سيره اخلاقی امام رضا ع ـ نوشته اول

تواضع و فروتنی

امام عليه السلام وارد حمام عمومي شد، شخصي در حمام بود كه امام عليه السلام را نمي شناخت به او گفت : بدن مرا كيسه بكش . امام عليه السلام شروع كرد بدن وي را كيسه مي زد كه مردم او را شناختند و آن مرد از كاري كه كرده بود شرمنده گرديد و از آن حضرت معذرت خواهي مي كرد. اما امام عليه السلام او را دلداري مي داد و به كار خود ادامه مي داد.

منبع داستان : قصه هاي تربيتي چهارده معصوم (عليهم السلام)  نوشته محمد رضا اکبري

نماز عید

ماءمون ، خليفه باهوش و با تدبير عباسي ، پس از آنكه برادرش محمدامين را شكست داد و از بين برد و تمام منطقه وسيع خلافت آن روز تحت سيطره و نفوذش واقع شد، هنوز در مرو (كه جزء خراسان آن روز بود) به سر مي برد كه نامه اي به امام رضا عليه السلام در مدينه نوشت و آن حضرت را به مرو احضار كرد.

حضرت رضا عذرهايي آورد و به دلايلي از رفتن به مرو معذرت خواست . ماءمون دست بردار نبود نامه هاي پشت سر يكديگر نوشت تا آنجا كه بر امام روشن شد كه خليفه دست بردار نيست . امام رضا از مدينه حركت كرد و به مرو آمد. ماءمون پيشنهاد كرد كه بيا و امر خلافت را به عهده بگير. امام رضا كه ضمير ماءمون را از اول خوانده بود و مي دانست كه اين مطلب صد در صد جنبه سياسي دارد، به هيچ نحو زير بار اين اين پيشنهاد نرفت . مدت دو ماه اين جريان ادامه پيدا كرد، از يك طرف اصرار و از طرف ديگر امتناع و انكار. آخرالامر ماءمون كه ديد اين پيشنهاد پذيرفته نمي شود، موضوع ولايت عهد را پيشنهاد كرد.

اين پيشنهاد را امام با اين شرط قبول كرد كه صرفا جنبه تشريفاتي داشته باشد، و امام مسؤ ليت هيچ كاري را به عهده نگيرد و در هيچ كاري دخالت نكند. ماءمون هم پذيرفت . ماءمون از مردم بر اين امر بيعت گرفت . به شهرها بخشنامه كرد و دستور داد به نام امام سكه زدند و در منابر به نام امام خطبه خواندند. روز عيدي رسيد (عيد قربان) ماءمون فرستاد پيش امام و خواهش كرد كه در اين عيد شما برويد و نماز عيد را با مردم بخوانيد تا براي مردم اطمينان بيشتري در اين كار پيدا شود. امام پيغام داد كه :پيمان ما بر اين بوده كه در هيچ كار رسمي دخالت نكنم ، بنابراين از اين كار معذرت مي خواهم . ماءمون جواب فرستاد: مصلحت در اين است كه شما برويد تا موضوع ولايت عهد كاملاً تثبيت شود. آن قدر اصرار و تاءكيد كرد كه آخرالامر امام فرمود:مرا معاف بداري بهتر است و اگر حتما بايد بروم ، من همان طور اين فريضه را ادا خواهم كرد كه رسول خدا و علي بن ابيطالب ادا مي كرده اند.

ماءمون گفت :اختيار با خود تو است ، هر طور مي خواهي عمل كن . بامداد روز عيد، سران سپاه و طبقات اعيان و اشراف و ساير مردم ، طبق معمول و عادتي كه در زمان خلفا پيدا كرده بودند، لباسهاي فاخر پوشيدند و خود را آراسته بر اسبهاي زين و يراق كرده ، پشت در خانه امام ، براي شركت در نماز عيد حاضر شدند. ساير مردم نيز در كوچه ها و معابر خود را آماده كردند و منتظر موكب با جلالت مقام ولايت عهد بودند كه در ركابش ‍ حركت كرده به مصلي بروند، حتي عده زيادي مرد و زن در پشت بامها آمده بودند تا عظمت و شوكت موكب امام را از نزديك مشاهده كنند. و همه منتظر بودند كه كي در خانه امام باز و موكب همايوني ظاهر مي شود. از طرف ديگر، حضرت رضا، همان طور كه قبلاً از ماءمون پيمان گرفته بود، با اين شرط حاضر شده بود در نماز عيد شركت كند كه آن طور مراسم را اجرا كند كه رسول خدا و علي مرتضي اجرا مي كردند، نه آن طور كه بعدها خلفا عمل كردند، لهذا اول صبح غسل كرد و دستار سپيدي بر سر بست ، يك سر دستار را جلو سينه انداخت و يك سر ديگر را ميان دو شانه ، پاها را برهنه كرد، دامن جامه را بالا زد و به كسان خود گفت شما هم اين طور بكنيد.

عصايي در دست گرفت كه سر آهنين داشت . به اتفاق كسانش از خانه بيرون آمد و طبق سنت اسلامي ، در اين روز با صداي بلند گفت :اَللّهُ اَكْبَرُ اللّهُ اَكْبَر. جمعيت با او به گفتن اين ذكر هم آواز شدند و چنان جمعيت با شور و هيجان هماهنگ تكبير گفتند كه گويي از زمين و آسمان و در و ديوار، اين جمله به گوش مي رسيد، لحظه اي جلو در خانه توقف كرد و اين ذكر را با صداي بلند گفت :اَللّه اَكْبَرُ اللّهُ اَكْبَرُ اَللّهُ اَكْبَرُ عَلي ما هَدانا، اللّهُ اَكْبَرُ عَلي ما رَزَقَنا مِنْ بَهيمَةِ اْلاَنْعامِ، اَلْحَمْدُللّهِِ عَلي ما اَبْلانا.

تمام مردم با صداي بلند و هماهنگ يكديگر اين جمله را تكرار مي كردند، در حالي كه همه به شدت مي گريستند و اشك مي ريختند و احساساتشان به شدت تهييج شده بود. سران سپاه و افسران كه با لباس رسمي آمده بر اسبها سوار بودند و چكمه به پا داشتند، خيال مي كردند مقام ولايت عهد، با تشريفات سلطنتي و لباسهاي فاخر و سوار بر اسب بيرون خواهد آمد. همينكه امام را در آن وضع ساده و پياده و توجه به خدا ديدند، آن چنان تحت تاءثير احساسات خود قرار گرفتند كه اشك ريزان صدا را به تكبير بلند كردند و با شتاب خود را از مركبها به زير افكندند و بي درنگ چكمه ها را از پا درآوردند. هركس چاقويي مي يافت تا بند چكمه ها را پاره كند و براي باز كردن آن معطل نشود، خود را از ديگران خوشبخت تر مي دانست .

 طولي نكشيد كه شهر مرو پر از ضجه و گريه شد، يكپارچه احساسات و هيجان و شور و نوا شد. امام رضا بعد از هر ده گام كه برمي داشت ، مي ايستاد و چهار بار تكبير مي گفت و جمعيت با صداي بلند و با گريه و هيجان ، او را مشايعت مي كردند. جلوه و شكوه معنا و حقيقت ، چنان احساسات مردم را برانگيخته بود كه جلوه ها و شكوههاي مظاهر مادي كه مردم انتظار آن را مي كشيدند از خاطرها محو شد، صفوف جمعيت با حرارت و شور به طرف مصلي حركت مي كرد. خبر به ماءمون رسيد، نزديكانش به او گفتند اگر چند دقيقه ديگر اين وضع ادامه پيدا كند و علي بن موسي به مصلي برسد، خطر انقلاب هست .

ماءمون بر خود لرزيد. فورا فرستاد پيش حضرت و تقاضا كرد كه بر گرديد؛ زيرا ممكن است ناراحت بشويد و صدمه بخوريد، امام كفش و جامه خود را خواست و پوشيد و مراجعت كرد و فرمود:من كه اول گفتم از اين كار معذورم بداريد.

منبع داستان : کتاب داستان نوشته آیت الله شهید مرتضی مطهری

 

سيره اخلاقی امام رضا ع ـ نوشته دوم

 

احترام به مهمان

 

مهماني بر امام رضا عليه السلام وارد شد، حضرت نزد او نشسته بود و با وي صحبت مي كرد به گونه اي كه بخشي از شب را با يكديگر مي گذراندند، در اين هنگام چراغ روشنائي داراي مشكل و خرابي شد. مهمان امام رضا عليه السلام كه خرابي چراغ رامشاهده مي كرد دست برد تا آن را اصلاح كند. در اين هنگام حضرت مانع كار او شد و خود آن را درست كرد و سپس فرمود. انا قوم لا مستخدم اضيافنا ما خانداني هستيم كه مهمانان خود را به خدمت نمي گيريم.

منبع داستان : قصه هاي تربيتي چهارده معصوم (عليهم السلام) نوشته محمد رضا اکبري

سفر معصیت

دو نفر مسافر به خراسان آمدند و براي آنكه وظيفه خود را درباره خواندن نماز بدانند به محضر امام رضا عليه السلام رسيدند و سوال كردند ما از فلان جا آمديم ، آيا نماز ما تمام است يا شكسته ؟ امام عليه السلام به يكي از آنها فرمود: نماز تو شكسته است زيرا قصد ملاقات مرا داشته اي و به ديگري فرمود: نماز تو تمام است زيرا تو قصد ملاقات با سلطان را داشته اي . (و چنين سفري كه قصد ملاقات با سلطان ستمگر صورت گيرد سفر معصيت است و چنين سفري موجب شكسته شدن نماز نمي گردد).

منبع داستان : قصه هاي تربيتي چهارده معصوم (عليهم السلام) نوشته محمد رضا اکبري

 

سيره اخلاقی امام رضا ع ـ نوشته سوم

اعجاز امامت

نوفل گفت : رضا عليه السلام از ماءمون اجازت خواست كه دارو مي خورم و به چشمه آب گرم مي روم . مرا هفت روز معاف دار و رسولان تو به من نيايند. ماءمون وي را اجازت داد. رضا عليه السلام به سرچشمه رفت و آنجا خيمه زد. ماءمون روز مي شمرد. روز هشتم برنشست و به سر چشمه رفت .

امام رضا عليه السلام آنجا بود. وي را پرسيد و باز آمد. بسي بر نيامد كه از مدينه پيكي رسيد كه رضا عليه السلام در فلان روز به اينجا رسيد و از اينجا به مكه شد. عامل مكه نيز نامه نوشت كه رضا عليه السلام اينجاست .

همين ساعت كه رسيد من تو را اعلام كردم . ماءمون نامه ها بديد، تعجب كرد. برخاست و پيش رضا عليه السلام رفت و گفت : از من درخواستي كه دارو مي خورم و به آب گرم مي روم به مدينه و مكه شدي ؟! حق تعالي تو را علمي عظيم داده است ، من برادر و پسر عم توام ؛ از آن حرفي به من آموز كه بدان نفع گيرم . رضا عليه السلام گفت : اگر من خضر بودمي بدان قادر نبودمي. ماءمون ملعون بخنديد و گفت : به خداي كه رفتي و باز آمدي و تو حجت خدايي و ولي اين امت.

منبع داستان : داستان عارفان نوشته کاظم مقدم

 

سيره اخلاقی امام رضا ع ـ نوشته چهارم

حسن برخورد با مردم

يسع بن حمزه مي گويد: در مجلس حضرت رضا (ع) بودم و جمعيت بسياري در مجلس حضور داشتند، و از آنحضرت سؤال مي كردند و از احكام حلال و حرام مي پرسيدند و امام رضا(ع) پاسخ آنها را مي داد، در اين ميان ، ناگهان مردي بلند قامت و گندمگون وارد مجلس شد وسلام كرد و به امام هشتم (ع) عرض نمود: من از دوستان شما و پدر و اجداد پاك شما هستم در سفر حج ، پولم تمام شده و خرجي راه ندارم تا به وطنم برسم ، اگر امكان دارد، خرجي راه را به من بده تا به وطنم برسم ، خداوند مرا از نعمتهايش برخوردار نموده است ، وقتي به وطن رسيدم ، آنچه به من داده اي معادل آن ، از جانب شما صدقه مي دهم ، چون خودم مستحق صدقه نيستم .

امام رضا به او فرمود: بنشين ، خدا به تو لطف كند،سپس امام رو به مردم كرد، و به پاسخ سؤالهاي آنها پرداخت . سپس مردم همه رفتند، و تنها آن مرد مسافر، و من و سليمان جعفري و خثيمه در خدمت امام مانديم . امام (ع) به ما فرمود: اجازه مي دهيد به خانه اندرون بروم ؟ سليمان عرض ‍ كرد: خداوند امر و اذن شما را بر ما مقدم داشته است . حضرت برخاست و وارد حجره اي شد و پس از چند دقيقه باز گشت ، و او پشت در فرمود: آن مرد (مسافر) خراساني كجاست ؟ خراساني بر خاست و گفت :اينجا هستم


امام از بالاي در دستش را به سوي مسافر دراز كرد و فرمود: اين مقدار دينار را بگير و خرجي راه خود را با آن تاءمين كن ، و اين مبلغ مال خودت باشد ديگر لازم نيست از ناحيه من ، معادل آن صدقه بدهي ، برو كه نه تو مرا ببيني و نه من تو را ببينم . مسافر خراساني پول را گرفت و رفت .


سليمان به امام رضا عرض كرد: فدايت گردم كه عطا كردي و مهرباني فرمودي ولي چرا هنگام پول دادن ، به مسافر، خود را نشان ندادي و پشت در خود را مستور نمودي ؟! امام رضا(ع) در پاسخ فرمود: مخافة ان اري ذل السّؤال في وجهه لقضائي حاجته : از آن ترسيدم كه شرمندگي سؤال را در چهره او بنگرم از اين رو كه حاجتش را بر مي آورم . و آيا سخن رسول خدا (ص) را نشنيده اي كه فرمود: المستتر بالحسنة تعدل سبعين حجة ، والمذيع بالسّيئة مخذول ، والمستتر بها مغفور له .: پاداش آنكس كه كار نيكش را مي پوشاند معادل پاداش هفتاد حج است ، و آنكس كه آشكار گناه مي كند، مورد طرد خدا است ، و آنكس كه گناهش را مي پوشاند، (درصورت توبه) مورد آمرزش خدا قرار مي گيرد.

منبع داستان : کتاب داستان دوستان نوشته محمد محمدي اشتهاردي

 

سيره اخلاقی امام رضا ع ـ نوشته پنجم

دفاع از مستضعفين

ياسر، خادم مامون گويد: در حضور حضرت رضا (عليه السلام) بوديم ناگهان صداي قفل دربي كه از خانه مامون به خانه حضرت رضا (عليه السلام) باز مي شد به صدا در آمد، امام به حاضران فرمود: متفرق شويد، آنها رفتند، مامون از همان در وارد شد،

امام خواست جلو پاي مامون برخيزد مامون آن حضرت را به رسول خدا (صلي الله عليه وآله) سوگند داد برنخيزد، سپس امام را در آغوش گرفت و بوسيد و كنارش ‍ نشست ، و نامه اي در آورد و خواند كه در آن نوشته بود سپاه اسلام قريه هاي كابل را فتح كرده اند... امام به مامون فرمود: از فتح اين قريه ها خوشحال شدي ؟

 امام فرمود: اي رئيس ! در مورد امت محمد (صلي الله عليه وآله) و در مورد سلطنتي كه بر آنها داري از خدا بترس و پرهيزكار باش چرا كه تو امور مسلمانان را تباه ساخته اي و شوون آنها را به غير آنها واگذاشته اي كه هر طور خود بخواهند انجام مي دهند، تو اين قريه ها را فتح كرده اي ولي مركز وحي و هجرت (مدينه) را فراموش كرده اي ،

مهاجران و انصار مورد ظلم قرار مي گيرند، يك عمر بر مظلوم مي گذرد و همچنان در سختي بسر مي برد و از تامين زندگي ابتدائي عاجز است و كسي نيست تا شكايت خود را به او بكند و دستش به تو نمي رسد، از خدا بترس ، در مورد شوون مسلمانان ، برو به مدينه خانه نبوت و مركز مهاجران و انصار، آيا نمي داني كه حاكم مسلمانان همچون عمود (ستون) خيمه است كه در وسط خيمه قرار گرفته و هر كس بخواهد دستش به آن مي رسد؟ مامون گفت : چه بايد كرد؟


امام فرمود: به حجاز برو و به شوون مسلمانان برس و مستقيما با مردم آنجا صحبت كن و دردهاي آنها را بشنو و به حوائج آنها رسيدگي كن ، فرداي قيامت خداوند تو را به حساب مي كشد و از تو باز خواست مي كند. مامون تحت تاثير گفتار امام رضا (عليه السلام) قرار گرفت ، اما ذوالرياستين ، مامون را از تصميم خود به رفتن حجاز پشيمان كرد.

منبع داستان : کتاب داستان صاحبدلان نوشته محمد مهدی اشتهاردی

 

تعیین اجرت

سليمان بن جعفر گويد: براي انجام بعضي از كارها همراه امام رضا عليه السلام بودم تا اين كه خواستم به خانه ام باز گردم . حضرت فرمود: برگرد و با من بيا و امشب را نزد من بمان . من هم برگشتم و به همراه او حركت كرديم تا اينكه وارد منزل شديم .

حضرت نگاهي به غلامان خود كرد كه مشغول گل كاري و ساختن اصطبل بودند و بعضي از آنها كارهاي ديگر انجام مي دادند. در بين آنها غلام سياهي كه غريب بود كار مي كرد. امام عليه السلام به غلامان خود گفت : اين مرد اينجا چه مي كند؟ آنها در جواب گفتند: او به ما كمك مي كند و ما هم چيزي در برابر به او خواهيم داد.

امام عليه السلام فرمود: اجرت او را تعيين كرديد؟ گفتند: نه ما هر چه به او بدهيم راضي است . حضرت به سراغ ايشان رفت تا با تازيانه آنها را كتك بزند و بسيار ناراحت شد كه چرا اجرت او را معين نكرديد؟ سليمان بن جعفر مي گويد: من به امام عليه السلام عرض كردم : چرا شما خود را ناراحت كرده ايد؟

فرمود: من بارها آنها را از اين كار نهي كرده ام كه بايد اجرت هر كس را كه مي خواهند به كار گيرند با او تعيين كنند و اي سيلمان اين را بدان كسي بدون تعيين مزد براي تو كار نمي كند مگر اينكه اگر سه برابر مزد او هم به وي بپردازي باز هم گمان دارد به او كم داده اي ، اما وقتي مزد او را معين كردي و به او پرداختي از تو تشكر مي كند كه به آنچه معين شده عمل كرده اي ، حال اگر كمي بر آن بيفزايي از تو قدرداني مي كند و مي بيند كه تو بر مزد او افزوده اي.

منبع داستان : قصه هاي تربيتي چهارده معصوم (عليهم السلام) نوشته محمد رضا اکبري

 

منبع : http://imam-rezaa.persianblog.ir