آمده است كه اين آيه در باره على (ع ) نازل شده است زيرا آن حـضرت چهار درهم داشت , درهمى را در شب ودرهمى را در روز ودرهمى را آشكارا ودرهمى را نهان انفاق كرد واين آيه نازل شد.
تفسير:.

انفاق به هر شكل و صورت ـ.

بـاز در ايـن آيـه سـخن از مساله ديگرى در ارتباط با انفاق در راه خداست و آن كيفيات مختلف و مـتنوع انفاق است , مى فرمايد: ((آنها كه اموال خود را در شب وروز, پنهان و آشكار, انفاق مى كنند پـاداشـشـان نـزد پـروردگارشان است )) (الذين ينفقون اموالهم بالليل والنهار سرا وعلانية فلهم اجرهم عند ربهم ).
نـاگـفـتـه پـيـداست كه انتخاب اين روشهاى مختلف , رعايت شرايط بهتر براى انفاق است يعنى انـفاق كنندگان بايد در انفاق خود به هنگام شب يا روز, پنهان ياآشكار, جهات اخلاقى و اجتماعى را در نظر بگيرند.
ممكن است مقدم داشتن شب بر روز, و پنهان بر آشكار (در آيه ) اشاره به اين باشد كه مخفى بودن انفاق بهتر است , هر چند در همه حال و به هر شكل , نبايدانفاق فراموش شود.
مسلما چيزى كه نزد پروردگار است چيز كم يا كم ارزشى نخواهد بود, وتناسب با الطاف و عنايات پروردگار خواهد داشت .
سپس مى افزايد: ((نه ترسى بر آنها است و نه غمگين مى شوند)) (ولا خوف عليهم ولا هم يحزنون ).
زيـرا مـى دانـنـد در مـقـابـل چـيـزى كه از دست داده اند به مراتب بيشتر از فضل پروردگار واز بركات فردى واجتماعى آن دراين جهان وآن جهان بهره مند خواهند شد.
(آيه 275).

بلاى رباخوارى !.

بـه دنـبـال بحث در باره انفاق در راه خدا و بذل مال براى حمايت از نيازمندان در اين آيه و دو آيه بـعـد, از مـساله رباخوارى كه درست بر ضد انفاق و يكى از عوامل مهم زندگى طبقاتى و طغيان اشـراف بود, سخن مى گويد نخست در يك تشبيه گوياو رسا, حال رباخواران را مجسم مى سازد, مـى فرمايد: ((كسانى كه ربا مى خورند, برنمى خيزند مگر مانند كسى كه بر اثر تماس شيطان با او ديـوانـه شـده )) و نـمـى تواندتعادل خود را حفظ كند, گاه به زمين مى خورد و گاه بر مى خيزد (الذين ياكلون الربوا لا يقومون الا كما يقوم الذى يتخبطه الشيطان من المس ).
آرى ! ربـاخـواران كـه قـيـامـشـان در دنـيـا بـى رويـه و غـيرعاقلانه و آميخته با((ثروت اندوزى جنون آميز))است , در جهان ديگر نيز بسان ديوانگان محشورمى شوند.
سـپـس بـه گـوشـه اى از منطق رباخواران اشاره كرده مى فرمايد: ((اين به خاطر آن است كه آنها گـفـتـنـد: بيع هم مانند ربا است )) و تفاوتى ميان اين دو نيست (ذلك بانهم قالوا انما البيع مثل الربوا).
يـعـنـى : هـر دو از انـواع مـبادله است كه با رضايت طرفين انجام مى شود, ولى قرآن در پاسخ آنها مـى گويد: چگونه اين دو ممكن است يكسان باشد ((حال آن كه خداوند بيع را حلال كرده و ربا را حرام )) (واحل اللّه البيع وحرم الربوا).
مـسـلـما اين تفاوت , دليل و فلسفه اى داشته كه خداوند حكيم به خاطر آن چنين حكمى را صادر كرده است , و عدم توضيح بيشتر قرآن در اين باره شايدبه خاطر وضوح آن بوده است .
سـپـس راه را بـه روى تـوبـه كـاران باز گشوده , مى فرمايد: ((هركس اندرز الهى به او رسد و (از ربـاخـوارى ) خوددارى كند, سودهايى كه در سابق (قبل از حكم تحريم ربا) به دست آورده مال او اسـت و كار او به خدا واگذار مى شود)) و گذشته او را خداخواهد بخشيد (فمن جاه موعظة من ربه فانتهى فله ما سلف وامره الى اللّه ).
((اما كسانى كه (به خيره سرى ادامه دهند و) بازگردند (و اين گناه را همچنان ادامه دهند) آنها اهـل دوزخند و جاودانه در آن مى مانند)) (ومن عاد فاولئك اصحاب النارهم فيها خالدون ) به اين تـرتيب رباخوارى مستمر و دائم سبب مى شود كه آنها بدون ايمان از دنيا بروند و عاقبتشان تيره و تار گردد.
(آيـه 276)ـ در ايـن آيـه مقايسه اى بين ربا و انفاق در راه خدا مى كند,مى فرمايد: ((خداوند ربا را نابود مى كند و صدقات را افزايش مى دهد)) (يمحق اللّه الربوا ويربى الصدقات ).
سـپـس مـى افـزايد: ((و خداوند هيچ انسان بسيار ناسپاس گنهكار را (كه آن همه بركات انفاق را فراموش كرده و به سراغ آتش سوزان رباخوارى مى رود) دوست نمى دارد)) (واللّه لا يحب كل كفار اثيم ).
جـمـلـه فـوق مـى گـويـد: ربـاخـواران نـه تنها با ترك انفاق و قرض الحسنه و صرف مال در راه نـيـازمـنديهاى عمومى شكر نعمتى كه خداوند به آنها ارزانى داشته به جاى نمى آورند بلكه آن را وسـيله هرگونه ظلم و ستم و گناه و فساد قرار مى دهند و طبيعى است كه خدا چنين كسانى را دوست نمى دارد.
(آيـه 277)ـ در ايـن آيـه سـخـن از گروه با ايمانى مى گويد كه درست نقطه مقابل رباخوارانند, مـى فـرمـايـد: ((كـسـانـى كـه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند وزكات را پرداختند اجر و پـاداشـشـان نـزد خـداسـت , نه ترسى بر آنان است و نه غمگين مى شوند)) (ان الذين آمنوا وعملوا الصالحات واقاموا الصلوة وآتوا الزكوة لهم اجرهم عند ربهم ولا خوف عليهم ولا هم يحزنون ).
در بـرابـر ربـاخـواران نـاسـپاس و گنهكار, كسانى كه در پرتو ايمان , خودپرستى راترك گفته و عـواطـف فـطـرى خود را زنده كرده و علاوه بر ارتباط با پروردگار وبرپاداشتن نماز, به كمك و حـمـايـت نيازمندان مى شتابند و از اين راه از تراكم ثروت وبه وجود آمدن اختلافات طبقاتى و به دنبال آن هزارگونه جنايت جلوگيرى مى كنندپاداش خود را نزد پروردگار خواهند داشت و در هر دو جهان از نتيجه عمل نيك خود بهره مند مى شوند.
طـبـيـعـى است ديگر, عوامل اضطراب و دلهره براى اين دسته به وجود نمى آيدخطرى كه در راه سـرمـايـه داران مـفـت خوار بود و لعن و نفرينهايى كه به دنبال آن نثارآنها مى شد براى اين دسته نيست .

برگزیده تفسیرنمونه جلد 1

عید تان مبارک

نوروز ۱۳۸۶ سال وحدت و انسجام ملی بر تمام مسلمین جهان و هم وطنان عزیز مبارکباد