بیشتر مردم کودکان را دوست دارند از هرنوعش ؛ایرانی و خارجی ؛ سفید پوست و سیاه پوست ,عرب و فارس فرقی نمی کند

ولی چرا؟

این دوست داشتن را باید در صداقت و معصومیت بچه ها جستجو کرد.

صبح جمعه می شد و بارها با خودم عهد می کردم  که این هفته میرم نماز و لی هفته رد می شد و توفیقی حاصل نمیشد.

ولی این هفته آخری با بقیه هفته ها فرق داشت و عزمم جزم کردم که حتما برم نماز جمعه ؛ دل به دریا زدم و شیطون لعنت کردم.

نزدیک ظهر که شد؛  بچه ها را لباسهای توری و یقه اسکی  پوشاندم و خودم وضو گرفتم و راه افتادیم به سمت مصلی نماز جمعه.

از در که بیرون رفتیم چند قدم ان طرف تر همسایمان گفت کجا به سلامتی ؛ عروسی میری؟


 گفتم نه؛ می خواهیم بریم نماز.

در مسجد؛ از سمت خواهران وارد شدیم و نشستیم .هنوز دقایقی تا اذان به افق شهر نقاب  مانده بود که دیدییم دارند به مناسبت میلاد یکی از ائمه اطهار  شیرینی و آب میوه پخش می کرند.بچه ها 2 طرف من بودند .یکی این طرف و یکی آن طرف.

به ما  که رسید به یکی از بچه ها آب میوه ندادند.دخترخانم کنار دستیم آب میوش داد به دختر م و من تشکر کردم.هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که یه دختر خانم دیگه برام رفت آب میوه آورد ؛دوباره تشکر کردم . ودادم به خانم کنار دستی .بعد از خوردن شیرینی ها . خطبه های نماز جمعه به امامت حجة السلام صالح آبادی اولین امام جمعه شهر نقاب شروع شد و بعد از خطبه ها 2 رکعت نماز جمعه به امامت ایشان اقامه کردیم.

بعدازحدود ده سال که این خاطره را در حال بازگو کردن ؛ در جمع خانوادگی و دوستان بودیم یهو دوستم بهم گفت اون دختر خانم اون روزی که بهت آب میوه داد  من بودم.و من با تعجب فقط نگاه می ردم وبعد کلی خندیدیم.