مرگ
روزها فكر من اين است و همه شب سخنم كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمد ه ام آمدنم بـــــــهر چه بــــو د به كجا مي روم آخـــر ننمايي وطنم.
به قبرستان گذر کردم کم وبیش بدیدم قبر دولتمند ودرویش
نه درویش بی کفن از این جهان رفت نه دولتمند برد از یک کفن بیش
اي که مي ترسي ز مرگ اندر فرار
آن زخود ترساني اي جان هوش دار
زشت روي توست ني رخسار مرگ
جان تو همچون درخت و مرگ ، برگ
+ نوشته شده در جمعه هفدهم دی ۱۳۸۹ ساعت 8:42 PM توسط علی اکبر ملکی
|



