لطایف قرآنی
مسکینی به نزد امیر آمد و گفت : به مقتضای آیه ی ( انما المومنین اخوه) مومنان برادر یکدیگرند مرا در مال تو سهمی است ، چرا که برادرت هستم .
امیر گفت تا یک دینار به او دادند .
مسکین گفت : ای امیر این مبلغ کم است .
امیر گفت : ای درویش تنها تو برادر من نیستی بلکه همه ی مومنان عالم برادر من هستند پس اگر مال مرا به همه ی ایشان قسمت کنند به تو بیش از این نرسد .
از بخیلی پرسیدند از قرآن کریم ، کدام آیه را بیشتر دوست داری ؟
گفت : آیه ی (( و لا توتوالسفهاء اموالکم ))
یعنی اموالتان را به بی خردان ندهید .
به بخیلی گفتند : چرا به فقرا نان نمی دهی ؟
در جواب این آیه را خواند :
(( انطعم من لو یشاءالله أطعمه ))
یعنی اینها بندگان خدایند و اگر خدا می خواست خودش سیرشان می کرد . فضولی به من نیامده است !
_________________
پیامبر دروغی
شخصی به نام نصرا... ادعای پیامبری کرد او را گرفته و نزد خلیفه بردند. خلیفه از او پرسید : حال که ادعا میکنی فرستاده خدا هستی ، آیا آیهای از قرآن بر نبوت تو دلالت میکند. پیامبر دروغی فورا این آیه را خواند: اِذا جاءَ نَصراللّهِ وَ الفَتح
فردی نماز نمیخواند ، به او گفتند: چرا نماز نمیخوانی؟ جواب داد: مگر قرآن نمیخوانید؟ قرآن میفرماید: لا تقرَبو الصَّلاة ؛ نزدیک نماز نشوید و بقیه آیه را که چنین است نخواند: لا تقرَبوا الصَّلاةَ و اَنتُم سُکری ؛ نزدیک نماز نشوید در حالی که مستید.
همسایه (اصمعی) از او چند درهم قرض کرد. روزی اصمعی به او گفت : آیا به یاد قرضت هستی؟ همسایه جواب داد: بله آیا تو به من اطمینان نداری؟ اصمعی گفت: چرا مطمئنم ، اما مگر نشنیدهای که حضرت ابراهیم علیهالسلام به پروردگارش ایمان داشت و خداوند از او پرسید: «اَوَ لَم تومِن ، مگر ایمان نیاوردهای) و ابراهیم علیهالسلام پاسخ داد: (بَلی وَلکِن لِیَطمئنَّ قَلبی ؛ چرا ولی میخواهم قلبم آرامش یابد.)
روزگاری مردم دمشق به بیماری طاعون گرفتار شدند. در این هنگام (ولید بن عبد الملک) تصمیم گرفت که از آنجا خارج شود. به او گفتند : مگر سخن خدای بزرگ را نشنیدهای که میفرماید : قُل لَن یَنفعکُم الفِرار اِن فَرَرتُم مِن الموت اَو القَتلِ ، و اذاً لا تَمتَعون اِلا قلیلاً ؛ بگو از مرگ یا کشته شدن فرار کنید سودی به حال شما نخواهد داشت و در آن هنگام جز بهره کمی از زندگانی نخواهید گرفت ولید گفت : من فقط همان بهره کم را میخواهم نه چیز دیگری را!!
روزی شخصی به دیدار بیماری رفت به او گفت : خدا را شکر کن و حمد او را به جای آور.
بیمار گفت:چگونه شکر کنم حال آنکه خدا فرموده است "لئن شکرتم لازیدنکم"(اگر شکر کنید بر شما زیاد میکنم) میترسم اگر شکر او کنم بیماری من بدتر شود.
حكيم خاقاني وارد مجلسي شد ؛ او را پايين تر از شخصي بي فضيلت نشاندند. ناراحت شد و فوراً خطاب به مرد بي دانش چنين گفت :
گر فروتـــر نشست خاقـــاني نه وِرا عيـــب و نه تو را ادب اســت
ميرزا نديم، شبى به مسجد حاج ميرزا هادى رفته و از شدت مستى به گوشهاى افتاده بود.
صبح امام جماعتبراى نماز به مسجد آمد، تا او را ديد گفت: او را بكشيد و از مسجد بيرونش كنيد.
او گفت: آخوند مگر من مد «والضالين» هستم كه مرا بكشند.
نقل كرده اند كه «علامه حلى» در حال طفوليت در خدمت دايى خود «محقق» درس مى خواند و گاهى فرار مى كرد، محقق او را تعقيبمىكرد تا او را بگيرد، چون به نزديك او مى رسيد، علامه آيهسجده را مى خواند و محقق كه به سجده مى رفت، او فرار مىكرد.
به شخصى كه روزه نمىگرفت ، گفته شد كه چرا روزه نمىگيرى؟ اوگفت: به دليل خود قرآن كه فرموده: اگر مسافر بوديد، روزه نگيريد و من هم در دنيا مسافر هستم و نمىتوانم براى هميشه بمانم.
وحي شيطاني
شخصي به (ابن عمر) گفت: مختار گمان مي كند كه به او وحي مي شود. ابن عمر پاسخ داد: البته درست مي گويد، چرا كه خداوند فرموده است:
" و شياطين به دوستان خود وحي( وسوسه ) مي كنند." (انعام /121)
كودكي در مكتب خانه براي معلم خود مي خواند:
" وَ اِنَّ عَليكَ الَّلعنَةَ اِلي يومِ الدين : و لعنت تا روز قيامت بر تو خواهد بود."(حجر/35)
و مكرر آيه را تكرار ميكرد. معلم عصباني شد و گفت:
عليك و علي والدَيكَ : بر تو و بر پدر و مادرت باد.
كودك گفت: در اين قرآن كه من مي خوانم( عليك) هست و ( علي والديك) نيست. آيا آنرا اضافه كنم؟!
از بخيلي پرسيدند: كدام آيه قرآن را بيشتر دوست داري؟
گفت: آيه" اموال خودتان را به دست بيخردان نسپاريد."(نساء/5)
به شخصی که روزه نمیگرفت، گفتند : چرا روزه نمیگیری؟ گفت مگر قرآن را نخواندهای که میگوید : وَمَن کان مریضاً اَو علی سفرٍ فعٌِدة مِن ایَّامٍ اخَر ؛ هر کس که مسافر است روزه بر او نیست. من هم در دنیا مسافر هستم روزی به دنیا آمده و روزی میروم. بنابراین نمیتوانم روزه بگیرم!
اعرابی نزد مردی که انجیر میخورد رفت ، آن مرد چون اعرابی را دید برای اینکه از انجیرها به او ندهد فورا انجیرها را زیر عبایش پنهان کرد، اعرابی آمد و نشست. آن مرد گفت : اگر قرآن میدانی برایم بخوان. اعرابی شروع به تلاوت قرآن کرد : والزیتون و طور سینین. آن شخص از اعرابی پرسید : پس کلمه وَالتّین که در ابتدای آیه است و به معنای انجیر است کجا رفت؟ اعرابی حاضر جواب گفت: وَالتّین زیر عبای توست!
پسر حاضر جواب
امیر اسماعیل گیکلی پسر خواندهای داشت که دچار آبله شد و زیبایی وی در اثر این بیماری از بین رفت. روزی وی در برابر امیر اسماعیل نشسته بود. امیر از تغییر زیبایی صورت آن پسر تعجب میکرد که چگونه به این زشتی شده است؟
قاضی ابومنصور که در آنجا حاضر بود این آیه را خواند: «همانا ما انسان را در نیکوترین صورت آفریدیم سپس او را بصورت پستترین پستها برگردانیدیم.» (سوره تین _4 و 5)
چون خود قاضی نیز چهره زیبایی نداشت پسر در پاسخ گفت: «برای ما مثلی زد و خلقت خویش را فراموش کرد.» (سوره یس _78) قاضی خجل گشت و دیگران از حاضر جوابی پسر متعجب شدند.